داشتم میومدم خونه سرراه بابا کبودرادیدم پرسید کجا بودی ؟.
داشتم میومدم خونه سرراه بابا کبودرادیدم پرسید کجا بودی ؟..
گفتم بیژن را برده بودم دبیرستان..
گفت ماشاءالله اون دیگه بزرگ شده هنوز تومیبری ومیاریش،
زمان ما نه تنها خودمون میرفتیم مدرسه بلکه در کارهای خونه وخرید هم کمک میکردیم ..
لبخندی روی لباش نقش بست در ادامه گفت ؛ بچه بودم ی روز مادرم ده تومان بهم دادگفت برو قصابی آقا یدالله بگو قد همیشگی گوشت بده..
منم زنبیل خرید را که چیزی از قد خودم کوچکتر نبود برداشتم وبه طرف قصابی راه افتادم..
کنارقصابی آقا یدالله، بغالی آ قا محمود بود، چشم افتاد به جوادو دا داشش،
دوتایی باهم یک شیشه فانتا خریده بودن وشریکی میخوردن ،
بدجور دهن آب افتاده بود ..
پول خریدگوشت،شدهشت تومان وپنج زاروآقا یدالله پانزده زار هم بهم برگردوند..
همینجور که با حسرت به نوشابه خوردن جواد وداداشش فکر میکردم ،نمیدونم چی شد که که ناگهان دیدم ی کیک پنج زاری توی یک دستم و ی نوشابه کانادا هم اون دست دیگرم و روی جدول کنار پیاده رو نشسته بودم داشتم میخوردم..
چنان با ناز و کرشمه در حال خوردن کیک ونوشابه وفخر فروختن به رهگذران بودم که،
درست انگار توی سواحل جزایر قناری داشتم باخانم گل قدم میزدم..
تازه وقتی کیک ونوشابه را خوردم متوجه شدم ای دادو بی داد چه غلطی کردم..
بقیه پول گوشت را خرج کرده بودم..
باهزار ترس و لرز رفتم خونه ..
مادرم زنبیل را گرفت وگوشت را نگاه کردوگفت بقیش؟..
((((ادامه در پست بعدی))))
گفتم بیژن را برده بودم دبیرستان..
گفت ماشاءالله اون دیگه بزرگ شده هنوز تومیبری ومیاریش،
زمان ما نه تنها خودمون میرفتیم مدرسه بلکه در کارهای خونه وخرید هم کمک میکردیم ..
لبخندی روی لباش نقش بست در ادامه گفت ؛ بچه بودم ی روز مادرم ده تومان بهم دادگفت برو قصابی آقا یدالله بگو قد همیشگی گوشت بده..
منم زنبیل خرید را که چیزی از قد خودم کوچکتر نبود برداشتم وبه طرف قصابی راه افتادم..
کنارقصابی آقا یدالله، بغالی آ قا محمود بود، چشم افتاد به جوادو دا داشش،
دوتایی باهم یک شیشه فانتا خریده بودن وشریکی میخوردن ،
بدجور دهن آب افتاده بود ..
پول خریدگوشت،شدهشت تومان وپنج زاروآقا یدالله پانزده زار هم بهم برگردوند..
همینجور که با حسرت به نوشابه خوردن جواد وداداشش فکر میکردم ،نمیدونم چی شد که که ناگهان دیدم ی کیک پنج زاری توی یک دستم و ی نوشابه کانادا هم اون دست دیگرم و روی جدول کنار پیاده رو نشسته بودم داشتم میخوردم..
چنان با ناز و کرشمه در حال خوردن کیک ونوشابه وفخر فروختن به رهگذران بودم که،
درست انگار توی سواحل جزایر قناری داشتم باخانم گل قدم میزدم..
تازه وقتی کیک ونوشابه را خوردم متوجه شدم ای دادو بی داد چه غلطی کردم..
بقیه پول گوشت را خرج کرده بودم..
باهزار ترس و لرز رفتم خونه ..
مادرم زنبیل را گرفت وگوشت را نگاه کردوگفت بقیش؟..
((((ادامه در پست بعدی))))
- ۹۷۰
- ۲۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط