{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۱۷
((سلام سلام😁🤭من برگشتم با یک پارت دیگر سناریو.آقا قبل از اینکه بری بخونی بگم که من الان قشنگگگگگگ دیوار رو بغل کردم 🤌چون هیچ جا جز وسط دیوار آنتن نداره.چرا؟چون ما الان توی روستا هستیم و اومدیم سفر و بنده آنتن ندارم☺.الان هم که آنتن دارم بخاطر این هست که خانواده گرامی خوابن و کسی نمیخواد بیاد بجای من از آنتن استفاده کنه.☺پس لطفا مراعات بفرمایید🙂))

کاتسوکی به جعبه تو دستم نگاهی کرد.از چشماش میشد خوند داره وسوسه میشه جعبه رو ازم بگیره.جعبه رو یکم نزدیکتر بردم و گفتم"هممم.نمیخوای بگیری؟"کاتسوکی چند لحظه فقط ساکت موند و بعد یهو جعبه رو از دستم قاپید گرفت.انگار بالاخره از کلنجار رفتن با خودش خسته شده بود و قبول کرده بود جعبه رو ازم بگیره.

کاتسوکی چسب جعبه رو کند و بازش کرد.یهو چشماش گود شد.البته با یه اخم که کل تعجبش رو میپوشوند.بعد سرش بالا آورد و به من نگاه می‌کرد.بدنم مور مور شد.اهم ای کردم و گلومو صاف کردم.بعد با یه لبخند گفتم"نیازی به تشکر نیست.هه.این جمله خودته مگه ن..."یهو یه چیزی حس گردم.حرفم نیمه موند.کاتسوکی با اخمی که از سر تعجب بود بهم زل زد.یه لحظه به خودم اومدم و یه لبخند زدم(😊+💢) و چشمامو بستم.بعد یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم و گفتم"یه لحظه". بعد بدون چشم برداشتن از کاتسوکی دستم رو با سرعت به طرف راستم کشیدم.یهو صدای خاموش شدن چند تا چیز باهم اومد و بعد آی و وای کردن بچه‌ها.سرمو چرخوندم طرف اشون و گفتم"دفعه بعدی که خواستین فوضولی کنین بدونید اولاً کار درستی نیست ثانیاً من سریع می‌فهمم. حالا هم عاقبت فوضولی شد خاموشی گوشی هاتون.تا شما باشد دیگه عین چی فوضولی نکنید."

کاتسوکی همونطوری مات مونده بود و ایدا و تودوروکی و میدوریا هم شروع کرده بودن به حقتونه حقشونه گفتن.جیرو هم که یه لحظه انگار کامینا رو با قیافه خل منگولیش دیده داشت غش می‌کرد.به ساعت وسط میدون نگاه کردم.تقریبا وقت شام بود.باید میرفتیم خونه.اوراراکا و یائوروزو و جیرو رو صدا کردم و از بچه های درحال گریه زاری کردن خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت خونه.

تو راه اوراراکا گفت"هانا میگم به نظرت خسارت خیلی زیادی به بچه ها نزدی؟"منم گفتم"نه بابا فقط شارش گوشی هاشون رو خالی کردم همین"جیرو هم گفت"هانا دست مریزاد چه کارایی که بلد نیستی ها."بعد چشمامو بیت و دستشو اینجوری☝کرد و با حالت استادانه گفت"درس امروز. با هانا کایدو در نیفتیم."بعد همه باهم خندیدیم.
دیدگاه ها (۳)

توجه بچه ها😁

شلام

هعی آقا...

سال نو مبارک!

☕️قهوه تلخ☕️پارت چهل ششمهمه ساکت شدیم.جیمین: من ۱۵ سالم بود ...

ساعت ۶: پاشدم بانداژ های نمیتنم رو ورداشتم سوتین بستم و یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط