رمان خاطرات زندگی
رمان خاطرات زندگی
ارباب:گیو شینوبو باید به کوه سایگری برید
گیو شینوبو:چشم!
ذهن گیو: بلاخره با کوچو دارم میرم ماموریت میدونم ازم متنفره ولی حس میکنم ی حسایی بهش دارم
ذهن شینوبو: دارم با تومیوکا میرم ماموریت بهترین موقعیت برای گفتن حسم بهشه ولی اخه...
در کوه سایگری..
همون حرفای شینوبو توی کوه سایگری
ذهن شینوبو: ولی اگر منو دوست نداشته باشه چی؟ بزار بهش غیر مستقیم بگم
شینوبو: تومیوکا سان به نظرت ماه دوست داشتنی نیست؟
ذهن گیو: واستا ببینم اون الان بهم گفت دوستتم داره؟ ولی اگر اشتباه کنم چی؟ بزار حرفشو تایید کنم اگر منظورش اینه که دوستت دارم میفهمه حسم مثبته
گیو: همین طوره
ذهن شینوبو: الان فهمید؟ داره حرفمو تایید میکنه یعنی اونم دوست داره؟ ولی اگر اشتباه کنم چی؟
و به راهشون ادامه میدن و همون اتفاق ها میوفته
بچه ها من این رمانو واقعی مینویسم و اسپویل نمی کنم
ادامه دارد...
ارباب:گیو شینوبو باید به کوه سایگری برید
گیو شینوبو:چشم!
ذهن گیو: بلاخره با کوچو دارم میرم ماموریت میدونم ازم متنفره ولی حس میکنم ی حسایی بهش دارم
ذهن شینوبو: دارم با تومیوکا میرم ماموریت بهترین موقعیت برای گفتن حسم بهشه ولی اخه...
در کوه سایگری..
همون حرفای شینوبو توی کوه سایگری
ذهن شینوبو: ولی اگر منو دوست نداشته باشه چی؟ بزار بهش غیر مستقیم بگم
شینوبو: تومیوکا سان به نظرت ماه دوست داشتنی نیست؟
ذهن گیو: واستا ببینم اون الان بهم گفت دوستتم داره؟ ولی اگر اشتباه کنم چی؟ بزار حرفشو تایید کنم اگر منظورش اینه که دوستت دارم میفهمه حسم مثبته
گیو: همین طوره
ذهن شینوبو: الان فهمید؟ داره حرفمو تایید میکنه یعنی اونم دوست داره؟ ولی اگر اشتباه کنم چی؟
و به راهشون ادامه میدن و همون اتفاق ها میوفته
بچه ها من این رمانو واقعی مینویسم و اسپویل نمی کنم
ادامه دارد...
- ۶.۴k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط