{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک مثل آتشفشانی که فوران کرده باشد آوا را رها کرد و

جونگکوک مثل آتشفشانی که فوران کرده باشد آوا را رها کرد و با قامتی برافروخته مقابل هیونگ‌بک ایستاد. رگ‌های گردنش از شدت خشم بیرون زده بود و چشمانش از فرط عصبانیت سرخ شده بود. با فریادی که پایه‌های عمارت را لرزاند، رو به هیونگ‌بک غرید: بس کن! خفه شو و این چرت‌وپرت‌ها رو تمومش کن! فکر کردی با این تهمت‌های کثیف می‌تونی گناهِ خودت و اون برادرِ پست‌فطرتت رو بشوری؟ این بچه‌ بازیِ کثیفی که راه انداختی کارِ من نیست
او قدمی به جلو برداشت، سینه‌به‌سینه‌ی هیونگ‌بک ایستاد و با انگشت اشاره به سمت جون‌وو که با پوزخند تماشا می‌کرد، نشانه رفت: برو یقه یکی دیگه رو بگیر آقای کیم من .. من حتی نمی‌دونیم ات دختر برادر مادرمه مگه نه مادر بگو که نمی‌شناسمش
جونگکوک در حالی که نفس‌نفس می‌زد، با صدایی که از شدتِ غیظ می‌لرزید ادامه داد: پدر و مادرم جوری منو برگ کردند که آزارم به مورچه هم نمی‌رسه .. چه برسه به .. اون انتقام لعنتی خانوادگی
جونگکوک تند سمت مادرش نگاه کرد : مادر بگو بگو .. من آوا رو نمیشناختم باور کن
نگاه جینجو را نمی‌توانست در چشم های جونگکوک گره بخورد
هیونگ‌بک با پوزخندی که بوی لجاجت می‌داد دست در جیب کتش برد و تست بارداری را به همراه آن عکس‌های کذایی، با تحقیر تمام جلوی پای جینجو روی زمین سنگی عمارت پرت کرد
جینجو که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با لرزش دست به عکس‌هایی خیره شد که در آن‌ها پسرش جونگکوک ای که لبای آوا را می‌بوسید. هیونگ‌بک با صدایی که از کینه لبریز بود، فریاد زد: بیا تماشا کن آبجی! ببین پسرت چطور با برادرزاده‌ت بخاطر انتقام... با خونِ خودش، خلوت کرده! این هم سندِ رسوایی‌شان که توی صورت من می‌کوبیدی! دیدی دیدی جینجو جئون ها عوض نمیشن
آوا که روی زمین مچاله شده بود، با دیدن لرزش شانه‌های جینجو، قلبش هزار تکه شد. او می‌دید که چطور جون‌وو در تاریکیِ پشتِ سرِ هیونگ‌بک، با چشمانِ براقش به این فروپاشیِ خانوادگی می‌خندد.
جونگکوک عصبی می‌شد چون هیچ کس حرف های او را بار نمی‌کرد جونگکوک تند سمت آوا رفت سپس جلویش زانو زد و با لحن تند گفت : ات... به همه بگو .. بگو من اون آدم نبودم بگو ..
آوا در حالی که روی زمین سرد عمارت مچاله شده بود، سرش را با سختی بالا آورد. گوشه‌ی لبش از ضربه‌ی مشت پدرش شکافته بود و قطره‌ای خون روی چانه‌اش می‌لغزید. او با صدایی که از شدت بغض و لرزش به سختی شنیده می‌شد، اما طنینِ حقیقتی تلخ در آن بود، فریاد زد: جونگکوک... اون هیچ تقصیری نداره! باور کنید... اون هم مثل من بی‌گناهه و داره تاوانِ کثافت‌کاریِ بقیه رو پس میده! اون تنها کسی بود که دستم رو گرفت وقتی همه پشتم رو خالی کرده بودن.. خانم جئون باور کنید
اما کلمات آوا مثل تیری بود که به سنگ می‌خورد. جینجو، در حالی که اشک‌هایش روی گونه‌هایش می‌دوید، با نگاهی لبریز از ناباوری و شرم به عکس‌های روی زمین خیره ماند. او سرش را با افسوس تکان داد و قدمی از آوا عقب کشید.
شوهرِ جینجو نیز با چهره‌ای که از خشم و ناامیدی سنگی شده بود، نگاهش را از آوا دزدید و مستقیم به چشمانِ جونگکوک دوخت. آن نگاه، سنگین‌تر از هر سیلی‌ای بود نگاهی که می‌گفت تمامِ افتخار و اعتمادی که به پسرش داشته، در یک لحظه فروریخته است
هیونگ‌بک با وقاحتی که حال تهوع به جانِ همه می‌انداخت، قدمی به سمت مرکز سالن برداشت. نگاهی تحقیرآمیز به پیکر لرزان آوا و صورت برافروخته‌ی جونگکوک انداخت و با صدایی که از پیروزیِ کثیفش خبر می‌داد، رو به جینجو و همسرش گفت: دیگر جای بحثی باقی نمانده! این کثافت‌کاری راهی جز یک راه ندارد. این لکه‌ی ننگی که روی پیشانیِ هر دو خانواده نشسته، باید پاک شود. تنها راهش اینه که همین امروز، این دو نفر را به عقد هم در بیاورک آوا و جونگکوک باید ازدواج کنند تا لااقل این بچه‌ای که در راه بود، اسمی بالای سرش باشد و آبرویِ چندین‌ساله‌ی ما در میانِ در و همسایه بیشتر از این به لجن کشیده نشود!
جون‌وو در پس‌زمینه‌ی این جنجال، با خونسردیِ یک شیطان، تکیه‌اش را به دیوار داد و با چشمانِ براقش به تماشایِ نقشه‌ی شومی نشست که حالا داشت به ثمر می‌رسید.
آوا با ناباوری و وحشت به پدرش خیره شد؛ ازدواج با جونگکوک در این شرایط، یعنی تاییدِ تمامِ تهمت‌هایی که به آن‌ها زده شده بود
پدر جونگکوک.. جیمین در نهایت با جدیت گفت. : فقد .. یه کلمه میگم بعدش گورتو گم می‌کنی و میری - هیون بک اخم کرد و منتظر نگاهش کرد - باشه اونا ازدواج میکنند همین امشب .. ولی توهم باید با اون داداش عضویت جوری گم بشی که حتی وجود نداشتی
هیون بک لبخند شیطانی زد سپس تند گفت : قبول.. وقتی با چشمای خودم ببینم که ازدواج کردن میریم


بقیش تو کامنت
دیدگاه ها (۲)

تنها یک ساعت زمان لازم بود تا نفوذ و پول کثیف جون‌وو، چرخ‌دن...

ساعت ها گذشت صبح آن روز تبدیل به ظهر شد ساکت و آرام بدون هیچ...

صدای چرخش کلید و باز شدن ناگهانی در، مثل انفجار سکوت اتاق را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط