سناریو نوری در تاریکی
سناریو نوری در تاریکی
پارت ۷
ایزوکو و باکوگو که هنوز داشتن زبون درازی میکردن بلاخره از هم دور شدن که دیگه همدیگه رو نمیدیدن. ایزوکو هم در اتاقشون باز کرد و وارد اتاقش شد و در رو بست. وسایلش رو جمع کرد و .......یه عکس خانوادگی پیدا کرد اون رو از عصبانیت مچاله کرد و انداخت اشغالی و با خودش گفت: خانواده ی مزخرف..
(بچممممم😭😭 نگران نباش یاکوگو میاد خوشحالت میکنه و .....یارای اضافی که ما رو خوشحال میکنه انجام میده😈😈)
روز بعدد
ایزوکو صبح زود بلند شد و وسایلش رو ی داشت گوشیش رو چک کرد که ببینه ایزاوا چیزی گفته و پیامش رو دید. ایزاوا: بچه، اتاقتون یه چندتا اتاق اون طرف تره شماره اتاقت ۶ هست کلید هم کنار گلدونه.
ایزوکو رفت و به اتاق رسید و در رو باز کرد هنوز باکوگو نیومده بود. و........با یه صحنه روبه رو شد....(سر این خوشحال میشین😊) فقط یه تخت بود.
🥦: وای نه.
من : وای اره.
🥦: چرا یه تخت اینجاستتتتتت
من : هه هه هه هه هه😈😈
🥦: زهرمار.😑
من: عهه بسه دیگه بزار خوشحالی کنم.
🥦: بی تربیت.
ایزوکو شروع کرد به در آوردن وسایلش و فیگور هاش (اینجا هم المایت فنه🤣). وقتی کارش تموم شد گوشیش رو درآورد و روی تخت نشست و لم داد.
من: راحتی دیگه؟
🥦: اره خیلی راحتم...
🥦: گشنمه.
من: خب چیکار کنم برو یچیز بردار بخور.
🥦: نمیشه تو بری بیاری؟🥺
من: نگاه نگاه. همیشه بد رفتاری میکنه با من الان بخاطر خوراکی میخواد من برم کار انجام بدم براش😑 پاشو بینم یه بيسکوئيت تو کیفت هست اونو بخور.
ایزوکو که حال نداشت خودش بره غذا درست کنه و دید که منم نمیرم خودش کیفش رو برداشت و بیسکوییت رو برداشت و خورد.
در همین حال عزیز گرامی هم تشریف آوردن.
💥: ن-نفله......چرا فقط یه تخت اینجاستتتتتت؟؟؟؟
🥦: من چمیدونم.
💥: خاک تو سرت خب به سنسه میگفتی احمق!
🥦: حال نداشتم.
💥: الان که گوشی دستته!
🥦: خب.....بازم حال نداشتم دیگه.
باکوگو به ایزاوا هم گفت و ایزاوا هم اومد.
💤: چیشده؟
💥: اینجا فقط یدونه تخته!
💤: عه. حالا چیزی نیست فکر کردم اتفاق خاصی پیش اومده. باهاش کنار بیاین یکیتون میتونه رو تخت بخوابه و اون یکی رو زمین مشکلی نیست. منو از خواب عزیزم بیدار کردین. شب بخیر.
💥: سنسه!
باکوگو که اعصابش خورد بود ایزوکو گفت.
🥦: من روی تخت میخوابم.
💥: کی گفته تو روی تخت میخوابی ها؟!
🥦: من.
💥: نخیر
🥦: اره
💥: نه
🥦: اره
💥: نه
🥦: اره
💥: نه
🥦ا.ر.ه
💥: عههه میگم نه دیگه.
🥦: خب تو اون گوشه بخ آب منم این گوشه می خوابم خوبه؟ چاره دیگه ای نداریم چون هیچکدوم نمیخوایم روی زمین بخوابیم.
باکوگو نمیخواست موافقت کنه ولی ایزوکو راست میگفت
💥: باشه.
و هردو جدا از هم خوابیدن.
پایان😊
جا حساسی تموم کردم هاهاهاهاهاهاها😈😈😈
پارت ۷
ایزوکو و باکوگو که هنوز داشتن زبون درازی میکردن بلاخره از هم دور شدن که دیگه همدیگه رو نمیدیدن. ایزوکو هم در اتاقشون باز کرد و وارد اتاقش شد و در رو بست. وسایلش رو جمع کرد و .......یه عکس خانوادگی پیدا کرد اون رو از عصبانیت مچاله کرد و انداخت اشغالی و با خودش گفت: خانواده ی مزخرف..
(بچممممم😭😭 نگران نباش یاکوگو میاد خوشحالت میکنه و .....یارای اضافی که ما رو خوشحال میکنه انجام میده😈😈)
روز بعدد
ایزوکو صبح زود بلند شد و وسایلش رو ی داشت گوشیش رو چک کرد که ببینه ایزاوا چیزی گفته و پیامش رو دید. ایزاوا: بچه، اتاقتون یه چندتا اتاق اون طرف تره شماره اتاقت ۶ هست کلید هم کنار گلدونه.
ایزوکو رفت و به اتاق رسید و در رو باز کرد هنوز باکوگو نیومده بود. و........با یه صحنه روبه رو شد....(سر این خوشحال میشین😊) فقط یه تخت بود.
🥦: وای نه.
من : وای اره.
🥦: چرا یه تخت اینجاستتتتتت
من : هه هه هه هه هه😈😈
🥦: زهرمار.😑
من: عهه بسه دیگه بزار خوشحالی کنم.
🥦: بی تربیت.
ایزوکو شروع کرد به در آوردن وسایلش و فیگور هاش (اینجا هم المایت فنه🤣). وقتی کارش تموم شد گوشیش رو درآورد و روی تخت نشست و لم داد.
من: راحتی دیگه؟
🥦: اره خیلی راحتم...
🥦: گشنمه.
من: خب چیکار کنم برو یچیز بردار بخور.
🥦: نمیشه تو بری بیاری؟🥺
من: نگاه نگاه. همیشه بد رفتاری میکنه با من الان بخاطر خوراکی میخواد من برم کار انجام بدم براش😑 پاشو بینم یه بيسکوئيت تو کیفت هست اونو بخور.
ایزوکو که حال نداشت خودش بره غذا درست کنه و دید که منم نمیرم خودش کیفش رو برداشت و بیسکوییت رو برداشت و خورد.
در همین حال عزیز گرامی هم تشریف آوردن.
💥: ن-نفله......چرا فقط یه تخت اینجاستتتتتت؟؟؟؟
🥦: من چمیدونم.
💥: خاک تو سرت خب به سنسه میگفتی احمق!
🥦: حال نداشتم.
💥: الان که گوشی دستته!
🥦: خب.....بازم حال نداشتم دیگه.
باکوگو به ایزاوا هم گفت و ایزاوا هم اومد.
💤: چیشده؟
💥: اینجا فقط یدونه تخته!
💤: عه. حالا چیزی نیست فکر کردم اتفاق خاصی پیش اومده. باهاش کنار بیاین یکیتون میتونه رو تخت بخوابه و اون یکی رو زمین مشکلی نیست. منو از خواب عزیزم بیدار کردین. شب بخیر.
💥: سنسه!
باکوگو که اعصابش خورد بود ایزوکو گفت.
🥦: من روی تخت میخوابم.
💥: کی گفته تو روی تخت میخوابی ها؟!
🥦: من.
💥: نخیر
🥦: اره
💥: نه
🥦: اره
💥: نه
🥦: اره
💥: نه
🥦ا.ر.ه
💥: عههه میگم نه دیگه.
🥦: خب تو اون گوشه بخ آب منم این گوشه می خوابم خوبه؟ چاره دیگه ای نداریم چون هیچکدوم نمیخوایم روی زمین بخوابیم.
باکوگو نمیخواست موافقت کنه ولی ایزوکو راست میگفت
💥: باشه.
و هردو جدا از هم خوابیدن.
پایان😊
جا حساسی تموم کردم هاهاهاهاهاهاها😈😈😈
- ۱.۲k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط