رمان🩷🩷🩷🩷 راز خانوادگی 💚💚💚💚 پارت 4
رمان🩷🩷🩷🩷 راز خانوادگی 💚💚💚💚 پارت 4
انیا : اینا دیگه چین ؟
دامیان : من درباره این خانواده خیلی تحقیق کردم
انیا : خوب ؟
دامیان ادامه داد
دامیان : پدر بزرگم همین چند وقت پیش ها مرد و پدرم هم 2 سال پیش توی یه تصادف از دست دادم
انیا : متاسفم ....
دامیان : نگران نباش عادت کردم و اینکه مادم ملیندا برای بالا کشیدن گرفتن ارث دست به کار شد اما به وصیت نامه رسید
دامیان برگه رو به انیا داد
دامیان: این همون وصیت نامه ست
انیا : اما من که نسبت خونی باشما ندارم
دامیان : مسئله همینجاست انیا تو جزو خانواده شدی و اینو بدون هر یکی از اعضا خانواده هر کاری می کنن تا تورو از بازی حذف کنن
انیا : بازی ؟
دامیان : شاید الان این خانواده برات مهربون و شیرین باشه اما اگه به راز های این خانواده پی ببری ....
انیا : چه رازی ؟؟؟
دامیان : منم نمی دونم اما یه عکس از خالم دارم که یه دختر تو بغلشه
انیا عکس رو میگیره
عکس سیاه و سفید و صورت اون دختر کوچیک و اون زن معلوم نیست عکس خیلی تاره
دامیان : انیا منم از این خانواده بدم میاد ما باید همکاری کنیم تا بتونیم به جواب برسیم
انیا که خشکش زده بود نمی دونست چی بگه
دامیان : برای امشب کافیه بهتره بری استراحت کنی فردا باید بریم مدرسه
انیا : اما...اما...اما
دامیان انیا رو به بیرون از اتاق حل داد
و در رو بست
پق!!!!
انیا عکس رو توی دستش نگه داشته بود
.
.
.
خوب ببخشید که کوتاه بود یکم عجله دارم باید برم
تا پارت های بای بای 💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷💞💞💞😘😘❤️❤️❤️🩵🩵💙💙💙💖💖💖💅💅💅💃🎀🎀🎀
انیا : اینا دیگه چین ؟
دامیان : من درباره این خانواده خیلی تحقیق کردم
انیا : خوب ؟
دامیان ادامه داد
دامیان : پدر بزرگم همین چند وقت پیش ها مرد و پدرم هم 2 سال پیش توی یه تصادف از دست دادم
انیا : متاسفم ....
دامیان : نگران نباش عادت کردم و اینکه مادم ملیندا برای بالا کشیدن گرفتن ارث دست به کار شد اما به وصیت نامه رسید
دامیان برگه رو به انیا داد
دامیان: این همون وصیت نامه ست
انیا : اما من که نسبت خونی باشما ندارم
دامیان : مسئله همینجاست انیا تو جزو خانواده شدی و اینو بدون هر یکی از اعضا خانواده هر کاری می کنن تا تورو از بازی حذف کنن
انیا : بازی ؟
دامیان : شاید الان این خانواده برات مهربون و شیرین باشه اما اگه به راز های این خانواده پی ببری ....
انیا : چه رازی ؟؟؟
دامیان : منم نمی دونم اما یه عکس از خالم دارم که یه دختر تو بغلشه
انیا عکس رو میگیره
عکس سیاه و سفید و صورت اون دختر کوچیک و اون زن معلوم نیست عکس خیلی تاره
دامیان : انیا منم از این خانواده بدم میاد ما باید همکاری کنیم تا بتونیم به جواب برسیم
انیا که خشکش زده بود نمی دونست چی بگه
دامیان : برای امشب کافیه بهتره بری استراحت کنی فردا باید بریم مدرسه
انیا : اما...اما...اما
دامیان انیا رو به بیرون از اتاق حل داد
و در رو بست
پق!!!!
انیا عکس رو توی دستش نگه داشته بود
.
.
.
خوب ببخشید که کوتاه بود یکم عجله دارم باید برم
تا پارت های بای بای 💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷💞💞💞😘😘❤️❤️❤️🩵🩵💙💙💙💖💖💖💅💅💅💃🎀🎀🎀
- ۸۱۶
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط