{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد داشت

هوا تاریک شده بود که ماشین جونگکوک جلوی یه خونه‌ی قدیمی توقف کرد.

هانا از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

خونه‌ای بزرگ، ولی قدیمی و متروکه.

چند لحظه فقط خیره موند.

یه حس عجیب داشت...

انگار قبلاً اینجا رو دیده بود.

— اینجاست؟

جونگکوک موتور رو خاموش کرد.

— آره.

— مطمئنی؟

— متأسفانه.

هانا بهش نگاه کرد.

— چرا گفتی «متأسفانه»؟

جونگکوک جواب نداد.

از ماشین پیاده شد.

هانا هم پشت سرش رفت.

همین که جلوی در ایستاد، قلبش یه‌دفعه تند زد.

دستش رو روی دستگیره گذاشت.

چشم‌هاش برای چند ثانیه تار شد.

صدای خنده‌ی یه بچه توی سرش پیچید.

بعد صدای یه پسر:

«هانا، بدو! اگه بابات ببینتمون، دعوامون می‌کنه!»

هانا دستش رو از دستگیره کشید.

— وای...

جونگکوک سریع برگشت.

— چی شد؟

— من... یه چیزی یادم اومد.

— چی؟

— صدای تو بود.

جونگکوک ساکت شد.

هانا در رو باز کرد.

---

داخل خونه تاریک و خاک گرفته بود.

جونگکوک چراغ‌قوه‌ی گوشی‌ش رو روشن کرد.

— نزدیک من بمون.

هانا پوزخند زد.

— نترس، قرار نیست فرار کنم.

— منظورم این نبود.

— می‌دونم.

چند قدم جلو رفتند.

هانا دستش رو روی دیوار کشید.

یه قاب عکس قدیمی روی دیوار بود.

عکس رو برداشت.

همون دو بچه.

هانا و جونگکوک.

ولی این بار کنار اون‌ها...

پدر هانا هم ایستاده بود.

هانا با تعجب گفت:

— بابام توی این عکسه...

جونگکوک آرام گفت:

— اون عکس قبل از اون شب گرفته شده.

— چه شبی؟

جونگکوک جواب نداد.

هانا با حرص برگشت سمتش.

— باز شروع نکن!

— هانا...

— نه! این دفعه دیگه نمی‌ذارم ساکت بمونی.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

— اون شب، پدرت می‌خواست منو از این خانواده دور کنه.

— چرا؟

— چون خانواده‌ی من...

مکث کرد.

— دشمن خانواده‌ی تو بود.

هانا چند لحظه مات موند.

— چی؟

— ولی ما بچه بودیم. نمی‌فهمیدیم.

— پس چرا منو فرستادن؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— چون پدرت می‌خواست یه راز رو از خانواده‌ی من پنهان کنه.

— چه رازی؟

قبل از اینکه جواب بده...

صدای افتادن چیزی از طبقه‌ی بالا اومد.

هردوشون برگشتن.

هانا آروم گفت:

— ما تنها نیستیم.

جونگکوک فوراً جلوی هانا ایستاد.

— پشت سر من بمون.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

یک...

دو...

سه...

ناگهان صدای کوبیده شدن در طبقه‌ی بالا اومد.

جونگکوک دست هانا رو گرفت.

— بریم.

— ولی...

— الان وقتش نیست.

داشتن از خونه خارج می‌شدن که هانا چشمش به چیزی افتاد.

یک پاکت قدیمی، کنار پله‌ها.

خم شد و برداشتش.

روی پاکت نوشته شده بود:

برای هانا، وقتی حقیقت را به یاد آورد.

هانا خشکش زد.

— جونگکوک...

جونگکوک پاکت رو دید.

صورتش کاملاً تغییر کرد.

— اینجا چیکار می‌کنه؟

— تو می‌دونی این چیه؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— نه.

هانا پاکت رو محکم گرفت.

— پس با هم بازش می‌کنیم.

پاکت رو باز کرد.

داخلش فقط یک برگه بود.

هانا شروع به خوندن کرد:

«هانا، اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی جونگکوک نتونسته جلوی حقیقت رو بگیره...»

هانا سرش رو بالا آورد.

جونگکوک به نامه خیره شده بود.

ادامه‌ی نامه را خواند:

«به کسی که الان کنارت ایستاده اعتماد نکن.»

هانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک هم به او نگاه کرد.

و برای اولین بار...

اعتماد بین‌شان ترک برداشت.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۶ | بهش اعتماد نکنهانا هنوز به آخ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۴ | عکسی از گذشته— منو؟صدای خودم ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳ | چیزی که نباید می‌دیدمصبح با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط