پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشهای
پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشهای
سکوتِ عمارت، شبها سنگینتر میشد. ا.ت روی صندلیِ چرمیِ پشتِ میزِ کارش غرق شده بود. چشمهاش از خیره شدن به کدهایِ سبزِ رویِ صفحه مانیتور میسوخت، اما دست از کار نمیکشید. باید تا صبحِ زود، آنالیزِ نهایی رو تموم میکرد.
صدایِ باز شدنِ درِ سنگینِ اتاقِ کنترل، مثلِ همیشه نبود. یونگی بدونِ اینکه در بزنه وارد شد، اما این بار نه با لپتاپ یا پروندههایِ سندیکا. اون دستش یک فنجانِ داغ و یک بستهیِ کوچک بود که بویِ قهوهیِ تازه و شکلاتِ تلخ میداد.
یونگی مستقیم به سمتِ میزِ ا.ت اومد. ا.ت با تعجب دست از تایپ کردن کشید و بهش نگاه کرد. یونگی بدونِ اینکه منتظرِ اجازه باشه، دستش رو برد و مانیتورِ اصلی رو خاموش کرد.
ا.ت با وحشت گفت: «داری چیکار میکنی؟ من باید این کدها رو…!»
یونگی با یه حرکتِ سریع، لبهیِ میز رو گرفت و خودش رو به ا.ت نزدیک کرد، طوری که فضایِ تنفسِ ا.ت کاملاً توسطِ اون اشغال شد. «کار تمومه. بقیه رو فردا انجام میدی.»صدایِ یونگی این بار هیچ اثری از سردیِ گذشته نداشت؛ چیزی تویِ صداش بود که ا.ت رو وادار به سکوت کرد. یونگی بستهیِ شکلات رو رویِ میز گذاشت و نگاهش رو رویِ صورتِ ا.ت قفل کرد. ا.ت میتونست سنگینیِ نگاهِ اون رو رویِ پوستش حس کنه. یونگی به وضوح داشت سعی میکرد حواسِ ا.ت رو از کدهایِ لعنتیِ دنیا پرت کنه و مستقیم متوجهِ خودش کنه.
ا.ت با صدایِ آروم و لرزون پرسید: «چرا داری این کار رو میکنی؟ من فقط یه ابزار برایِ کارِ توئم، نه؟»
یونگی یه قدم نزدیکتر شد. حالا میتونست گرمایِ تنش رو حس کنه. یونگی لبخندِ کجی زد که لبهیِ تیغِ خطرناکی داشت. «ابزار؟ تا حالا دیدی کسی برایِ ابزارش قهوهیِ مخصوص بیاره؟» یونگی انگشتش رو به آرومی رویِ لبهیِ میز، نزدیکِ دستِ ا.ت کشید، اما بهش دست نزد. «من دارم سعی میکنم یاد بگیرم چطور وقتی تویِ این اتاقی، به جایِ فکر کردن به دشمنام، به تو فکر کنم.»ا.ت نفَسش رو حبس کرد. جملهیِ یونگی مثلِ یک اعترافِ خطرناک بود. رفتارِ یونگی کاملاً عوض شده بود؛ اون دیگه فقط دستور نمیداد، حالا داشت «تلاش» میکرد. ا.ت متوجه شد که اون ابهتِ همیشگیِ مافیاییِ یونگی، در حضورِ ا.ت ترک خورده. یونگی با اون چشمهایِ نفوذناپذیرش داشت به ا.ت نگاه میکرد، انگار که ا.ت تنها چیزی بود که تویِ اون عمارتِ تاریک، ارزشِ دیدن داشت.
ا.ت با خودش فکر کرد: «این دیگه بازیِ قدرت نیست. اون داره سعی میکنه… منو ببینه.»
یونگی که انگار از سکوتِ ا.ت راضی بود، عقب کشید و با لحنی که هنوز هم کمی دستوری ولی پُر از نیاز بود، گفت: «بخور. نمیخوام فردا که بیدار میشی، خسته باشی.» و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، از اتاق خارج شد. اما قبل از اینکه در رو ببنده، یه نگاهِ کوتاه و پُر از معنی به ا.ت انداخت که قلبِ ا.ت رو لرزوند.
[پایان پارت ۶]
سکوتِ عمارت، شبها سنگینتر میشد. ا.ت روی صندلیِ چرمیِ پشتِ میزِ کارش غرق شده بود. چشمهاش از خیره شدن به کدهایِ سبزِ رویِ صفحه مانیتور میسوخت، اما دست از کار نمیکشید. باید تا صبحِ زود، آنالیزِ نهایی رو تموم میکرد.
صدایِ باز شدنِ درِ سنگینِ اتاقِ کنترل، مثلِ همیشه نبود. یونگی بدونِ اینکه در بزنه وارد شد، اما این بار نه با لپتاپ یا پروندههایِ سندیکا. اون دستش یک فنجانِ داغ و یک بستهیِ کوچک بود که بویِ قهوهیِ تازه و شکلاتِ تلخ میداد.
یونگی مستقیم به سمتِ میزِ ا.ت اومد. ا.ت با تعجب دست از تایپ کردن کشید و بهش نگاه کرد. یونگی بدونِ اینکه منتظرِ اجازه باشه، دستش رو برد و مانیتورِ اصلی رو خاموش کرد.
ا.ت با وحشت گفت: «داری چیکار میکنی؟ من باید این کدها رو…!»
یونگی با یه حرکتِ سریع، لبهیِ میز رو گرفت و خودش رو به ا.ت نزدیک کرد، طوری که فضایِ تنفسِ ا.ت کاملاً توسطِ اون اشغال شد. «کار تمومه. بقیه رو فردا انجام میدی.»صدایِ یونگی این بار هیچ اثری از سردیِ گذشته نداشت؛ چیزی تویِ صداش بود که ا.ت رو وادار به سکوت کرد. یونگی بستهیِ شکلات رو رویِ میز گذاشت و نگاهش رو رویِ صورتِ ا.ت قفل کرد. ا.ت میتونست سنگینیِ نگاهِ اون رو رویِ پوستش حس کنه. یونگی به وضوح داشت سعی میکرد حواسِ ا.ت رو از کدهایِ لعنتیِ دنیا پرت کنه و مستقیم متوجهِ خودش کنه.
ا.ت با صدایِ آروم و لرزون پرسید: «چرا داری این کار رو میکنی؟ من فقط یه ابزار برایِ کارِ توئم، نه؟»
یونگی یه قدم نزدیکتر شد. حالا میتونست گرمایِ تنش رو حس کنه. یونگی لبخندِ کجی زد که لبهیِ تیغِ خطرناکی داشت. «ابزار؟ تا حالا دیدی کسی برایِ ابزارش قهوهیِ مخصوص بیاره؟» یونگی انگشتش رو به آرومی رویِ لبهیِ میز، نزدیکِ دستِ ا.ت کشید، اما بهش دست نزد. «من دارم سعی میکنم یاد بگیرم چطور وقتی تویِ این اتاقی، به جایِ فکر کردن به دشمنام، به تو فکر کنم.»ا.ت نفَسش رو حبس کرد. جملهیِ یونگی مثلِ یک اعترافِ خطرناک بود. رفتارِ یونگی کاملاً عوض شده بود؛ اون دیگه فقط دستور نمیداد، حالا داشت «تلاش» میکرد. ا.ت متوجه شد که اون ابهتِ همیشگیِ مافیاییِ یونگی، در حضورِ ا.ت ترک خورده. یونگی با اون چشمهایِ نفوذناپذیرش داشت به ا.ت نگاه میکرد، انگار که ا.ت تنها چیزی بود که تویِ اون عمارتِ تاریک، ارزشِ دیدن داشت.
ا.ت با خودش فکر کرد: «این دیگه بازیِ قدرت نیست. اون داره سعی میکنه… منو ببینه.»
یونگی که انگار از سکوتِ ا.ت راضی بود، عقب کشید و با لحنی که هنوز هم کمی دستوری ولی پُر از نیاز بود، گفت: «بخور. نمیخوام فردا که بیدار میشی، خسته باشی.» و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، از اتاق خارج شد. اما قبل از اینکه در رو ببنده، یه نگاهِ کوتاه و پُر از معنی به ا.ت انداخت که قلبِ ا.ت رو لرزوند.
[پایان پارت ۶]
- ۸۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط