پدرخوانده
پدرخوانده
p³
ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.
+ا.ت، پاکت رو بده به من.
_ نه... اول بگو توش چیه.
+گفتم بده به من
_ این نامه دربارهی خانوادهی منه
جونگکوک با عصبانیت جلو اومد
ا.ت! گفتم بده به من
ا.ت از صدای بلندش جا خورد و چشمهاش پر از اشک شد.
_ چرا سرم داد میزنی؟ من فقط میخوام حقیقت رو بدونم...
چون این حقیقت برای تو خطرناکه!
_ پس چرا همیشه ازم پنهانش کردی؟
جونگکوک ساکت شد.
ا.ت پاکت رو پشت سرش پنهان کرد.
_ این بار دیگه نمیذارم ازم بگیریش.
ا.ت... اون پاکت رو باز نکن.
_ چرا؟
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
چون ممکنه بعد از خوندنش، دیگه نتونی مثل قبل به من نگاه کنی.
_ من نگاهم بهت عوض نمیشه، ولی انگار نگاه تو خیلی عوض شده.
جونگکوک اخم کرد.
ا.ت، نذار عصبی بشم. پاکت رو بده.
_ نمیدم.
...
_ چیه؟
برای آخرین بار میگم، بده به من.
_ منم برای بار آخر میگم، نمیدم بهت!
جونگکوک با عصبانیت شونهی ا.ت رو گرفت و برش گردوند.
دستش رو برد سمت پاکت، ولی ا.ت دستش رو بالا نگه داشت.
مثل یه دختر خوب بهم بدش.
_ نمیدمش! نمیدمش! نمیدمش!
جونگکوک با یک حرکت سریع پاکت رو از دست ا.ت گرفت.
_ هی! جونگکوک! پسش بده!
دیگه دیر شده.
جونگکوک پاکت رو باز کرد.
ا.ت با چشمهای پر از اشک بهش خیره شد.
_ چی نوشته؟
جونگکوک چیزی نگفت.
نامه رو بیرون آورد و شروع به خوندن کرد.
چند ثانیه بعد، حالت صورتش تغییر کرد.
_ چرا ساکتی؟
جونگکوک نامه رو دوباره داخل پاکت گذاشت.
_ اون رو بده به من!
+نه.
_ جونگکوک!
+گفتم نه.
ا.ت با بغض بهش نگاه کرد.
_ ولی من حق دارم بدونم!
جونگکوک سکوت کرد.
ا.ت چند لحظه بهش خیره موند و بعد آرام گفت:
_ جونگکوک... از تو انتظار نداشتم.
ا.ت برگشت و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک به درِ بسته خیره شد.
+ا.ت...
اما جوابی نشنید.
جونگکوک دوباره به نامه نگاه کرد.
اولین جملهی نامه را خواند:
«اگر دخترم این نامه را میخواند، یعنی جونگکوک نتوانسته از او محافظت کند.»
جونگکوک: لعنتی...
p³
ا.ت پاکت رو محکم توی دستش گرفته بود.
+ا.ت، پاکت رو بده به من.
_ نه... اول بگو توش چیه.
+گفتم بده به من
_ این نامه دربارهی خانوادهی منه
جونگکوک با عصبانیت جلو اومد
ا.ت! گفتم بده به من
ا.ت از صدای بلندش جا خورد و چشمهاش پر از اشک شد.
_ چرا سرم داد میزنی؟ من فقط میخوام حقیقت رو بدونم...
چون این حقیقت برای تو خطرناکه!
_ پس چرا همیشه ازم پنهانش کردی؟
جونگکوک ساکت شد.
ا.ت پاکت رو پشت سرش پنهان کرد.
_ این بار دیگه نمیذارم ازم بگیریش.
ا.ت... اون پاکت رو باز نکن.
_ چرا؟
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
چون ممکنه بعد از خوندنش، دیگه نتونی مثل قبل به من نگاه کنی.
_ من نگاهم بهت عوض نمیشه، ولی انگار نگاه تو خیلی عوض شده.
جونگکوک اخم کرد.
ا.ت، نذار عصبی بشم. پاکت رو بده.
_ نمیدم.
...
_ چیه؟
برای آخرین بار میگم، بده به من.
_ منم برای بار آخر میگم، نمیدم بهت!
جونگکوک با عصبانیت شونهی ا.ت رو گرفت و برش گردوند.
دستش رو برد سمت پاکت، ولی ا.ت دستش رو بالا نگه داشت.
مثل یه دختر خوب بهم بدش.
_ نمیدمش! نمیدمش! نمیدمش!
جونگکوک با یک حرکت سریع پاکت رو از دست ا.ت گرفت.
_ هی! جونگکوک! پسش بده!
دیگه دیر شده.
جونگکوک پاکت رو باز کرد.
ا.ت با چشمهای پر از اشک بهش خیره شد.
_ چی نوشته؟
جونگکوک چیزی نگفت.
نامه رو بیرون آورد و شروع به خوندن کرد.
چند ثانیه بعد، حالت صورتش تغییر کرد.
_ چرا ساکتی؟
جونگکوک نامه رو دوباره داخل پاکت گذاشت.
_ اون رو بده به من!
+نه.
_ جونگکوک!
+گفتم نه.
ا.ت با بغض بهش نگاه کرد.
_ ولی من حق دارم بدونم!
جونگکوک سکوت کرد.
ا.ت چند لحظه بهش خیره موند و بعد آرام گفت:
_ جونگکوک... از تو انتظار نداشتم.
ا.ت برگشت و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک به درِ بسته خیره شد.
+ا.ت...
اما جوابی نشنید.
جونگکوک دوباره به نامه نگاه کرد.
اولین جملهی نامه را خواند:
«اگر دخترم این نامه را میخواند، یعنی جونگکوک نتوانسته از او محافظت کند.»
جونگکوک: لعنتی...
- ۲۴۶
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط