I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:26(114)
(ویو:یهجین)
ولی برام مهم نیست.
درسته که من و اون،زن و شوهر هستیم...
درسته که اون دیوانهوار عاشقم هست.
ولی من فقط ادا درمیارم،چون ازش بشدت،متنفر هستم.
چرا؟
به خاطر اینکه،وصلت ما سره اجبار بود.
اون و خانوادهام قدرت میخواستن...
ولی کسی نمیگفت که،من چی میخوام؟
و از اون جایی که خانوادم پشتم نبودن،برای همین نتونستم با این وصلت،مخالفت کنم.
و باهاش ازدواج کردم...
اولاش نه عاشق بود،نه حرفی میزد...
و من هم روز به روز توسط خودش و خانوادهاش،خرد تر و خرد تر میشدم...
ولی ناامید،نشدم.
از نو شروع کردم.
به عنوان یه خانم،خودم رو در دنیای مافیا قدرتمند کردم.
و مدیر مهم ترین بخش خاندان جئون شدم.
اون هم به خاطر اینکه یه مرد بود،و کنترل خودش و احساساتش رو نداشت و دلباخته ی من شد.
من هم از این فرصت استفاده کردم،و جا پای خودم رو با دنیا آوردن جونگکوک،محکم تر کردم.
و برای اینکه مطمئن هم بشم،که متوجه این موضوع نیست،چندین و چند بار امتحانش کردم،و به همون جوابی که میخواستم،رسیدم.
اون متوجه احساسات من نیست!
البته از یه مرد هم،همچین توقعی بیشتر نمیره.
کافیه که ما خانم ها فقط یه نگاه به این مردای کثیف بندازیم...
مثل یه برده ازمون دستور میگیرن،و اطاعت میکنن.
همونطور که لیاقتش رو دارن!
که با صداش از فکر،اومدم بیرون.
هانسوک(پدرخوانده):عزیزم...
اون شبی که میرا رو کشتم یادته؟
قلبم لحظهای از تپش افتاد...
همون شبی که این مرتیکه میرا رو کشت...
یهجین:با تمام وجودم یادمه.
نگاهش لحظهای،مردد موند...
بعد نفسی آروم کشید...
که امیدوارم یه روز این نفس زودتر قطع شه،و اونروز،خیلی زود برسه.
هانسوک:شاید اون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:26(114)
(ویو:یهجین)
ولی برام مهم نیست.
درسته که من و اون،زن و شوهر هستیم...
درسته که اون دیوانهوار عاشقم هست.
ولی من فقط ادا درمیارم،چون ازش بشدت،متنفر هستم.
چرا؟
به خاطر اینکه،وصلت ما سره اجبار بود.
اون و خانوادهام قدرت میخواستن...
ولی کسی نمیگفت که،من چی میخوام؟
و از اون جایی که خانوادم پشتم نبودن،برای همین نتونستم با این وصلت،مخالفت کنم.
و باهاش ازدواج کردم...
اولاش نه عاشق بود،نه حرفی میزد...
و من هم روز به روز توسط خودش و خانوادهاش،خرد تر و خرد تر میشدم...
ولی ناامید،نشدم.
از نو شروع کردم.
به عنوان یه خانم،خودم رو در دنیای مافیا قدرتمند کردم.
و مدیر مهم ترین بخش خاندان جئون شدم.
اون هم به خاطر اینکه یه مرد بود،و کنترل خودش و احساساتش رو نداشت و دلباخته ی من شد.
من هم از این فرصت استفاده کردم،و جا پای خودم رو با دنیا آوردن جونگکوک،محکم تر کردم.
و برای اینکه مطمئن هم بشم،که متوجه این موضوع نیست،چندین و چند بار امتحانش کردم،و به همون جوابی که میخواستم،رسیدم.
اون متوجه احساسات من نیست!
البته از یه مرد هم،همچین توقعی بیشتر نمیره.
کافیه که ما خانم ها فقط یه نگاه به این مردای کثیف بندازیم...
مثل یه برده ازمون دستور میگیرن،و اطاعت میکنن.
همونطور که لیاقتش رو دارن!
که با صداش از فکر،اومدم بیرون.
هانسوک(پدرخوانده):عزیزم...
اون شبی که میرا رو کشتم یادته؟
قلبم لحظهای از تپش افتاد...
همون شبی که این مرتیکه میرا رو کشت...
یهجین:با تمام وجودم یادمه.
نگاهش لحظهای،مردد موند...
بعد نفسی آروم کشید...
که امیدوارم یه روز این نفس زودتر قطع شه،و اونروز،خیلی زود برسه.
هانسوک:شاید اون...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۱.۵k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط