p8
p8
امیلی با لبخند به شراب توی دستاش اشاره کرد
*تاحالا امتحان کردی؟
_نه هیچوقت
لبخندی زدم که امیلی با سر به یکی از خدمه هایی که شراب پخش میکرد اشاره کرد تا بیاد و بعد از توی سینیه نقره یک لیوان شراب برداشت و با سمتم گرفت
*شاید بتونی توی مهمونی ها کمی بنوشی،ولی فقط توی مهمونی ها،نمیخوام بهش معتاد بشی
با لبخند لیوان رو از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم و بعد ابروهام درهم رفت که امیلی با دیدن قیافم خندید
*حدس میزدم خوشت نیاد
_بد نیس ولی....خیلی جدید و عجیبه
امیلی آروم و کوتاه خندید
*راستی،لباس کاملا برازندهته و بهت میاد،ازین بابت خیلی خوشحالم
_مرسی خانم مکسین
*امیلی صدام کن...فک کنم طول میکشه تا یخت واشه
آروم خندیدیم
*اتاقت رو دوست داری؟سعی کردم با روحیاتت جور دربیاد...کتابخونهی بزرگی رو هم برات با کتاب هایی که فک کنم دوسشون داری برات گذاشتم،رزالین بهم گفت وقت نکردی برسی کل اتاقتو ببینی واسه همین شب که شد بهشون سر بزن
_بی نهایت برای دیدن اتاقم ذوق دارم،راستش ظهر فقط تونستم بخوابم
*خوشحالم که استراحت خوبی داشتی
لبخند پر رنگی زدم و با امیلی مشغول صحبت درباره افراد توی مراسم شدیم،افرادی که برام جالب به نظر میرسیدن رو میگفتم و اون بهم میگفت دقیقا کی میشه،یهو مراسم آرایش عجیبی گرفت،کسایی که لیوان مشروب دستشون بود لیوان هاشون رو روی میز گذاشت و هر زن و مردی باهم به مرکز سالن میومد.
_چیشده؟
*اوه....وقت رقصه
امیلی لبخحدی زد و از روی صندلیش نگاه دقیقی به همه انداخت
*منتظر چی هستی ربکا؟برو برقص
_من بلد نیستم برقصم
لبخند پر رنگی زد
_شما.....نمیرید برقصید؟
امیلی آروم خندید
*اوایل،رقصیدن برام جذاب بود،ولی هرچی که زمان گذشت فهمیدم نگاه کردن آدما حین انجام هر عملی جذابیت بیشتری داره....پیشنهاد میکنم اینکارو انجام
بدی،بعضی اوقات آدما نقابشون رو خیلی یهویی کنار میزنن و خود واقعیشون رو نشون میدن....این لحظه هارو با نگاهت شکار کن ربکا
امیلی با لبخند به شراب توی دستاش اشاره کرد
*تاحالا امتحان کردی؟
_نه هیچوقت
لبخندی زدم که امیلی با سر به یکی از خدمه هایی که شراب پخش میکرد اشاره کرد تا بیاد و بعد از توی سینیه نقره یک لیوان شراب برداشت و با سمتم گرفت
*شاید بتونی توی مهمونی ها کمی بنوشی،ولی فقط توی مهمونی ها،نمیخوام بهش معتاد بشی
با لبخند لیوان رو از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم و بعد ابروهام درهم رفت که امیلی با دیدن قیافم خندید
*حدس میزدم خوشت نیاد
_بد نیس ولی....خیلی جدید و عجیبه
امیلی آروم و کوتاه خندید
*راستی،لباس کاملا برازندهته و بهت میاد،ازین بابت خیلی خوشحالم
_مرسی خانم مکسین
*امیلی صدام کن...فک کنم طول میکشه تا یخت واشه
آروم خندیدیم
*اتاقت رو دوست داری؟سعی کردم با روحیاتت جور دربیاد...کتابخونهی بزرگی رو هم برات با کتاب هایی که فک کنم دوسشون داری برات گذاشتم،رزالین بهم گفت وقت نکردی برسی کل اتاقتو ببینی واسه همین شب که شد بهشون سر بزن
_بی نهایت برای دیدن اتاقم ذوق دارم،راستش ظهر فقط تونستم بخوابم
*خوشحالم که استراحت خوبی داشتی
لبخند پر رنگی زدم و با امیلی مشغول صحبت درباره افراد توی مراسم شدیم،افرادی که برام جالب به نظر میرسیدن رو میگفتم و اون بهم میگفت دقیقا کی میشه،یهو مراسم آرایش عجیبی گرفت،کسایی که لیوان مشروب دستشون بود لیوان هاشون رو روی میز گذاشت و هر زن و مردی باهم به مرکز سالن میومد.
_چیشده؟
*اوه....وقت رقصه
امیلی لبخحدی زد و از روی صندلیش نگاه دقیقی به همه انداخت
*منتظر چی هستی ربکا؟برو برقص
_من بلد نیستم برقصم
لبخند پر رنگی زد
_شما.....نمیرید برقصید؟
امیلی آروم خندید
*اوایل،رقصیدن برام جذاب بود،ولی هرچی که زمان گذشت فهمیدم نگاه کردن آدما حین انجام هر عملی جذابیت بیشتری داره....پیشنهاد میکنم اینکارو انجام
بدی،بعضی اوقات آدما نقابشون رو خیلی یهویی کنار میزنن و خود واقعیشون رو نشون میدن....این لحظه هارو با نگاهت شکار کن ربکا
- ۶۰۳
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط