𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟗
والریا که از دیدن چهره بی نقص پسر در حال لذت بردن بود ناگهان با صدای جیغ یک دختر جوان تن و بدنش از ترس لرزید..
- اینجا چخبرهه تهیونگگگگگگ ؟
والریا که نمیخواست کسی اسم پسر را صدا زد در کله اش فکر های بسیار ناجوری کند سعی کرد با دردی که در بدنش تزریق شده بود بایستد و مثل یک خدمت کار از انها عذر خواهی کند تا کسی به او شک نکند..
ان دختر جوان با موهای نارنجی رنگش سمت برادرش رفت و او را بلند کرد و در همین حال با صدای بلندی به خدمتکار توپید :
- تو به چه حقی مثل گرگ افتادی رو داداشم هوم ؟
نمیدانست اما با شنیدن کلمه گرگ یاد معشوقه خواهرش جونگ کوک افتاد..
در حالی که خنده اش را قورت میداد و سرش را پایین انداخته بود با صدای ارامی مثل خدمتکاران واقعی قصر جواب دختر را داد :
- بانوی من لطفا عذر خواهی بنده را بپذیرید زیرا بنده در حال پایین اومدن از پله های قصر بودم که ناگهان تعادلم را از دست دادم و روی ...
دختری که والریا در ذهنش به او لقب کله قرمزی داده بود دستش را در هوا تکان داد :
- هیسسس کافیه !
پسر که درد بدنش کم شده بود با نگاه سردی خیره خدمتکاری بود که چند ثانیه پیش دقیقا روی بدن او بود.
تاحالا هیچ دختر به این گستاخی ندیده بود.
به جای اینکه تا کمر برایش خم شود و التماس کند تنها یک عذر خواهی کوتاه و دلیل کارش را توضیح میدهد.
البته هیچوقت یک خدمتکار به این زیبایی ندیده بود و از چهره دختر خوشش امده بود.
تهیونگ با یک پوزخندی کمر صاف کرد و به چهره بی نقص خدمتکار نگاه کرد :
- دیگه تکرار نشه !
لحن پسر از کوه یخ هم بسیار سرد تر بود جوری که لرز توی تن والریا انداخت.
والریا تا کمر برایشان خم شد اما در ذهنش زمزمه میکرد :
* هه مرتیکه جوری حرف میزنه انگار قصر برای باباشه *
* دختره ی کله قرمزی همچین حرف میزنه انگار داداش نازنینش رو ..*
* یکاری کنم که به جای من شما تا کمر واسم خم بشید التماس کنید..*
حرفای ذهنش انقدر زیاد بود که در کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای هم جا نمیشد.
برای اولین بار دوست داشت پرنسس باشد که غرورش خورد نشود..
وقتی برای اون دو خواهر و برادر مغرور سر خم کرد پشت به انها کرد و در حال رفتن بود که صدای ملکه کشور فرانسه یعنی مادرش را شنید...
- اوه شاهزاده تهیونگ چه اتفاقی افتاده که شما از درد ناله میکنید ؟
از مریم که مادر مسیح بود تشکر فراوان بابت شانس بدش میکرد.
- یک خدمتکار تعادلش را از دست داد و روی او افتاد برای همین ...
خواهر تهیونگ در حال توضیح دادن به ملکه بود که صدای داد ملکه باعث لرزیدن ساختمان و جسم او شد :
- همونجا وایسا...
والریا که فهمید مخاطب حرف مادرش خودش است چشمانش را محکم بست و خواست از ان راهروی نفرین شده فرار کند که باز صدای مادرش را شنید :
- اگر فرار کنی مطمئن باش پیدات میکنم و حسابی تنبیه خواهی شد...
والریا که چیزی به گریه کردنش نمانده بود به طرف عقب برگشت و مطمئن از اینکه ماسک روی صورتش قرار داشت سمت ملکه رفت که با چهره متعجب و عصبانی مادرش مواجه شد..
- والریااااااا این چه لباسیه تنت کردی؟
ناگهان چشمان والریا درشت شد و دست به صورتش کشید که دید ان پارچه روی صورتش نبود...
والریا با تعجب به اطرافش زل زد که دید ان پارچه حریر جلوی پا ان پسر افتاده بود..
- مامان...
- یه دلیل بیار تا تنبیه ات نکردم...
والریا دست به دامن مسیح و در حال دعا خواندن در دلش بود تا یک دلیل منطقی و درست بیارد اما هیچ ایده و حرفی به ذهنش خطور نکرد..
انگار تمام کائنات دست در دست همدیگر داده بودند تا دستان دختر مانند ظرفی که فضای داخلش پر از هیچ بود باشد تا مجبور شود حقیقت را دو دستی تقدیم مادر عزیزش بکند.
شرط : ۱۲۰ کامنت... خداییش این شرط چیزی نیست میتونید برسونیدش.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونک #جونگکوک #گرگینه #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟗
والریا که از دیدن چهره بی نقص پسر در حال لذت بردن بود ناگهان با صدای جیغ یک دختر جوان تن و بدنش از ترس لرزید..
- اینجا چخبرهه تهیونگگگگگگ ؟
والریا که نمیخواست کسی اسم پسر را صدا زد در کله اش فکر های بسیار ناجوری کند سعی کرد با دردی که در بدنش تزریق شده بود بایستد و مثل یک خدمت کار از انها عذر خواهی کند تا کسی به او شک نکند..
ان دختر جوان با موهای نارنجی رنگش سمت برادرش رفت و او را بلند کرد و در همین حال با صدای بلندی به خدمتکار توپید :
- تو به چه حقی مثل گرگ افتادی رو داداشم هوم ؟
نمیدانست اما با شنیدن کلمه گرگ یاد معشوقه خواهرش جونگ کوک افتاد..
در حالی که خنده اش را قورت میداد و سرش را پایین انداخته بود با صدای ارامی مثل خدمتکاران واقعی قصر جواب دختر را داد :
- بانوی من لطفا عذر خواهی بنده را بپذیرید زیرا بنده در حال پایین اومدن از پله های قصر بودم که ناگهان تعادلم را از دست دادم و روی ...
دختری که والریا در ذهنش به او لقب کله قرمزی داده بود دستش را در هوا تکان داد :
- هیسسس کافیه !
پسر که درد بدنش کم شده بود با نگاه سردی خیره خدمتکاری بود که چند ثانیه پیش دقیقا روی بدن او بود.
تاحالا هیچ دختر به این گستاخی ندیده بود.
به جای اینکه تا کمر برایش خم شود و التماس کند تنها یک عذر خواهی کوتاه و دلیل کارش را توضیح میدهد.
البته هیچوقت یک خدمتکار به این زیبایی ندیده بود و از چهره دختر خوشش امده بود.
تهیونگ با یک پوزخندی کمر صاف کرد و به چهره بی نقص خدمتکار نگاه کرد :
- دیگه تکرار نشه !
لحن پسر از کوه یخ هم بسیار سرد تر بود جوری که لرز توی تن والریا انداخت.
والریا تا کمر برایشان خم شد اما در ذهنش زمزمه میکرد :
* هه مرتیکه جوری حرف میزنه انگار قصر برای باباشه *
* دختره ی کله قرمزی همچین حرف میزنه انگار داداش نازنینش رو ..*
* یکاری کنم که به جای من شما تا کمر واسم خم بشید التماس کنید..*
حرفای ذهنش انقدر زیاد بود که در کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای هم جا نمیشد.
برای اولین بار دوست داشت پرنسس باشد که غرورش خورد نشود..
وقتی برای اون دو خواهر و برادر مغرور سر خم کرد پشت به انها کرد و در حال رفتن بود که صدای ملکه کشور فرانسه یعنی مادرش را شنید...
- اوه شاهزاده تهیونگ چه اتفاقی افتاده که شما از درد ناله میکنید ؟
از مریم که مادر مسیح بود تشکر فراوان بابت شانس بدش میکرد.
- یک خدمتکار تعادلش را از دست داد و روی او افتاد برای همین ...
خواهر تهیونگ در حال توضیح دادن به ملکه بود که صدای داد ملکه باعث لرزیدن ساختمان و جسم او شد :
- همونجا وایسا...
والریا که فهمید مخاطب حرف مادرش خودش است چشمانش را محکم بست و خواست از ان راهروی نفرین شده فرار کند که باز صدای مادرش را شنید :
- اگر فرار کنی مطمئن باش پیدات میکنم و حسابی تنبیه خواهی شد...
والریا که چیزی به گریه کردنش نمانده بود به طرف عقب برگشت و مطمئن از اینکه ماسک روی صورتش قرار داشت سمت ملکه رفت که با چهره متعجب و عصبانی مادرش مواجه شد..
- والریااااااا این چه لباسیه تنت کردی؟
ناگهان چشمان والریا درشت شد و دست به صورتش کشید که دید ان پارچه روی صورتش نبود...
والریا با تعجب به اطرافش زل زد که دید ان پارچه حریر جلوی پا ان پسر افتاده بود..
- مامان...
- یه دلیل بیار تا تنبیه ات نکردم...
والریا دست به دامن مسیح و در حال دعا خواندن در دلش بود تا یک دلیل منطقی و درست بیارد اما هیچ ایده و حرفی به ذهنش خطور نکرد..
انگار تمام کائنات دست در دست همدیگر داده بودند تا دستان دختر مانند ظرفی که فضای داخلش پر از هیچ بود باشد تا مجبور شود حقیقت را دو دستی تقدیم مادر عزیزش بکند.
شرط : ۱۲۰ کامنت... خداییش این شرط چیزی نیست میتونید برسونیدش.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونک #جونگکوک #گرگینه #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
- ۱۴.۲k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط