part
part8 :
بوی شیرین انبوه کاغذ ها و طرح و رنگ فرسوده شان ، بر رغبتش به نگاه و مرتب کردنشان می افزود .
هر چند دیگر نایی برای ادامه دادن نداشت و انتظار اتمام یافتن همه چی را میکشید .
اما مگر زندگی چیزی جز ادامه دادن بود !؟
زمان را به او داده بودند و هر لحظه زندگی یک چالش جدید هدیه میداد ، حوصله سر بر ترین کار هم چیزی غیر از نحوی از ماجراجویی است؟
هر چقدر بی رمق ! اما چقدر ؟
اگر این چیزهای کوچک هم نباشند و سمتشان نرفت مگر زندگی معنایی هم دارد ؟
هرکس معتاد انتخاب های پیش رویش میشود ، بدون در نظر گرفتن با دانستن اینکه انتخاب دیگری دارد .
گاهی مجبور به انتخاب میشود ، و مجبور تر به تایید ؛ ثبیت ؛ ادامه ؛ و عشق ورزیدن
گاهی شدید در حد استکهلم
اما او که در موقعیت گرفتارش آزاد بود ، نبود ؟
ناچار گرفتار وسوسه های ذهنش ، چهار دست و پا جلو رفت و نزدیکی کاغذ و کتاب های تلنبار شده نشست .
کناره های ریخته شده ای که با هر فشار فرو میپاشید ، تا برگه های مچاله شده ، اب خورده ، کمرنگ شده ، و گاهی نو را نگاهی می انداخت و دسته میکرد
مایحتوی شان لیست ، جداول ، فهرستها ، گزارشات ، کاغذ های اداری ، نامه هایی از کسانی که خدا میداند به دستانشان رسیده یا مدتها چشم انتظارش و غیره بودند .
نوشته هایی با عشق ، غم ، حسرت ، شادی ، دلتنگی ، امید ، تنهایی ، اشتیاق و احساسات مختلف نوشته بودند .
هر کاغد علیرغم میل باطنی نویسندگان خیس خیس از احساسات بودند .
نوبت کتابها رسیده بود ، کتاب های با جلد های چرمی ترک یا خاک خورده ، براق یا بی جلد و .....
دسته کردنشان کاری نداشت ، با وجود در هم یا گاهی جدا شدن صفحاتشان باز آسان تر از آن کاغذ های کذایی بنظر میرسید .
اما پسرک زندانی گوشه نشین همانا و کتاب رنگ و رو رفته بی جلد زرد شده همانا .
دستانش نام پایین جلد را لمس کرد ؛ "کاکتوس خاردار "
لبخند پت و پهنی بعد مدتها کویر صورتش را مزین و بارانی کرد : آخه کی همچین اسمی میذاره ؟
بوی شیرین انبوه کاغذ ها و طرح و رنگ فرسوده شان ، بر رغبتش به نگاه و مرتب کردنشان می افزود .
هر چند دیگر نایی برای ادامه دادن نداشت و انتظار اتمام یافتن همه چی را میکشید .
اما مگر زندگی چیزی جز ادامه دادن بود !؟
زمان را به او داده بودند و هر لحظه زندگی یک چالش جدید هدیه میداد ، حوصله سر بر ترین کار هم چیزی غیر از نحوی از ماجراجویی است؟
هر چقدر بی رمق ! اما چقدر ؟
اگر این چیزهای کوچک هم نباشند و سمتشان نرفت مگر زندگی معنایی هم دارد ؟
هرکس معتاد انتخاب های پیش رویش میشود ، بدون در نظر گرفتن با دانستن اینکه انتخاب دیگری دارد .
گاهی مجبور به انتخاب میشود ، و مجبور تر به تایید ؛ ثبیت ؛ ادامه ؛ و عشق ورزیدن
گاهی شدید در حد استکهلم
اما او که در موقعیت گرفتارش آزاد بود ، نبود ؟
ناچار گرفتار وسوسه های ذهنش ، چهار دست و پا جلو رفت و نزدیکی کاغذ و کتاب های تلنبار شده نشست .
کناره های ریخته شده ای که با هر فشار فرو میپاشید ، تا برگه های مچاله شده ، اب خورده ، کمرنگ شده ، و گاهی نو را نگاهی می انداخت و دسته میکرد
مایحتوی شان لیست ، جداول ، فهرستها ، گزارشات ، کاغذ های اداری ، نامه هایی از کسانی که خدا میداند به دستانشان رسیده یا مدتها چشم انتظارش و غیره بودند .
نوشته هایی با عشق ، غم ، حسرت ، شادی ، دلتنگی ، امید ، تنهایی ، اشتیاق و احساسات مختلف نوشته بودند .
هر کاغد علیرغم میل باطنی نویسندگان خیس خیس از احساسات بودند .
نوبت کتابها رسیده بود ، کتاب های با جلد های چرمی ترک یا خاک خورده ، براق یا بی جلد و .....
دسته کردنشان کاری نداشت ، با وجود در هم یا گاهی جدا شدن صفحاتشان باز آسان تر از آن کاغذ های کذایی بنظر میرسید .
اما پسرک زندانی گوشه نشین همانا و کتاب رنگ و رو رفته بی جلد زرد شده همانا .
دستانش نام پایین جلد را لمس کرد ؛ "کاکتوس خاردار "
لبخند پت و پهنی بعد مدتها کویر صورتش را مزین و بارانی کرد : آخه کی همچین اسمی میذاره ؟
- ۱.۴k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط