ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 22
از زبان جونگکوک:
بعد رفتن نامجون، چند ثانیه فقط به مسیری که رفته بود خیره موندم...
لعنتی... اون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم فهمیده بود..
ات آروم گفت...
ات:«اقای جئون... حالتون خوبه؟»
از تو فکر اومدم بیرون و نگام افتاد به صورتش... صورتش هنوز یکم رنگ پریده بود...
جونگکوک:«چی ها ... خوبم.»
ات:«اون مرد... خیلی ترسناک بود...»
جیمین زیرلبی گفت...
جیمین:«اگر بدونی کیه از ترس سکته میکنی...»
تهیونگ سریع زد تو پهلوش..
تهیونگ:«خفه شو احمق.»
جین که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت...
جین:«بهتره برگردیم خونه.»
نگاهش روی من موند..
جین:«الان وقت دردسر اضافه نیست.»
فقط سر تکون دادم...
اما قبل رفتن، دوباره نگام افتاد به ات..
حس بدی داشتم... خیلی بد..
انگار قراره یه اتفاقی براش بیفته..
[ ویوی ات ]
همه رفتن...
ولی من همونجا وایسادم..
آروم دستمو بردم داخل جیب یونیفرمم... و گوشی کوچیکی رو دراوردم..
صفحه ش روشن شد..
روی صفحه فقط یه پیام بود:
[ هدف به گنج نزدیک شده. ]
لبمو گاز گرفتم...
ات:«لعنتی...»
آروم شروع کردم تایپ کردن..
ات:..«[ جونگکوک هنوز چیزی نمیدونه. ]..»
پیام ارسال شد..
چند ثانیه بعد جواب اومد:
_[ مراقب باش زیادی بهش نزدیک نشی. ]
چشمام لرزید...
نمیدونستم چرا... ولی هرچی بیشتر به جونگکوک نزدیک میشدم، انجام ماموریت سخت تر میشد.
گوشیو خاموش کردم و آروم زیرلب گفتم...
ات:«من فقط برای ماموریت اومدم اینجا... فقط همین.»
ولی حتی خودمم حرفمو باور نکردم..
[ ساعت 9 شب ]
از زبان جونگکوک:
همه توی خونه جمع شده بودیم...
فضا سنگین بود..
نامجون روی کاناپه نشسته بود و آروم نوشیدنی میخورد... درحالی که جیمین و تهیونگ مثل بچه مدرسه ای هایی که خرابکاری کردن ساکت نشسته بودن.
نامجون:«پس...»
همه صاف شدن..
نامجون:«دقیقا بگید توی اون زیرزمین چی پیدا کردین.»
جیمین به من نگاه کرد... منم آروم پرونده و نقشه رو گذاشتم روی میز..
نامجون چند دقیقه ساکت همه چیو نگاه کرد...
بعد آروم خندید...
نامجون:«بالاخره یه سرنخ واقعی.»
تهیونگ:«رئیس... فکر میکنیم فواره به گنج ربط داره.»
نامجون نگاهشو برد سمتش..
نامجون:«فکر میکنید؟»
تهیونگ سریع ساکت شد..
من اخم کردم..
جونگکوک:«کسی قبل ما دنبال این گنج بوده.»
نامجون:«میدونم.»
ᴘᴀʀᴛ: 22
از زبان جونگکوک:
بعد رفتن نامجون، چند ثانیه فقط به مسیری که رفته بود خیره موندم...
لعنتی... اون خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم فهمیده بود..
ات آروم گفت...
ات:«اقای جئون... حالتون خوبه؟»
از تو فکر اومدم بیرون و نگام افتاد به صورتش... صورتش هنوز یکم رنگ پریده بود...
جونگکوک:«چی ها ... خوبم.»
ات:«اون مرد... خیلی ترسناک بود...»
جیمین زیرلبی گفت...
جیمین:«اگر بدونی کیه از ترس سکته میکنی...»
تهیونگ سریع زد تو پهلوش..
تهیونگ:«خفه شو احمق.»
جین که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت...
جین:«بهتره برگردیم خونه.»
نگاهش روی من موند..
جین:«الان وقت دردسر اضافه نیست.»
فقط سر تکون دادم...
اما قبل رفتن، دوباره نگام افتاد به ات..
حس بدی داشتم... خیلی بد..
انگار قراره یه اتفاقی براش بیفته..
[ ویوی ات ]
همه رفتن...
ولی من همونجا وایسادم..
آروم دستمو بردم داخل جیب یونیفرمم... و گوشی کوچیکی رو دراوردم..
صفحه ش روشن شد..
روی صفحه فقط یه پیام بود:
[ هدف به گنج نزدیک شده. ]
لبمو گاز گرفتم...
ات:«لعنتی...»
آروم شروع کردم تایپ کردن..
ات:..«[ جونگکوک هنوز چیزی نمیدونه. ]..»
پیام ارسال شد..
چند ثانیه بعد جواب اومد:
_[ مراقب باش زیادی بهش نزدیک نشی. ]
چشمام لرزید...
نمیدونستم چرا... ولی هرچی بیشتر به جونگکوک نزدیک میشدم، انجام ماموریت سخت تر میشد.
گوشیو خاموش کردم و آروم زیرلب گفتم...
ات:«من فقط برای ماموریت اومدم اینجا... فقط همین.»
ولی حتی خودمم حرفمو باور نکردم..
[ ساعت 9 شب ]
از زبان جونگکوک:
همه توی خونه جمع شده بودیم...
فضا سنگین بود..
نامجون روی کاناپه نشسته بود و آروم نوشیدنی میخورد... درحالی که جیمین و تهیونگ مثل بچه مدرسه ای هایی که خرابکاری کردن ساکت نشسته بودن.
نامجون:«پس...»
همه صاف شدن..
نامجون:«دقیقا بگید توی اون زیرزمین چی پیدا کردین.»
جیمین به من نگاه کرد... منم آروم پرونده و نقشه رو گذاشتم روی میز..
نامجون چند دقیقه ساکت همه چیو نگاه کرد...
بعد آروم خندید...
نامجون:«بالاخره یه سرنخ واقعی.»
تهیونگ:«رئیس... فکر میکنیم فواره به گنج ربط داره.»
نامجون نگاهشو برد سمتش..
نامجون:«فکر میکنید؟»
تهیونگ سریع ساکت شد..
من اخم کردم..
جونگکوک:«کسی قبل ما دنبال این گنج بوده.»
نامجون:«میدونم.»
- ۴۲۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط