((((ادامه پست قبلی))))
((((ادامه پست قبلی))))
منم از ترس کتک خوردن گفتم بقیه نداشت ،مادرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به گوشت وبه من کردو رفت توی آشپز خانه منم خیالم راحت شد که قضیه ختم بخیر شده..
بعد از ظهر که بابام از سر کار اومد خسته وکوفته، چرخش را که کنار دیوار تکیه دادمادرم قضیه را بهش گفت ،
بابام هم دست منو گرفت وکشون کشون برد دکان آقا یدالله،
خدا چنین روزی نصیب کسی نکه چنان خشکم زده بود که انگاربرق فشار قوی گرفته بودم..
پدرم پرسید، گوشت گرون شده؟
گفت ؛نه
پرسید امروز این بچه اومد گوشت خرید گوشتی که بهش دادی ازهمیشه بیشتربود؟
آقا یدالله گفت نه قد همیشه بود..
پدرم با توپ پر پرسید پس چرا پانزده زاربقیه پولش را بهش ندا ی؟..
آقا یدالله گفت چرا ندادم .
ی نگاه به من وحال وروزم کرد میخواست چیزی بگه ..
حرفش را قورت داد ،
فکر کنم فیلم صحنه کیک و نوشابه خوردن من در جزایر قناری از جلو چشمش گذشت وگفت؛داداش ببخشید امروز سرم شلوغ بودفراموش کردم بقیه پول را بهش بدم شما منو عفو کنید،هروقت خواستید گوشت بخرید پانزده زار طلبتون را باهاتون حساب میکنم..
پدرم داشت از قصابی بیرون میرفت من پشت سرش در حال خارج شدن بودم که آقا یدالله دستم را گرفت وآرام گفت ،کبود جان کیک ونوشابه امروزت مهمون من ولی آخرین بارت باشه منم سرم را به نشانه تاییدوشرم پایین انداختم واز مغازه خارج شدم..
وادامه داد،آره مجید جان یادش بخیر هیچوقت شیرینی اون کار آقا یدالله ازیادم نرفته ونمیره،
ودرپایان گفت؛ توی این دوره زمونه چقدر جای آقا یدالله ها خالیه....
(ر__ش__ج__ر)
منم از ترس کتک خوردن گفتم بقیه نداشت ،مادرم ی نگاه عاقل اندر سفیه به گوشت وبه من کردو رفت توی آشپز خانه منم خیالم راحت شد که قضیه ختم بخیر شده..
بعد از ظهر که بابام از سر کار اومد خسته وکوفته، چرخش را که کنار دیوار تکیه دادمادرم قضیه را بهش گفت ،
بابام هم دست منو گرفت وکشون کشون برد دکان آقا یدالله،
خدا چنین روزی نصیب کسی نکه چنان خشکم زده بود که انگاربرق فشار قوی گرفته بودم..
پدرم پرسید، گوشت گرون شده؟
گفت ؛نه
پرسید امروز این بچه اومد گوشت خرید گوشتی که بهش دادی ازهمیشه بیشتربود؟
آقا یدالله گفت نه قد همیشه بود..
پدرم با توپ پر پرسید پس چرا پانزده زاربقیه پولش را بهش ندا ی؟..
آقا یدالله گفت چرا ندادم .
ی نگاه به من وحال وروزم کرد میخواست چیزی بگه ..
حرفش را قورت داد ،
فکر کنم فیلم صحنه کیک و نوشابه خوردن من در جزایر قناری از جلو چشمش گذشت وگفت؛داداش ببخشید امروز سرم شلوغ بودفراموش کردم بقیه پول را بهش بدم شما منو عفو کنید،هروقت خواستید گوشت بخرید پانزده زار طلبتون را باهاتون حساب میکنم..
پدرم داشت از قصابی بیرون میرفت من پشت سرش در حال خارج شدن بودم که آقا یدالله دستم را گرفت وآرام گفت ،کبود جان کیک ونوشابه امروزت مهمون من ولی آخرین بارت باشه منم سرم را به نشانه تاییدوشرم پایین انداختم واز مغازه خارج شدم..
وادامه داد،آره مجید جان یادش بخیر هیچوقت شیرینی اون کار آقا یدالله ازیادم نرفته ونمیره،
ودرپایان گفت؛ توی این دوره زمونه چقدر جای آقا یدالله ها خالیه....
(ر__ش__ج__ر)
- ۱.۵k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط