وارث خورشید
وارث خورشید
پارت ۳
سه ماه میگذره
من توی این سه ماه من از خاله(زن انجیرو) خواستم خوندن و نوشتن یادم بده و تمرین کردم
بابا انجیرو دارن میان
از ایوان پایین میپرم و میدوم سمتشون.
بابام زانو میزنه دستاشو برام باز میکنه تا بغلش کنم و منم همین کار را میکنم.
-سه ماه نیومدی اینجا ،چرا بابا؟
بلندم میکنه و سرمون ناز میکنه.
انجیرو میگه:《پدرت خیلی قویه توی سه ماه یک هاشیرا شده.تازه داره یک سبک تنفسی میسازه.》
رو میکنم به بابام و میگم :《واقعا بابا؟》
سری به نشانهی تایید تکون میده.
-خب حالا اسم سبک تنفسی که ساختی چیه بابا؟
چهره اش متفکر میشه و میگه:《هنوز مطمئن نیستم چی بزارم.》
پس اسم نداره.
خب چی بزاره؟
میگم :《میتونی بهم نشونش بدی؟》
-بله.
بعد منو میزاره پایین و آماده میشه که اجراش کنه.
انجیرو و من عقب میریم.
او شمشیرش را درمیاره و اجراش میکنه.
خیلی خوشگله تازه انگار شمشیرش آتیش میگره و شعله ور میشه مثل...
مثل چی؟
واییییییییییی یادم نمیادش.
ای بابا
انجامش میده و میگه:《این ها فعلا تنها فرم هایی هستن که ساختم.》
نگاهی به اطرافم میکنم تا که خورشید نظرم را جلب میکنه.
خودشه پیداش کردم.
همون چیزی بود که یاد رفته بود.
میگم:《خورشید، اسمش را بزار تنفس خورشید. 》
دوتاشون با تعجب نگاهم میکنن.
انجیرو میگه:《چرا؟》
میگم:《چون مثل خورشید هست.میسوزونه و رحمت داره.تازه خیلی هم خوشگله.و همین طور بابایی هم شبیه خورشیده》
بابام لبخند بهم میزنه، لبخندی بهم میزنه و میگه:《باشه اسمش را تنفس خورشید میزارم.》
پارت ۳
سه ماه میگذره
من توی این سه ماه من از خاله(زن انجیرو) خواستم خوندن و نوشتن یادم بده و تمرین کردم
بابا انجیرو دارن میان
از ایوان پایین میپرم و میدوم سمتشون.
بابام زانو میزنه دستاشو برام باز میکنه تا بغلش کنم و منم همین کار را میکنم.
-سه ماه نیومدی اینجا ،چرا بابا؟
بلندم میکنه و سرمون ناز میکنه.
انجیرو میگه:《پدرت خیلی قویه توی سه ماه یک هاشیرا شده.تازه داره یک سبک تنفسی میسازه.》
رو میکنم به بابام و میگم :《واقعا بابا؟》
سری به نشانهی تایید تکون میده.
-خب حالا اسم سبک تنفسی که ساختی چیه بابا؟
چهره اش متفکر میشه و میگه:《هنوز مطمئن نیستم چی بزارم.》
پس اسم نداره.
خب چی بزاره؟
میگم :《میتونی بهم نشونش بدی؟》
-بله.
بعد منو میزاره پایین و آماده میشه که اجراش کنه.
انجیرو و من عقب میریم.
او شمشیرش را درمیاره و اجراش میکنه.
خیلی خوشگله تازه انگار شمشیرش آتیش میگره و شعله ور میشه مثل...
مثل چی؟
واییییییییییی یادم نمیادش.
ای بابا
انجامش میده و میگه:《این ها فعلا تنها فرم هایی هستن که ساختم.》
نگاهی به اطرافم میکنم تا که خورشید نظرم را جلب میکنه.
خودشه پیداش کردم.
همون چیزی بود که یاد رفته بود.
میگم:《خورشید، اسمش را بزار تنفس خورشید. 》
دوتاشون با تعجب نگاهم میکنن.
انجیرو میگه:《چرا؟》
میگم:《چون مثل خورشید هست.میسوزونه و رحمت داره.تازه خیلی هم خوشگله.و همین طور بابایی هم شبیه خورشیده》
بابام لبخند بهم میزنه، لبخندی بهم میزنه و میگه:《باشه اسمش را تنفس خورشید میزارم.》
- ۲۸۹
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط