آوا با هقهقی که سینهاش را میدرید دستهای آهنین جونگکوک
آوا با هقهقی که سینهاش را میدرید دستهای آهنین جونگکوک را با تمام توان از شانههایش پس زد. چشمان سرخ و خیسش را به چشمان بیرحم او دوخت و با صدایی که از شدت درد و جنون به جیغ تبدیل شده بود، فریاد زد: دستت رو به من نزن! تو از چی حرف میزنی؟ از موندن؟ از سوختن؟ تو خودت خیلی وقته که مردی جونگکوک! تو یه جنازهی متحرکی که فقط بلدی بقیه رو هم با خودت بکشی پایین!
ات با همان لحن تلخ و گزندهی خودِ جونگکوک، ادامه داد: فکر کردی من ضعیفم؟ نه! من فقط نمیخوام توی این لجنزاری که ما درست کردیم نفس بکشم. تویی که حتی بلد نیستی گریه کنی، تویی که قلبت از سنگ شده، حق نداری به من بگی چیکار کنم
او با جنونی آنی، دوباره چرخید و با قدمهایی بلند و بیمهابا به سمت لبهی پرتگاه دوید. باد لای موهایش وحشیانه میپیچید و او فقط یک قدم با سقوط فاصله داشت. اما قبل از اینکه پایش لبهی صخره را لمس کند، جونگکوک با خشونتی مهارنشدنی از پشت سر هجوم آورد.
او بازوی آوا را چنان محکم قاپید که صدای نالهی ات بلند شد. جونگکوک بدون ذرهای مروت، او را روی زمینِ خاکی و سنگی دنبال خودش کشاند. آوا دستوپازنان فریاد زد : ولم کن وحشی! دستم شکست... ولم کن
و سعی میکرد خودش را رها کند، اما جونگکوک با چهرهای سنگی و دندانهای کلید شده، او را به سمت ماشین کشید.
اما جونگکوک حتی سرش را برنمیگشت. او با لحنی که از فرطِ جدیت، ترسناک شده بود، زیر لب غرید: گفتم که... حق نداری فرار کنی. تو تاوانِ همهی این دردهایی، آوا. پس خفه شو و فقط بیا..
او آوا را به سمت درِ ماشین پرتاب کرد و با نگاهی که بوی خون و انتقام میداد، به چشمان لرزان او خیره شد : گوش کن کیم ات... من هیچ وقت زره ای اسم از انتقام نبردم .. هیچ وقت اینجوری بزرگم کرده بودند ولی .. تقاص گناه های ترو پس دادم همه چی خراب شد .. همه چی حق نداری فکر رفتن به اون دنیا رو بکنی فهمیدی ..
ات با وجود آن رایحه شیرین بوی وانیل و همون جونگکوک دل مهربان بازم او را مقصر نمیدانست حتی در این شرایط چون هنوز اون دکتر وانیلی اون بود ..
ات با همان لحن تلخ و گزندهی خودِ جونگکوک، ادامه داد: فکر کردی من ضعیفم؟ نه! من فقط نمیخوام توی این لجنزاری که ما درست کردیم نفس بکشم. تویی که حتی بلد نیستی گریه کنی، تویی که قلبت از سنگ شده، حق نداری به من بگی چیکار کنم
او با جنونی آنی، دوباره چرخید و با قدمهایی بلند و بیمهابا به سمت لبهی پرتگاه دوید. باد لای موهایش وحشیانه میپیچید و او فقط یک قدم با سقوط فاصله داشت. اما قبل از اینکه پایش لبهی صخره را لمس کند، جونگکوک با خشونتی مهارنشدنی از پشت سر هجوم آورد.
او بازوی آوا را چنان محکم قاپید که صدای نالهی ات بلند شد. جونگکوک بدون ذرهای مروت، او را روی زمینِ خاکی و سنگی دنبال خودش کشاند. آوا دستوپازنان فریاد زد : ولم کن وحشی! دستم شکست... ولم کن
و سعی میکرد خودش را رها کند، اما جونگکوک با چهرهای سنگی و دندانهای کلید شده، او را به سمت ماشین کشید.
اما جونگکوک حتی سرش را برنمیگشت. او با لحنی که از فرطِ جدیت، ترسناک شده بود، زیر لب غرید: گفتم که... حق نداری فرار کنی. تو تاوانِ همهی این دردهایی، آوا. پس خفه شو و فقط بیا..
او آوا را به سمت درِ ماشین پرتاب کرد و با نگاهی که بوی خون و انتقام میداد، به چشمان لرزان او خیره شد : گوش کن کیم ات... من هیچ وقت زره ای اسم از انتقام نبردم .. هیچ وقت اینجوری بزرگم کرده بودند ولی .. تقاص گناه های ترو پس دادم همه چی خراب شد .. همه چی حق نداری فکر رفتن به اون دنیا رو بکنی فهمیدی ..
ات با وجود آن رایحه شیرین بوی وانیل و همون جونگکوک دل مهربان بازم او را مقصر نمیدانست حتی در این شرایط چون هنوز اون دکتر وانیلی اون بود ..
- ۳۱۶
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط