قسمت اول | «دختر رئیس مافیا»
قسمت اول | «دختر رئیس مافیا»
باران شدیدی میبارید و چراغهای قرمز و آبی ماشینهای پلیس خیابان را روشن کرده بودند.
میرا، با لباس مشکی و موهای خیس، دستهایش را بالا برده بود. چندین مأمور اسلحههایشان را به سمتش گرفته بودند.
صدای یکی از مأموران بلند شد:
— «میرا! تکون نخور! تو بازداشتی.»
میرا آرام برگشت و با خونسردی گفت:
— «بالاخره پیدام کردین.»
در همان لحظه، جین از میان مأموران جلو آمد.
همه او را میشناختند؛ پلیسی مشهور که سالها پروندههای بزرگ جنایی را حل کرده بود.
جین چند قدم به سمت میرا رفت.
— «میرا... دختر رئیس مافیا.»
میرا لبخند کوتاهی زد.
— «پس بالاخره اسمم رو یاد گرفتی، جین.»
جین ناگهان مکث کرد.
«جین؟»
صدای او... طرز نگاهش... حتی آن لبخند کوچک.
چیزی در ذهن جین زنده شد.
دختری که سالها پیش همکلاسیاش بود.
دختری که همیشه کنار پنجره مینشست.
دختری که یک روز قبل از رفتنش، قول داده بود دوباره او را ببیند.
جین با ناباوری زمزمه کرد:
— «...میرا؟»
لبخند میرا محو شد.
— «بالاخره شناختیم همدیگه رو.»
جین به چشمهایش خیره ماند.
تمام خاطرات کودکیاش یکباره برگشت.
اولین کسی که دوستش داشت... حالا روبهرویش ایستاده بود؛ اما با دستبند.
جین آهسته گفت:
— «تو... دختر اون مردی؟»
میرا نگاهش را پایین انداخت.
— «آره.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جین مجبور شد دستبند را محکمتر کند.
اما درست قبل از اینکه میرا را به سمت ماشین ببرد، آرام کنار گوشش گفت:
— «من نمیدونم اینجا چه اتفاقی افتاده... ولی خودم پروندهات رو بررسی میکنم.»
میرا برای اولین بار جدی به او نگاه کرد.
— «و اگه بفهمی واقعاً دختر رئیس مافیام چی؟»
جین مکث کرد.
— «اونوقت مجبور میشم پلیس باشم.»
میرا لبخند تلخی زد.
— «و اگه بفهمی هنوز همون میرا هستم؟»
جین چیزی نگفت.
چون جوابش را خودش هم نمیدانست.
باران شدیدی میبارید و چراغهای قرمز و آبی ماشینهای پلیس خیابان را روشن کرده بودند.
میرا، با لباس مشکی و موهای خیس، دستهایش را بالا برده بود. چندین مأمور اسلحههایشان را به سمتش گرفته بودند.
صدای یکی از مأموران بلند شد:
— «میرا! تکون نخور! تو بازداشتی.»
میرا آرام برگشت و با خونسردی گفت:
— «بالاخره پیدام کردین.»
در همان لحظه، جین از میان مأموران جلو آمد.
همه او را میشناختند؛ پلیسی مشهور که سالها پروندههای بزرگ جنایی را حل کرده بود.
جین چند قدم به سمت میرا رفت.
— «میرا... دختر رئیس مافیا.»
میرا لبخند کوتاهی زد.
— «پس بالاخره اسمم رو یاد گرفتی، جین.»
جین ناگهان مکث کرد.
«جین؟»
صدای او... طرز نگاهش... حتی آن لبخند کوچک.
چیزی در ذهن جین زنده شد.
دختری که سالها پیش همکلاسیاش بود.
دختری که همیشه کنار پنجره مینشست.
دختری که یک روز قبل از رفتنش، قول داده بود دوباره او را ببیند.
جین با ناباوری زمزمه کرد:
— «...میرا؟»
لبخند میرا محو شد.
— «بالاخره شناختیم همدیگه رو.»
جین به چشمهایش خیره ماند.
تمام خاطرات کودکیاش یکباره برگشت.
اولین کسی که دوستش داشت... حالا روبهرویش ایستاده بود؛ اما با دستبند.
جین آهسته گفت:
— «تو... دختر اون مردی؟»
میرا نگاهش را پایین انداخت.
— «آره.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد جین مجبور شد دستبند را محکمتر کند.
اما درست قبل از اینکه میرا را به سمت ماشین ببرد، آرام کنار گوشش گفت:
— «من نمیدونم اینجا چه اتفاقی افتاده... ولی خودم پروندهات رو بررسی میکنم.»
میرا برای اولین بار جدی به او نگاه کرد.
— «و اگه بفهمی واقعاً دختر رئیس مافیام چی؟»
جین مکث کرد.
— «اونوقت مجبور میشم پلیس باشم.»
میرا لبخند تلخی زد.
— «و اگه بفهمی هنوز همون میرا هستم؟»
جین چیزی نگفت.
چون جوابش را خودش هم نمیدانست.
- ۲۷۶
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط