{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدار

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدار

لیانا هنوز کارت را در دستش نگه داشته بود.

جمله‌ی روی آن مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

«جنگکوک آن کسی نیست که فکر می‌کنی.»

یکی از بچه‌ها از داخل کلاس صدایش زد:

— خانم لیانااا!

لیانا سریع کارت را داخل کیفش گذاشت.

— الان میام!

اما تمام بعدازظهر حواسش جای دیگری بود.

---

عصر، وقتی به خانه برگشت، جنگکوک در سالن نشسته بود.

نگاهش به لیانا افتاد.

— چرا ساکتی؟

— خسته‌ام.

— مطمئنی؟

لیانا کیفش را روی مبل گذاشت.

— آره.

جنگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.

— کسی امروز مزاحمت شد؟

لیانا مکث کرد.

— چرا می‌پرسی؟

— فقط پرسیدم.

لیانا می‌خواست همه‌چیز را بگوید، اما منصرف شد.

— نه.

جنگکوک از جایش بلند شد.

— خوبه.

لیانا به سمت پله‌ها رفت.

اما صدای جنگکوک دوباره متوقفش کرد.

— لیانا.

— هوم؟

— اگه کسی چیزی گفت یا تهدیدت کرد، بهم بگو.

لیانا برگشت.

— چرا؟

جنگکوک چند ثانیه ساکت ماند.

— چون این روزها اوضاع امن نیست.

— برای من؟

— برای همه.

اما لحنش چیزی دیگری می‌گفت.

---

نیمه‌شب، لیانا از خواب بیدار شد.

صدای آرامی از پایین می‌آمد.

از اتاق بیرون رفت و کنار پله‌ها ایستاد.

جنگکوک پایین سالن با تلفن صحبت می‌کرد.

— گفتم پیداش کنید.

صدای مردی از تلفن شنیده نمی‌شد.

جنگکوک ادامه داد:

— اون مرد کی بود؟

مکث.

— اسمش رو می‌خوام.

لیانا آرام‌تر جلو رفت.

جنگکوک ناگهان سرش را بالا آورد.

نگاهشان به هم افتاد.

— تو اینجا چی کار می‌کنی؟

لیانا گفت:

— تشنه بودم.

جنگکوک تماس را قطع کرد.

— برو بخواب.

لیانا چند لحظه به او خیره ماند.

— تو درباره چی حرف می‌زدی؟

— کار.

— چه کاری؟

— کاری که به تو مربوط نیست.

لحنش سرد شد.

لیانا ناراحت شد.

— باشه.

برگشت و بالا رفت.

جنگکوک چند ثانیه به پله‌ها نگاه کرد.

بعد زیر لب گفت:

— نباید بفهمی...

---

صبح روز بعد، لیانا وقتی وارد مهدکودک شد، یک پاکت سفید روی میز خودش دید.

اسمش روی پاکت نوشته شده بود.

دستش لرزید.

پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکس خودش...

وقتی روز قبل از مهدکودک بیرون آمده بود.

پشت عکس نوشته شده بود:

«گفتیم از جنگکوک فاصله بگیر.»

لیانا نفسش بند آمد.

این بار دیگر نمی‌توانست خودش را قانع کند که اتفاقی است.

کسی او را زیر نظر داشت. 🦢

پآیآن پآرت دوازدهم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟻📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻📝
دیدگاه ها (۳۱)

🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد، لیانا با عجله از ...

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط