{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 70・⁠]⁠ᕗ

از صبح زود بلند شدم و رفتم به اشپزخونه و از اشپز خواستم بهم یاد بده چجوری باید غذا بپزم به هیچ وجه دوست نداشتم
اشپز بهش دست بزنه و دوست داشتم تک تک کارهاش رو خودم انجام بدم با شوق و ذوق حرفهای اشپز رو انجام میدادم
و شیطونی میکردم و میخندیدم 
خدمتکارا با تعجب نگام میکردن ولی اصلا به روی خودم نمیاوردم. 
بالاخره غذا رو آماده کردم. 
عالی نشده بود. خوب چیکار کنم. اولین بارم بود غذا میپختم ولی خوب قابل خوردن بود. گذاشتمش 
دور ظرف غذا پارچه ای پیچیدم و داخل سبدم . و رفتم لباس قشنگ و ساده ای سفید یا دستش های هم رنگش پوشیدم و برای خوشحال. کردنش گل سری که برام خریده بود رو هم روی موهام زدم.
شنلم رو پوشیدم و سبد رو برداشتم وبا شوق راهی شدم جلو میرفتم به کلبه اش که رسیدم انرژیم بیشتر شد و شیطون و پرانرژی صدا زدم : جونگکوک کجایی؟هی آقا..کجایی؟
از خونه بیرون اومد و لبخند شادی بهم زد. رفتم جلو. 
روی موهام رو بوسید و گفت : خوش اومدی خانوم خانوما 
و هدایتم کرد داخل روی صندلی نشستم و سبد رو روی میز گذاشتم و با شوق مشغول باز کردنش شدم و دهن باز کردم که از غذام تعریف کنم که با دیدن ظرف غذایی که کنار مبلها رو میز بود و با پارچه ای پیچونده شده بود ذوقم کور و دهنم بسته شد. 
دستام از حرکت وایستادن و به ظرف غذا زل زدم. پوزخندی رو لبم نقش بست و گفتم : مثل اینکه دیر اومدم.. قبلا برات غذا آوردن 
سريع گفت : کار یکی از همسایه هاست.. لب بهش نزدم. منتظر تو بودم 
با پوزخند و زل زدم بهش و گفتم : بذار حدس بزنم..شارلوت.. درسته؟ 
اخم باریکی کرد و لبخند مهربونی زد وگفت : هرکی که آورده.. چه اهمیتی داره میگم اصلا بازش نکردم. 
و ظرف من رو جلو کشید و شیطون گفت : ولی دارم له له میزنم ببینم این چیه و خانوم خانوما چه کرده 
و مشغول باز کردن پارچه شد. با کج خلقی ظرف رو از جلوش کشیدم و توی سبد انداختم و سبد با خشونت زیر میز پرت کردم و رفتم اون ظرف غذا رو آوردم و جلوی ادوارد انداختم و
گفتم : اینو امتحان کن.. مطمئنم خوشمزه تره. 
اخم کرد و کلافه گفت : روزمون رو خراب نکن کریستینا..گور بابای شارلوت و هرکس دیگه..من میخوام دست پخت تو رو بخورم و اصلا برام مهم نیست چند تا غذا برام بیارن و کدوم خوشمزه تره.. 
خم شد وظرف من رو بالا کشید و با لبخند درش رو باز کرد و مشغول شد. 
قاشق اول رو که خورد لبخندش عمیق تر شد و با لذت چشماش رو بست. 
جونگکوک : عالیه..
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 71・⁠]⁠ᕗکلافه اخم کردم و سمت ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 72・⁠]⁠ᕗجلوی کلبه اش روی نرده...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 69・⁠]⁠ᕗوای خدای من نکنه شناخ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 68・⁠]⁠ᕗمچ دستم رو گرفت و گل ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 56・⁠]⁠ᕗوقتی برگشتم قصر خیلی ...

وقتی مادرش ازت بدش میومد و دوست داشت کوک با دخترخاله ازدواج ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط