{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میریزد از این غم عرق شرم ز رویم

میریزد از این غم عرق شرم ز رویم
دیگر چه بگویم که شکسته‌ست سبویم
ِ ای کاش که بر آتش جان خاک بریزند!
با گریه نشد از غم او دست بشویم
حرفی نزد از ماندن و بستم چمدان را
انگار خبر داشت که دلبسته اویم
بگذر تو هم از قصه عشقی که گذشته‌ست
مگذار که از آنچه گذشته‌ست بگویم!
بعد از تو مرا هر نفسی آه کشنده‌ست
مرگ است که آغوش گشوده‌ست به سویم
دیدگاه ها (۶)

چون تو موجی بی قرار ، ای عشق ! در عالم نبودهفت دریا پیش توفا...

رفتی که نباشم غزلی سیر کنارتاین بود همان عاقبت قول و قرارت؟ا...

شب آمد و دوباره کنارم ندارمتآخر چگونه باز به خوابم بیارمت؟ام...

خداوندا شهرم نفس بریده، هوایی نمی رسدفریادهای ضجه به جایی نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط