Part : 242
Part : 242
سوبین : عاره بیا بیا بریم دنبالش
الکس ؛ رفتم سمت اتاق سوبین رفتم داخل کسی نبود هیچکس نبود داشتم خفه میشدم واقعا به آغوشش نیاز داشتم دست بردم داخل موهام حس خفگی داشتم که یهو یکی صدام کرد
سوبین : الکس
الکس : برگشتم سمت سوبین
سوبین : الکس حالت خوبه
الکس : نه (بغض)
سوبین : رفتم سمتشو محکم بغلش کردم اونم متقابلا بغلم کرد
الکس : میترسم سوبین خیلی میترسم گمراهم دیگه حتی نمیدونم باید به کی یا چی اعتماد کنم
سوبین : من اینجام میتونی بهم بگی چیشده یا برام تعریف کنی هوم
مادرته : بهتره برین بیرون و قدم بزنین هوا عالیه
سوبین : مامان راست میگه بیا بیا بریم
الکس : باشه
ویو بیرون........
سوبین : خب؟؟
الکس : تعریفش سخته
سوبین : عه خب بگو حالا
الکس : باشه(شروع به تعریف کردن کرد)
سوبین : ت...تو..جدی میگی
الکس : بهت گفتم سخته هم باورش هم هذم کردنش
سوبین : خب میخوای چیکار کنی
الکس : من واقعا باهاشون بد حرف زدم خیلی بد
سوبین : خب ببین تنهایی خیلی سخته باهاش مواجه بشی من فردا صبح که نه ولی ظهر مرخص میشم بیا پس فردا یه قرار باهاشون بزاریمو بریم
الکس : واقعا
سوبین : عاره واقعا هرچی نباشه منم باید بشناسمشون دیگه
الکس : قبوله
سوبین : خب دیگه دیر وقته پاشو برو منم برم
الکس : من صبح زود میاما سوبین : باشه
الکس : اول بیا بزار ببرمت اتاقت
سوبین : باشههه
مادرته : خب خب اومدین
سوبین : اوهوم
مادرته : الکس به منم میگین چیشده
الکس : خب سوبین برات تعریف میکنه من باید برم
مادرته : آه باشه پس خدافظ
الکس : خدافظ (سوبین رو بغل میکنه و میره)
سوبین : لیشین گؤلی خدافظظظظ
الکس : لیشین گؤلی دیگه چه کوفتیههه
سوبین : نمیدونم یهو به ذهنم خدافظظظظ
مادرته : خب بگو چیشده
سوبین : (تعریف میکنه)
مادرته : خدای من مادام چطور تونسته
سوبین : هعی نمیدونم
مادرته : طفلی خیلی ناراحت شدم الکس مثل پسر خودمه
سوبین : حالا فعلا از اینجا بریم ببینیم چی میشه
مادرته ؛ تا میگیم همچی تموم شده یه دردسر جدید شروع میشه
سوبین : هوفففف بد جور خوابم میاد بیا بخوابیم
مادرته : باشه بخوابیم
ویو الکس و عمارت.....
ته : برگشتی
الکس : هومم
کوک : سوبین کی مرخص میشه
الکس : فردا ظهر
هانی : خوبه
الکس : بع اینام گفتین
لارا : چیو
هانی: چیو از ما قایم کردین
کوک : اصلا یه لحظه مگه نرفتین بخوابین
لارا : فقط نینا خوابید ما خوابمون نبرد
الکس : عجب
هانی : حرفو نپیچون
الکس : تو اتاق آنه یه لپ تاب هست فیلم تو اونو ببین بعد بیا پایبن
لارا : هانی هانی پاشو
هانی : آلا بدو بدو بریم
کوک : سوبین چی بهش گفتی
الکس : عارع
ته : واکنشش چیبود چی گفت
الکس : واکنشش؟؟ مثل ما پشماش ریخت برگاش ریخت اصلا هوففف
ته : خب چیگفت
کوک : عارع چیگفت
الکس : آیششش چقدر فضولین شما گمشین گممم
ته : باشه بابا
کوک : حالا بزار واکنش اون دوتا رو ببینیم
الکس : راستش....(تا اومد حرفشو کامل کنه صدای جیغ اومد)
لارا و هانی : جیغغغغغ
کوک : هوی هوی چتونه
لارا : باورم نمیشه
هانی: آخه آخه چطور
الکس : من باید جیغ بزنم یا شما
هانی و لارا : تو
سوبین : عاره بیا بیا بریم دنبالش
الکس ؛ رفتم سمت اتاق سوبین رفتم داخل کسی نبود هیچکس نبود داشتم خفه میشدم واقعا به آغوشش نیاز داشتم دست بردم داخل موهام حس خفگی داشتم که یهو یکی صدام کرد
سوبین : الکس
الکس : برگشتم سمت سوبین
سوبین : الکس حالت خوبه
الکس : نه (بغض)
سوبین : رفتم سمتشو محکم بغلش کردم اونم متقابلا بغلم کرد
الکس : میترسم سوبین خیلی میترسم گمراهم دیگه حتی نمیدونم باید به کی یا چی اعتماد کنم
سوبین : من اینجام میتونی بهم بگی چیشده یا برام تعریف کنی هوم
مادرته : بهتره برین بیرون و قدم بزنین هوا عالیه
سوبین : مامان راست میگه بیا بیا بریم
الکس : باشه
ویو بیرون........
سوبین : خب؟؟
الکس : تعریفش سخته
سوبین : عه خب بگو حالا
الکس : باشه(شروع به تعریف کردن کرد)
سوبین : ت...تو..جدی میگی
الکس : بهت گفتم سخته هم باورش هم هذم کردنش
سوبین : خب میخوای چیکار کنی
الکس : من واقعا باهاشون بد حرف زدم خیلی بد
سوبین : خب ببین تنهایی خیلی سخته باهاش مواجه بشی من فردا صبح که نه ولی ظهر مرخص میشم بیا پس فردا یه قرار باهاشون بزاریمو بریم
الکس : واقعا
سوبین : عاره واقعا هرچی نباشه منم باید بشناسمشون دیگه
الکس : قبوله
سوبین : خب دیگه دیر وقته پاشو برو منم برم
الکس : من صبح زود میاما سوبین : باشه
الکس : اول بیا بزار ببرمت اتاقت
سوبین : باشههه
مادرته : خب خب اومدین
سوبین : اوهوم
مادرته : الکس به منم میگین چیشده
الکس : خب سوبین برات تعریف میکنه من باید برم
مادرته : آه باشه پس خدافظ
الکس : خدافظ (سوبین رو بغل میکنه و میره)
سوبین : لیشین گؤلی خدافظظظظ
الکس : لیشین گؤلی دیگه چه کوفتیههه
سوبین : نمیدونم یهو به ذهنم خدافظظظظ
مادرته : خب بگو چیشده
سوبین : (تعریف میکنه)
مادرته : خدای من مادام چطور تونسته
سوبین : هعی نمیدونم
مادرته : طفلی خیلی ناراحت شدم الکس مثل پسر خودمه
سوبین : حالا فعلا از اینجا بریم ببینیم چی میشه
مادرته ؛ تا میگیم همچی تموم شده یه دردسر جدید شروع میشه
سوبین : هوفففف بد جور خوابم میاد بیا بخوابیم
مادرته : باشه بخوابیم
ویو الکس و عمارت.....
ته : برگشتی
الکس : هومم
کوک : سوبین کی مرخص میشه
الکس : فردا ظهر
هانی : خوبه
الکس : بع اینام گفتین
لارا : چیو
هانی: چیو از ما قایم کردین
کوک : اصلا یه لحظه مگه نرفتین بخوابین
لارا : فقط نینا خوابید ما خوابمون نبرد
الکس : عجب
هانی : حرفو نپیچون
الکس : تو اتاق آنه یه لپ تاب هست فیلم تو اونو ببین بعد بیا پایبن
لارا : هانی هانی پاشو
هانی : آلا بدو بدو بریم
کوک : سوبین چی بهش گفتی
الکس : عارع
ته : واکنشش چیبود چی گفت
الکس : واکنشش؟؟ مثل ما پشماش ریخت برگاش ریخت اصلا هوففف
ته : خب چیگفت
کوک : عارع چیگفت
الکس : آیششش چقدر فضولین شما گمشین گممم
ته : باشه بابا
کوک : حالا بزار واکنش اون دوتا رو ببینیم
الکس : راستش....(تا اومد حرفشو کامل کنه صدای جیغ اومد)
لارا و هانی : جیغغغغغ
کوک : هوی هوی چتونه
لارا : باورم نمیشه
هانی: آخه آخه چطور
الکس : من باید جیغ بزنم یا شما
هانی و لارا : تو
- ۶۰
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط