جنگل ممنوعهپارت
جنگل ممنوعه...(پارت:۵)
بعد از کلی فریاد...بالاخره آروم گرفته بود...ولی فکر اینکه باید مال تهیونگ باشه باعث میشد دلش بخواد داد بزنه و بگه«من نمیخوام مال کسی باشم!»کمی بعد از جاش بلند شد...نزدیکِ نزدیک لبه رفت...اول به آسمان و بعد به زمین نگاه کرد...آسمان گرفته و خاکستری بود...درست مثل دلش...کمی بعد آسمان هم شروع به باریدن کرد و پسر با خودش گفت
جونگکوک:حتی آسمان هم به حال من گریه میکنه...(پوزخند)
تمام لباسش خیس از آب شد و از موهایش قطره های ریز آب پایین میریخت...از اون طرف تهیونگ نگران حال جونگکوک شد...که نکنه سرما بخوره و حالش بد بشه!ولی جونگکوک اهمیت نمیداد...بلکه دلش میخواست همین حالا بمیره...تهیونگ طاقت نیاورد و به سمتش رفت و گفت
تهیونگ:دیوونه شدی؟!بیا از اینجا بریم ممکنه سرما بخوری!
جونگکوک:دوست دارم سرما بخورم!به تو ربطی نداره آقای کیم!
تهیونگ به مرز جنون رسیده بود...اون از امروز صبحش که باید با جعون سر و کله میزد و این هم جونگکوک که به حرفاش گوش نمیکرد...چطور باید بهش میفهموند که عاشقش شده؟!
تهیونگ:لعنتی من عاشقتم!(عربده)
جونگکوک چیزی نگفت...یعنی تعجب کرد...ولی چیزی نگفت...
جونگکوک:م..منظورتون و نمیفهمم آقای کیم!
تهیونگ به سمتش رفت و از گردنش گرفت و لباش و رو لبای پسر گذاشت...و جونگکوک؟!اون از تعجب فقط به چشمای بسته تهیونگ نگاه میکرد...بعد از چند ثانیه تهیونگ بوسه یک طرف اش رو قطع کرد...
تهیونگ:الان فهمیدی؟!
جونگکوک:آ..آره...
تهیونگ:هوم...خوبه حالا هم زود باش برو وسایلت و جمع کن باید بریم...
جونگکوک:م..من نمیخوام بیام!
تهیونگ:دست تو نیست!باید بیای...
جونگکوک بغض کرد و از اونجا دور شد... وسایلش رو جمع کرد...مادرش رو به آغوش گرفت و از همه خداحافظی کرد...با نفرت خاصی به پدرش نگاه کرد و از اونجا دور شد...
تهیونگ:بشین...
جونگکوک:باشه...
تهیونگ:از الان بگم عمارت من قانون داره!مثلاً...
قانون یک:باید من و ددی صدا کنی بدون و چون و چرا...
قانون دو:حق نداری با کسی زیاد صمیمی بشی...
قانون سه:من هرکاری که دلم بخواد باهات میکنم و تو حق نداری چیزی بگی...
قانون چهار:شبا کنار خودم میخوابی و اتاق جدا نداری...
قانون پنج:هرچی گفتم میگی چشم! و ادامه قانون ها رو هم بعداً میگم...رسیدیم پیاده شو
جونگکوک:با-یعنی چشم...(خیلی آروم)
تهیونگ:خوبه حالا برو تو عمارت
جونگکوک باشه ای گفت و داخل عمارت رفت...
جینا:سلام ارباب...(ناز،عشوه)
تهیونگ:سلام...
جینا:ارباب براتون-
تهیونگ:چیزی نمیخوام فقط اون پسری که تازه اومده رو بفرست اتاقم
جینا:چشم ارباب(عشوه)
شرط«۱۰ لایک،۵ کامنت،۵ بازنشر»
حمایت زیبآ¿
بعد از کلی فریاد...بالاخره آروم گرفته بود...ولی فکر اینکه باید مال تهیونگ باشه باعث میشد دلش بخواد داد بزنه و بگه«من نمیخوام مال کسی باشم!»کمی بعد از جاش بلند شد...نزدیکِ نزدیک لبه رفت...اول به آسمان و بعد به زمین نگاه کرد...آسمان گرفته و خاکستری بود...درست مثل دلش...کمی بعد آسمان هم شروع به باریدن کرد و پسر با خودش گفت
جونگکوک:حتی آسمان هم به حال من گریه میکنه...(پوزخند)
تمام لباسش خیس از آب شد و از موهایش قطره های ریز آب پایین میریخت...از اون طرف تهیونگ نگران حال جونگکوک شد...که نکنه سرما بخوره و حالش بد بشه!ولی جونگکوک اهمیت نمیداد...بلکه دلش میخواست همین حالا بمیره...تهیونگ طاقت نیاورد و به سمتش رفت و گفت
تهیونگ:دیوونه شدی؟!بیا از اینجا بریم ممکنه سرما بخوری!
جونگکوک:دوست دارم سرما بخورم!به تو ربطی نداره آقای کیم!
تهیونگ به مرز جنون رسیده بود...اون از امروز صبحش که باید با جعون سر و کله میزد و این هم جونگکوک که به حرفاش گوش نمیکرد...چطور باید بهش میفهموند که عاشقش شده؟!
تهیونگ:لعنتی من عاشقتم!(عربده)
جونگکوک چیزی نگفت...یعنی تعجب کرد...ولی چیزی نگفت...
جونگکوک:م..منظورتون و نمیفهمم آقای کیم!
تهیونگ به سمتش رفت و از گردنش گرفت و لباش و رو لبای پسر گذاشت...و جونگکوک؟!اون از تعجب فقط به چشمای بسته تهیونگ نگاه میکرد...بعد از چند ثانیه تهیونگ بوسه یک طرف اش رو قطع کرد...
تهیونگ:الان فهمیدی؟!
جونگکوک:آ..آره...
تهیونگ:هوم...خوبه حالا هم زود باش برو وسایلت و جمع کن باید بریم...
جونگکوک:م..من نمیخوام بیام!
تهیونگ:دست تو نیست!باید بیای...
جونگکوک بغض کرد و از اونجا دور شد... وسایلش رو جمع کرد...مادرش رو به آغوش گرفت و از همه خداحافظی کرد...با نفرت خاصی به پدرش نگاه کرد و از اونجا دور شد...
تهیونگ:بشین...
جونگکوک:باشه...
تهیونگ:از الان بگم عمارت من قانون داره!مثلاً...
قانون یک:باید من و ددی صدا کنی بدون و چون و چرا...
قانون دو:حق نداری با کسی زیاد صمیمی بشی...
قانون سه:من هرکاری که دلم بخواد باهات میکنم و تو حق نداری چیزی بگی...
قانون چهار:شبا کنار خودم میخوابی و اتاق جدا نداری...
قانون پنج:هرچی گفتم میگی چشم! و ادامه قانون ها رو هم بعداً میگم...رسیدیم پیاده شو
جونگکوک:با-یعنی چشم...(خیلی آروم)
تهیونگ:خوبه حالا برو تو عمارت
جونگکوک باشه ای گفت و داخل عمارت رفت...
جینا:سلام ارباب...(ناز،عشوه)
تهیونگ:سلام...
جینا:ارباب براتون-
تهیونگ:چیزی نمیخوام فقط اون پسری که تازه اومده رو بفرست اتاقم
جینا:چشم ارباب(عشوه)
شرط«۱۰ لایک،۵ کامنت،۵ بازنشر»
حمایت زیبآ¿
- ۱۲.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط