دیگرامیدندارم...به هیچکدام ازآن رویاهایی ک باتوساختم...دی
دیگرامیدندارم...به هیچکدام ازآن رویاهایی ک باتوساختم...دیگرامیدندارم به فردایی که خودم امیدش رابه تومیدادم...دیگرامیدندارم به لمس آن احساس...دیگرشب عروسیمان رویایم نیست...رگ دستانم بعدازآن حرفت چه طاقتی داشتند...میدانی؟امیدم دیگربه بودنت نیست...دیگردلم بهانه ات رانمیگیرد...بعدازآن حرف...که گفتی...عشقم دروغ وبهانه ام برای دستانت فقط خواستن سوژه ای برای ازدواج است...دیگرامیدندارم حرف هایت باورکردنی نیستند...دنیای من پرازتاریکی هایست که دردلم انداختی...دیگربه توامیدی ندارم...
- ۲۳۴
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط