{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بک

مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند و آنهارا آماده روی
میز بگذارد.هیچ وقت دلیل کار های مادرش را نمی فهمید.تاکید مادر برروی پوست کندن
میوه ها بیشتر گیجش کرده بود.
به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا رسیدن مادر تازه نگه دارد اما
وقتی مادر از راه رسید میوه ها شادابی و طراوتشان را از دست داده بودند.هنوز منتظر
بود تا دلیل کار مادر را بداند.مادر هدیه کادو پیچ شده ای را به او داد و گفتː<دلیل کارم
اینجاست.من نمی خواهم تو مثل این میوه ها طراوت و تازگی ات را از دست بدی عزیزم.>
درون بسته هدیه یک چادر مشکی بود.
دیدگاه ها (۸)

یا رب به در تو روســیاه آمده امبر درگه تو به اشک و آه آمده ا...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است ...

روز جوان مبارکمقام معظم رهبری:توصیه ی من به شما جوانان عزیز ...

یا علی اکبرای دردی اولان بنده دینن یا علی اکبراول یاره پناهن...

Falling angel

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط