{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با الفبای محبت، آشنا کردی مرا

با الفبای محبت، آشنا کردی مرا
چون نسیمی، با هوایت، بی هوا کردی مرا

آمدی و با حضورت گریه هایم، خنده شد
دفتر غمها به دستت تا همیشه بسته شد

بوته ی خشکیده با عطر وجودت جان گرفت
خشکسالیها گذشت و ناگهان باران گرفت

ای هوای تازه، ای یادآور فصل بهار
همچو باران بر کویر قلب تب دارم، ببار

میشود حالا که هستی اندکی نازت کنم؟
یا فقط با یک نگاه خود، براندازت کنم؟

با الفبای قشنگی که به من آموختی
سرنوشتم را به خوشبختی، چه زیبا دوختی

اولین و آخرینی در محبت بی گمان
مهربانم، تا ته این ماجرا با من بمان...
دیدگاه ها (۱)

با دوچشمان قشنگت عشقبازی میکنم با نت چشمان مستت نغمه سازی می...

شب مهتاب قشنگی ست، اگر بگذارندعاشقی حال قشنگی ست،اگر بگذارند...

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریاییتو همان ناب ترین جاذبه ی...

هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابری استولی چندی است از باران ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط