ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 20
تهیونگ:«چی شد؟»
جیمین آروم گفت...
جیمین:«نامجونه...»
همون لحظه حس بدی گرفتم...
جیمین تماسو وصل کرد و روی اسپیکر گذاشت..
نامجون:«کجایین؟»
صدای سردش باعث شد هر سه تامون ساکت شیم...
جیمین:«تو... مدرسه.»
نامجون:«اونو که خودمم میدونم کجایی مدرسه اید.»
چشمام ریز شد..
جونگکوک:«زیر زمین..ولی از کجا فهمیدی مدرسه ایم..؟»
چند ثانیه سکوت کرد... بعد خیلی آروم خندید.
نامجون:«جونگکوک... فکر کردی من آدمامو همه جا ندارم؟»
فکم قفل شد...
نامجون ادامه داد...
نامجون:«شنیدم امروز چند نفر ناشناس وارد زیرزمین شدن.»
تهیونگ زیرلبی گفت...
تهیونگ:«لعنتی حتی اینم فهمیده...»
نامجون:«و شنیدم تو زیادی داری کنجکاوی میکنی.»
جونگکوک:«دارم کارمو انجام میدم.»
نامجون:«امیدوارم همینطور باشه.
لحنش عوض شد... سردتر..
نامجون:«چون اگر بفهمم چیزی حواستو از ماموریت پرت کرده... خودم شخصا میام اونجا.»
هیچکدوم حرف نزدیم...
نامجون دوباره گفت...
نامجون:«امشب برمیگردم سئول. خونه باشید.»
و تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت مطلق بود...
بعد تهیونگ نفسشو فوت کرد بیرون..
تهیونگ:«من از صدای این مرد PTSD میگیرم...»
جیمین:«الان میفهمه ما هیچ غلطی نکردیم زنده زنده پوست مونو میکنه...»
من هنوز به گوشی خاموش خیره بودم اون فقط درباره ماموریت حرف نمیزد حس میکردم یه چیز دیگه هم فهمیده و اون چیز... ات بود..
[ ساعت 2 ظهر ]
زنگ آخر خورد و دانش آموزا کم کم داشتن میرفتن...
من هنوز تو فکر حرف های نامجون بودم که صدای آرومی شنیدم...
ات:«اقای جئون...»
برگشتم سمتش..
کیفشو تو بغلش گرفته بود و آروم نگام میکرد..
جونگکوک:«گفته بودی میخوای حرف بزنی.»
ات آروم اطرافو نگاه کرد..
ات:«اینجا نه...»
اخم کردم..
جونگکوک:«پس کجا؟»
ات:«پشت کتابخونه مدرسه.»
جیمین از اونور داد زد...
جیمین:«عههههه قرار عاشقانه دارن.؟»
قبل اینکه حرف بیشتری بزنه یه توپ بسکتبال پرت کردم سمتش.
جیمین:«اوخخخخخخخ خورد رو نفطه حساس جئون جونگکوک قرار جواب زن اینده مو تو بدی؟اوخیییی...»
تهیونگ:«حقش بود🤣.»
ات خندید... و من ناخودآگاه محو خندش شدم.
جونگکوک تو ذهنش:«لعنتی...»
[ ویوی جونگکوک و ات ]
پشت کتابخونه خیلی خلوت بود... فقط صدای باد میومد...
ات چند لحظه ساکت موند... بعد آروم گفت...
ات:«اقای جئون... شما دقیقا کی هستین؟»
چشمام ریز شد..
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
ᴘᴀʀᴛ: 20
تهیونگ:«چی شد؟»
جیمین آروم گفت...
جیمین:«نامجونه...»
همون لحظه حس بدی گرفتم...
جیمین تماسو وصل کرد و روی اسپیکر گذاشت..
نامجون:«کجایین؟»
صدای سردش باعث شد هر سه تامون ساکت شیم...
جیمین:«تو... مدرسه.»
نامجون:«اونو که خودمم میدونم کجایی مدرسه اید.»
چشمام ریز شد..
جونگکوک:«زیر زمین..ولی از کجا فهمیدی مدرسه ایم..؟»
چند ثانیه سکوت کرد... بعد خیلی آروم خندید.
نامجون:«جونگکوک... فکر کردی من آدمامو همه جا ندارم؟»
فکم قفل شد...
نامجون ادامه داد...
نامجون:«شنیدم امروز چند نفر ناشناس وارد زیرزمین شدن.»
تهیونگ زیرلبی گفت...
تهیونگ:«لعنتی حتی اینم فهمیده...»
نامجون:«و شنیدم تو زیادی داری کنجکاوی میکنی.»
جونگکوک:«دارم کارمو انجام میدم.»
نامجون:«امیدوارم همینطور باشه.
لحنش عوض شد... سردتر..
نامجون:«چون اگر بفهمم چیزی حواستو از ماموریت پرت کرده... خودم شخصا میام اونجا.»
هیچکدوم حرف نزدیم...
نامجون دوباره گفت...
نامجون:«امشب برمیگردم سئول. خونه باشید.»
و تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت مطلق بود...
بعد تهیونگ نفسشو فوت کرد بیرون..
تهیونگ:«من از صدای این مرد PTSD میگیرم...»
جیمین:«الان میفهمه ما هیچ غلطی نکردیم زنده زنده پوست مونو میکنه...»
من هنوز به گوشی خاموش خیره بودم اون فقط درباره ماموریت حرف نمیزد حس میکردم یه چیز دیگه هم فهمیده و اون چیز... ات بود..
[ ساعت 2 ظهر ]
زنگ آخر خورد و دانش آموزا کم کم داشتن میرفتن...
من هنوز تو فکر حرف های نامجون بودم که صدای آرومی شنیدم...
ات:«اقای جئون...»
برگشتم سمتش..
کیفشو تو بغلش گرفته بود و آروم نگام میکرد..
جونگکوک:«گفته بودی میخوای حرف بزنی.»
ات آروم اطرافو نگاه کرد..
ات:«اینجا نه...»
اخم کردم..
جونگکوک:«پس کجا؟»
ات:«پشت کتابخونه مدرسه.»
جیمین از اونور داد زد...
جیمین:«عههههه قرار عاشقانه دارن.؟»
قبل اینکه حرف بیشتری بزنه یه توپ بسکتبال پرت کردم سمتش.
جیمین:«اوخخخخخخخ خورد رو نفطه حساس جئون جونگکوک قرار جواب زن اینده مو تو بدی؟اوخیییی...»
تهیونگ:«حقش بود🤣.»
ات خندید... و من ناخودآگاه محو خندش شدم.
جونگکوک تو ذهنش:«لعنتی...»
[ ویوی جونگکوک و ات ]
پشت کتابخونه خیلی خلوت بود... فقط صدای باد میومد...
ات چند لحظه ساکت موند... بعد آروم گفت...
ات:«اقای جئون... شما دقیقا کی هستین؟»
چشمام ریز شد..
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
- ۴۳۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط