{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتش را روشن کردند . . . .

آتش را روشن کردند . . . .



می بینی که زبانه گرفته است . . . .



اما چرا نزدیک نمی شوی . . . . ؟



شاید می ترسی که بسوزی . . . . !



اکنون که زمان سوختن توست ،



پا پس کشیده ای . . . .



دیدم رسم وفاداری را . . . .



دیدم که به چه راحتی سوختنم را دیدی و دم نزدی . . . .
دیدگاه ها (۱)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش دوم_ بدون چوبدستی وردی می...

مافیای من

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟛در سمت چپ ِ سینه‌ام ؛سرزمینی‌ست کوچککه تو برای آن خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط