part
part7:
دراز کشیده بود و دستاش رو حلقه زده زیر سرش گذاشته بود ، پاهاشو ضربدری کمی بالاتر از کف به دیوار رو به روش تکیه زده بود
و چوب خط های گچی یا خراشیده شده ی کلیشه ای روی دیوار رو نگاه میکرد .
: یه دسته ، دو دسته ، ... صدوهفتاد دسته
صدای ذهنش بود .
و نگاهی به چوب خط های هنوز بسته نشده مینداخت و فقط یه فکر بود که هر بار ذهنشو بازی میگرفت.
یعنی اینا اخر کارای هر یه نفر بودن ؟
هیچ وقت چوب خط نکشید ، به این چیزای تکراری و کلیشه ای باور نداشت .
یکه تاز بود و خودش مسیرشو پیش میگرفت
شاید یکی از دلایلی که هم آغوش این سرما و تاریکی شده همین بوده .
شاید اونم باید دست به دامن کلیشه ها میشد ؛ دست به دامن نوشته های کتب ؛ دست به دامن التماس و دیالوگ های معمول
ذهنی که به بن بست رسیده رو نمیشه کاری کرد میشه؟
خلاقیتش انگار خاموش شده بود.
کسی که از کلایش¹ گریزانه سر انجامش به خلاقیت پناه میبره ؛ و ذهنی که خلافیتش خفته باشه؛ یا گم میشه ، یا به کلایش فرار میکنه .
مثل یه چرخه معیوب ...
چرخی زد ، سرشو روی بازوی چپش گذاشته بود و به میله های بزرگ آهنی زنگ زده نگاه میکرد . چشماش خماری خواب و خستگی بیکاری و بی رغبتی و مرده بودن رو فریاد میزد .
خواب حرامش شده بود ؛ با اینکه میتونست اما نمیتونست؛ پارداوکس جذابیه نه؟
یه پارادوکس کلیشه ای که فهموندش به کلیشه مندان کلاسیک سخته .
ناگهان هیکل متوسط مردی از راهروی غبار گرفته جلوی سلولش ظاهر شد .
سکوت قشنگ و خفته و لحظات پایانی اش را شکست .
در رو باز کرد و یه فرغون کتاب و کاغذ فرسوده خالی کرد .
پسرک نگاه شاکیشو به مرد میانسال رو به روییش داد و کلافه چهار زانو نشست : اینا چی ان ؟!
مرد گفت : تنها کاری که میتونستم واست بکنم ، کتاب نمیخواستی مگه ؟ اینا رو دور ریختن
پسرک متعجب ، چشماش برقی زد : ممنون فکر نمیکردم به یاد داشته باشی .
همینم خوبه حوصله ام سر رفته بود
¹: نویسنده کلایش رو به عنوان جمع کلیشه استفاده کرده . خوشتون بیاد یا نه کاریش نمیشه کرد .
دراز کشیده بود و دستاش رو حلقه زده زیر سرش گذاشته بود ، پاهاشو ضربدری کمی بالاتر از کف به دیوار رو به روش تکیه زده بود
و چوب خط های گچی یا خراشیده شده ی کلیشه ای روی دیوار رو نگاه میکرد .
: یه دسته ، دو دسته ، ... صدوهفتاد دسته
صدای ذهنش بود .
و نگاهی به چوب خط های هنوز بسته نشده مینداخت و فقط یه فکر بود که هر بار ذهنشو بازی میگرفت.
یعنی اینا اخر کارای هر یه نفر بودن ؟
هیچ وقت چوب خط نکشید ، به این چیزای تکراری و کلیشه ای باور نداشت .
یکه تاز بود و خودش مسیرشو پیش میگرفت
شاید یکی از دلایلی که هم آغوش این سرما و تاریکی شده همین بوده .
شاید اونم باید دست به دامن کلیشه ها میشد ؛ دست به دامن نوشته های کتب ؛ دست به دامن التماس و دیالوگ های معمول
ذهنی که به بن بست رسیده رو نمیشه کاری کرد میشه؟
خلاقیتش انگار خاموش شده بود.
کسی که از کلایش¹ گریزانه سر انجامش به خلاقیت پناه میبره ؛ و ذهنی که خلافیتش خفته باشه؛ یا گم میشه ، یا به کلایش فرار میکنه .
مثل یه چرخه معیوب ...
چرخی زد ، سرشو روی بازوی چپش گذاشته بود و به میله های بزرگ آهنی زنگ زده نگاه میکرد . چشماش خماری خواب و خستگی بیکاری و بی رغبتی و مرده بودن رو فریاد میزد .
خواب حرامش شده بود ؛ با اینکه میتونست اما نمیتونست؛ پارداوکس جذابیه نه؟
یه پارادوکس کلیشه ای که فهموندش به کلیشه مندان کلاسیک سخته .
ناگهان هیکل متوسط مردی از راهروی غبار گرفته جلوی سلولش ظاهر شد .
سکوت قشنگ و خفته و لحظات پایانی اش را شکست .
در رو باز کرد و یه فرغون کتاب و کاغذ فرسوده خالی کرد .
پسرک نگاه شاکیشو به مرد میانسال رو به روییش داد و کلافه چهار زانو نشست : اینا چی ان ؟!
مرد گفت : تنها کاری که میتونستم واست بکنم ، کتاب نمیخواستی مگه ؟ اینا رو دور ریختن
پسرک متعجب ، چشماش برقی زد : ممنون فکر نمیکردم به یاد داشته باشی .
همینم خوبه حوصله ام سر رفته بود
¹: نویسنده کلایش رو به عنوان جمع کلیشه استفاده کرده . خوشتون بیاد یا نه کاریش نمیشه کرد .
- ۸۵۶
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط