{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با نگاهش سر می افتد سر به زیرت می کند

با نگاهش سر می افتد سر به زیرت می کند
بال می چیند در آزادی اسیرت می کند

ظاهرا سرسبز هستی مثل بیشه در بهار
بی خبر هستی که خالی چون کویرت می کند

گاه می خندد تمام زندگی لبخند اوست
گاه می رنجاند واز غصه سیرت می کند

چشم هایت بسته و تا نا کجاها می روی
رد شدی از خط قرمز...ناگزیرت می کند

باغ زیبایی چو فین و ترس دارد هر قدم
ترس دارد زندگی وقتی امیرت می کند

 عشق آن شیرینیِ تلخی که وقتی می رسد
عمر نوحت می دهد هرلحظه پیرت می کند
دیدگاه ها (۲)

خسته ام ؛ اما بخواهی تکیه گاهت می شوم بین تنهایی آدم ها پناه...

چند روزی است که تنها به تو می اندیشماز خودم غافلم اما به تو ...

وقتے قلبے را عاشـــــق کردے! وقتے وجودے را وابستــــه کردے...

گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزنانتهای بعضی فکرهایت " نقطه "...

گاهى آدمى در میانِ شلوغىِ زندگى، به دنبالِ معنایى مى‌گردد؛ م...

قصه چهارم: عمروعاصکسی که دین را سپر کرد، مذاکره را تیغ، و حق...

بسم الله الرحمن الرحیماز ذهن بشری به ذهن الهی :ذهن های ما مد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط