تا ی به شل خاطرهای گم ببنمت

تا كِی به شكل خاطره‌ای گم ببينمت؟
در عطر سیب و مزّه‌ی گندم ببينمت ؟
من آن هميشه چشم به راهم ، به من بگو !
يک جمعه در هزاره‌ی چندم ، ببينمت ؟
در كوچه‌های يافتنت پرسه می‌زنم ،
شاید كه در میانه‌ی مردم ببينمت !
در خشكسالِ شادی و در قحط عاطفه ،
با يک سبد امید و تبسم ببينمت !
امشب دوباره گريه‌ی من در غزل تنيد ،
شاید میان بغض و ترنم ببينمت !
باید دوباره باشی و معنا كنی مرا ،
تا كِی به شكل خاطره‌ای گم ببينمت ؟
دیوانه نموده‌است ، مرا چشمِ سیاهی
عاشق شده‌ام من ، چه بخواهی ، چه نخواهی؟
لیلا شدم و مکتب عشق تو چه آموخت؟
عاشق شده‌ام ، خسته و معتادِ نگاهی
هر کس که مرا دید ، فقط آه کشیده‌است
بیمارِ تو مانده است ، فقط بین دو راهی
انگار زمین دورِ سرم تاب گرفته
با من تو بیا ، حرف بزن ، گاه به گاهی
چشمانِ تو دیوانه‌کننده‌است، در این شهر
زیبا شده‌ای خواستنی ، بس که تو ماهی
حالا که گرفتارم و زندانیِ معشوق
جرمِ دلِ من باش خودت عینِ گناهی
دیدگاه ها (۸)

کس چه داند سوزِ هجران و غم ِ درد آورشتا تو رفتی ازکنارم کس ن...

پرنده ی خیال من بی تو غریب و دلگیرهکنج قفس کز میکنه ، سراغتو...

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می ...

من تموم قصه هام قصه توستاگه غمگینه اون ازغصه توستیه دفعه مثل...

دوباره ابر می‌رسد به خانه ی خراب مندوباره گریه میکند کسی میا...

#غزلِ‌عسل...غزل از قند هم شیرین تره همراهِ چای منکه آهسته ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط