پارت بیستو هفتم
پارت بیستو هفتم
عشق یا مرگ
جانگ ، سرورم هیچ اثری از فرار نبود فقط تو راه های زیر زمینی یه نگهبان دچار سوختگی شدید شده الان وضعیتی بهرانی داره و تا درمانش کمی تول میکشه لطفاً آروم باشین پیداشون میکنیم
اون ور شوگا و ا.ت
ا.ت ، میگم شوگا
شوگا، هوم چیه
ا.ت ، من قبلاً خیلی تمرین شمشیر میکردم میشه بیای باهم تمرین کنیم لطفاً
شوگا ، خب بزار فکرامو بکنم باشه بیا تمرین کنیم
ا.ت ، ممنونم
و هرکس یه شمشیر خودشو ور می داره و شروع به مبارزه میکنن که یهو پای ا.ت پیچ میخوره و شوگا اونو میگیره و بغل میکنه
شوگا ، خب خانوم خانوما من الان شمشیر تو قلبت فرو نکردم اما هرکس دیگه جای من بود این کارو میکرد
ا.ت ، حالا که تو منو گرفتی و کس دیگه ای جز تو اینجا نیست حالا هم منو بزار پایین
شوگا، آفرین ملکه زبونتم که شیش متره
در همین حین یه عالمه سرباز ریختن تو حیاط
سرباز ، به دستور عالیجناب و سرور بزرگ قلمرو سفید ما موظف هستیم شاهزاده ا.ت رو با خودمون ببریم
ا.ت ، شوگا اینا چی میگن
شوگا ،اروم باش من پیشتم
شوگا ، به عنوان ژنرال ارشد خودم شاهزاده رو پیش عالیجناب میبرم
سرباز ، آخه
شوگا، آخه نداره همه برگردین به قصر همه رفتن
شوگا ، خب انگار باید بریم
ا.ت ،اما من
شوگا، نترس من پیشت هستم درضمن تا من پیشتم اینا هیچ کاری نمیتونن بکنن
ا.ت ، حس میکنم این کارات برات شر درست میکنه
شوگا ، کی گفته بیا بریم ببینم و با تلپرت میرن قصر
فلش بک به قصر پیش پادشاه (دوستان پدر بزرگ مادری او.ت رو پ.س.ا. میزارم )
پدر بزرگ مادری ا.ت ویو
داشتم توی اتاقم کتاب میخوندم که درواز شد و یونگی و به دختر اومدن تو اون دختری موهای بلند مشکی زیر کمرش و لباس و شلاقی که به کمرش بسته شده بود و اون شباهت زیاد به دخترم فهمیدم که ا.ت هست
پ.س.ا. مین یونگی. باید از قبل به من خبر میدادی
شوگا، من رو عف کنید سرورم اما این یکم خطر ناک بود برای شما و باعث جنگی دوباره میشد
پ.س.ا. برو بیرون میخوام با نوه ام تنها باشم
ا.ت ویو
یه پیر مرد نشسته بود خیلی جدی و فقط یه لحظه به من نگاه کرد و بقیه جمله هاشو زمانی که سرش تو کتاب بود میگفت که گفت شوگا بره من ترسیده بودم اما به روی خودم نیاوردم
که گفت
پ.س.ا.میدونی من همیشه دوست داشتم تورو ببینم و یه دل سیر بغلت کنم نوه عزیزم و ا.ت رو بغل میکنه و میگه
و.س.ا. تو بعد از مادرت تنها یادگاری اون برای منی
ا.ت ، سرورم
پ.س.ا. به من بگو پدر بزرگ
ا.ت ، پدر بزرگ من خب...
پ.س.ا. میدونم تو هم مثل اون مادرت هستی اونم تو بیان احساسات خوب نبود من میفهمم عزیزم
و میرن میشینن
ا.ت ، من فک میکردم که همه با به دنیا اومدنم مشکل داشتن
پ.س.ا. من نه من آرزوم این بود به دنیا بیای اما به خاطر فشاری که روی من بود و هم چنین ..
عشق یا مرگ
جانگ ، سرورم هیچ اثری از فرار نبود فقط تو راه های زیر زمینی یه نگهبان دچار سوختگی شدید شده الان وضعیتی بهرانی داره و تا درمانش کمی تول میکشه لطفاً آروم باشین پیداشون میکنیم
اون ور شوگا و ا.ت
ا.ت ، میگم شوگا
شوگا، هوم چیه
ا.ت ، من قبلاً خیلی تمرین شمشیر میکردم میشه بیای باهم تمرین کنیم لطفاً
شوگا ، خب بزار فکرامو بکنم باشه بیا تمرین کنیم
ا.ت ، ممنونم
و هرکس یه شمشیر خودشو ور می داره و شروع به مبارزه میکنن که یهو پای ا.ت پیچ میخوره و شوگا اونو میگیره و بغل میکنه
شوگا ، خب خانوم خانوما من الان شمشیر تو قلبت فرو نکردم اما هرکس دیگه جای من بود این کارو میکرد
ا.ت ، حالا که تو منو گرفتی و کس دیگه ای جز تو اینجا نیست حالا هم منو بزار پایین
شوگا، آفرین ملکه زبونتم که شیش متره
در همین حین یه عالمه سرباز ریختن تو حیاط
سرباز ، به دستور عالیجناب و سرور بزرگ قلمرو سفید ما موظف هستیم شاهزاده ا.ت رو با خودمون ببریم
ا.ت ، شوگا اینا چی میگن
شوگا ،اروم باش من پیشتم
شوگا ، به عنوان ژنرال ارشد خودم شاهزاده رو پیش عالیجناب میبرم
سرباز ، آخه
شوگا، آخه نداره همه برگردین به قصر همه رفتن
شوگا ، خب انگار باید بریم
ا.ت ،اما من
شوگا، نترس من پیشت هستم درضمن تا من پیشتم اینا هیچ کاری نمیتونن بکنن
ا.ت ، حس میکنم این کارات برات شر درست میکنه
شوگا ، کی گفته بیا بریم ببینم و با تلپرت میرن قصر
فلش بک به قصر پیش پادشاه (دوستان پدر بزرگ مادری او.ت رو پ.س.ا. میزارم )
پدر بزرگ مادری ا.ت ویو
داشتم توی اتاقم کتاب میخوندم که درواز شد و یونگی و به دختر اومدن تو اون دختری موهای بلند مشکی زیر کمرش و لباس و شلاقی که به کمرش بسته شده بود و اون شباهت زیاد به دخترم فهمیدم که ا.ت هست
پ.س.ا. مین یونگی. باید از قبل به من خبر میدادی
شوگا، من رو عف کنید سرورم اما این یکم خطر ناک بود برای شما و باعث جنگی دوباره میشد
پ.س.ا. برو بیرون میخوام با نوه ام تنها باشم
ا.ت ویو
یه پیر مرد نشسته بود خیلی جدی و فقط یه لحظه به من نگاه کرد و بقیه جمله هاشو زمانی که سرش تو کتاب بود میگفت که گفت شوگا بره من ترسیده بودم اما به روی خودم نیاوردم
که گفت
پ.س.ا.میدونی من همیشه دوست داشتم تورو ببینم و یه دل سیر بغلت کنم نوه عزیزم و ا.ت رو بغل میکنه و میگه
و.س.ا. تو بعد از مادرت تنها یادگاری اون برای منی
ا.ت ، سرورم
پ.س.ا. به من بگو پدر بزرگ
ا.ت ، پدر بزرگ من خب...
پ.س.ا. میدونم تو هم مثل اون مادرت هستی اونم تو بیان احساسات خوب نبود من میفهمم عزیزم
و میرن میشینن
ا.ت ، من فک میکردم که همه با به دنیا اومدنم مشکل داشتن
پ.س.ا. من نه من آرزوم این بود به دنیا بیای اما به خاطر فشاری که روی من بود و هم چنین ..
- ۸.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط