ستاره و ماه
۲ ستاره و ۳ ماه
پارت ۱۶
همه با تعجب به دمیتریوس نگاه میکردن و گفتن:چی؟
دمیتریوس: همین که شنیدین
دامیان: نه اینجوری نمیشه آیسا میشه لطفا نگاهی بندازی میدونم اشتباه کردم ببخشید
آیسا:باشه
*رفت جلو و خواست نگاهی بندازه ولی هیچی نگفت*
دمیتریوس: چیه میخوای کار ناتمومو تموم کنم
آیسا🍅:نخیرم اسکل آقا میخوام وضعیتتو ببینم
دمیتریوس:آها باشه
*سرش رو آورد پایین که آیسا نگاه کنه*
آیسا:چیز مهمی نیست
*یکم بعد شد و همه قضیه لگد رو یادشون رفته بود و دمیتریوسم حالش کاملا خوب بود راستی بکی دوست پسرش اوین هست و اونم از این چیزا که بکی دوست داره علاقه داره و به بکی کمک میکنه و الان بکی و اوین نقشه کشیدن که اتاقی که تخت تک نفره داره رو خودشون ببرن*
(هنوز کمی مونده بود به وقت خواب)
بکی: خب بچه ها نمیخواین اتاقاتون رو ببینین؟
دنیل:ولی قبلش من جزء کدوم گروهم؟
آخه معلمتون گفت همگروهی ها اتاق هاشون یکیه
آیسا با مهربونی:میتونی بیای پیش ما
دمیتریوس[اه اخه چرا بیاد پیش منو آیسا]
بکی با صدای بلند:بچه ها ما تک نفره رو بردیم
دامیان🍅و آنیا و آیسا 🍅:نخیرم اون اتاق ماله ماست
آیسا: هی تو نمیخوای چیزی بگی
دمیتریوس: من که مشکلی ندارم
آیسا:واقعا که ولی شاید حق با اون باشه نگاهی به اتاقا بندازیم
ایسا و دنیل و دمیتریوس رفتن تو یکی از اتاقا و آنیا و دامیانم رفتن تو اون یکی که بکی و اوین درجا درا رو قفل کردن
ویو انیا
آنیا:بکی میکشمت درو باز کن
دامیان🍅🍅🍅🍅🍅:بازش کن لعنتی
آنیا:حالا چکار کنیم؟
دامیان🍅🍅🍅:درو بشکونم؟
آنیا:شوخیت گرفته؟
فکر کنم همین یه شبو مجبور باشیم
دامیان🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅:چییییی؟؟؟؟
انیا:همین که گفتم
دامیان🍅:با....با...باشه
ویو آیسا و دمیتریوس و دنیل
*از همون موقع که آنیا گفت بکی میکشمت شروع میشه*
آیسا:بکی درو باز کنننن شوخیت گرفته؟؟
*اون دوتا رو تخت نشسته بودن*
آیسا روشو برگردوند:هی یکیتون درو بشکنه
پارت ۱۶
همه با تعجب به دمیتریوس نگاه میکردن و گفتن:چی؟
دمیتریوس: همین که شنیدین
دامیان: نه اینجوری نمیشه آیسا میشه لطفا نگاهی بندازی میدونم اشتباه کردم ببخشید
آیسا:باشه
*رفت جلو و خواست نگاهی بندازه ولی هیچی نگفت*
دمیتریوس: چیه میخوای کار ناتمومو تموم کنم
آیسا🍅:نخیرم اسکل آقا میخوام وضعیتتو ببینم
دمیتریوس:آها باشه
*سرش رو آورد پایین که آیسا نگاه کنه*
آیسا:چیز مهمی نیست
*یکم بعد شد و همه قضیه لگد رو یادشون رفته بود و دمیتریوسم حالش کاملا خوب بود راستی بکی دوست پسرش اوین هست و اونم از این چیزا که بکی دوست داره علاقه داره و به بکی کمک میکنه و الان بکی و اوین نقشه کشیدن که اتاقی که تخت تک نفره داره رو خودشون ببرن*
(هنوز کمی مونده بود به وقت خواب)
بکی: خب بچه ها نمیخواین اتاقاتون رو ببینین؟
دنیل:ولی قبلش من جزء کدوم گروهم؟
آخه معلمتون گفت همگروهی ها اتاق هاشون یکیه
آیسا با مهربونی:میتونی بیای پیش ما
دمیتریوس[اه اخه چرا بیاد پیش منو آیسا]
بکی با صدای بلند:بچه ها ما تک نفره رو بردیم
دامیان🍅و آنیا و آیسا 🍅:نخیرم اون اتاق ماله ماست
آیسا: هی تو نمیخوای چیزی بگی
دمیتریوس: من که مشکلی ندارم
آیسا:واقعا که ولی شاید حق با اون باشه نگاهی به اتاقا بندازیم
ایسا و دنیل و دمیتریوس رفتن تو یکی از اتاقا و آنیا و دامیانم رفتن تو اون یکی که بکی و اوین درجا درا رو قفل کردن
ویو انیا
آنیا:بکی میکشمت درو باز کن
دامیان🍅🍅🍅🍅🍅:بازش کن لعنتی
آنیا:حالا چکار کنیم؟
دامیان🍅🍅🍅:درو بشکونم؟
آنیا:شوخیت گرفته؟
فکر کنم همین یه شبو مجبور باشیم
دامیان🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅:چییییی؟؟؟؟
انیا:همین که گفتم
دامیان🍅:با....با...باشه
ویو آیسا و دمیتریوس و دنیل
*از همون موقع که آنیا گفت بکی میکشمت شروع میشه*
آیسا:بکی درو باز کنننن شوخیت گرفته؟؟
*اون دوتا رو تخت نشسته بودن*
آیسا روشو برگردوند:هی یکیتون درو بشکنه
- ۸۴۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط