{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ⁴⁴

Part ⁴⁴






-بهم حق بده که ازش بترسم و نگرانت بشم اما زیاده وری کردم.... *بوسیدن پیشونی بورام.... باید زودتر سلامتت رو بدست بیاری! باشه؟
+ قول میدم
& * سرفه... خواهر خانمی منم عذرخواهی میکنم
+ برگام الان شما دوتا عذرخواهی کردین
$ عذرخواهی نمیکردن که نامجون هیونگ ابروهاشون رو میتراشید *لبخند شیطانی
+ لبخندی زدم و دوباره دراز کشیدم.... کمی بعد نامجون هیونگ و جیمین وارد اتاق شدن
∆ حالت خوبه پرنسس؟
+ اوم... نامجونا
∆ نگران حرفهای هیون نباش.... مطمئن باش نمیزارم یه تار مو از شما کم بشه... اما به کمک سه تاتون نیاز دارم... محظ اطلاعتون مراسم عروسیتون رو هم عقب انداختم تا این مشکلات حل بشه...
§ البته این به نفع بورام شد چون اون موقع یونگی فقط نقش همسر نمادین داشت اما الان به گمونم.....
- هنوز عاشقش نشدم که! فقط رابطه امون بهتر شده
$ پس اون بوسه و این همه مراقبت برای چیه؟
- نامجون این دوسنگت خیلی حرف میزنه هااا
∆ *خنده...
~ در سکوت مشغول خوردن چایشون بودن که وئول با عجله پرید داخل و گفت
£ بچه هاااا
& اوه وئول... چی شده؟
£ امشب یه مراسم برای تمام شرکت ها گذاشتن! راس ساعت هشت شب و هم پدر بزرگ و مادر شما و هم پدر و مادر یونگی تاکید کردن باید توی این مراسم شرکت کنیم... هیون و ارازل هم هستن!
+ عالی شد
∆ بچه ها یه برنامه دارم
+ چی؟
∆ همتون برید اونجا اما جوری رفتار کنید که جز بورام کسی اون ماجرا رو نفهمیده ! میخوام ببینم هیون میخواد چیکار کنه... چه بخواین چه نخواین وارد یه بازی شدین پس قبل از اینکه بازی بخورید باید بازی رو شروع کنید! قانون شطرنجه! و زندگی یعنی خوده شطرنج
& برای دخترا خطری نداره؟
∆ نه... مگه تو و یونگی نیستید؟ از جفتشون مراقبت میکنید
کوک و جیمین « اهممم *سرفه... ما هم بوقیم دیگه اره؟
∆ این دوتا مغز فندوقی هم هستن !
$ جیمینا پاشو بریم این زندگی دیگه بدرد نمیخوره
+ *خنده... اخه شما دوتا همسن منید... تو کتم نمیره شما مراقب من باشید
£ اضافه میکنم مخصوصا زمانی که وقتی توی دردسر میفتادین بورام بود که نجاتتون میداد
$ الان فرق داره... عمم وقتی رفتی کلاب نجاتتون داد؟
+ خیلی خب تسلیم... حالا چیکار کنیم؟
∆ شما میری آماده میشی بقیه رو بسپار دست آقایون
+ اما...
- طرح مشترک رو آماده کردم نگران نباش
+ ا.. اما کییی؟؟؟؟ تو که همش ور دل من بودی
- اگه خیلی ناراحتی برگردم
+ نه.. چیزه خب چطور...
+ یادته دبیرستان روی یه طرح کار میکردیم؟



از اینجای کار داستان حساس میشه


شرطا میره بالا
نگید زیاد با این حجم فالوور کم هم هست




³⁰ لایک
¹⁰ کامنت بیشتر هم بود اشکال نداره
¹⁰ بازنشر




امیدوارم خوشتون اومده باشه ممنون میشم لایک و کامنت بزاری 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
دیدگاه ها (۹)

Part ⁷-خوب دیگه عزیزم بریم ؟+بریم (لبخند )+راستی که به مامان...

Part ⁶رفتیم پایین که سراسیمه مامانم اومد گفت &کجا بودین هیچ...

پوستر فیک ها عوض شد

هر کس برام یه لقب بزاره با اون لقب صدام کنه

Part ⁴⁸£ دلتم بخواد + وئول دستم رو گرفت و همراهش رفتیم توی ا...

part ⁴²+ بغضم رو قورت دادم و گفتم « گ... گفت ~ با خودش گفت چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط