{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دادا کمبود عکس دارم به مولا

دادا کمبود عکس دارم به مولا😔💔
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌑 Scenario: The Golden Cage
موضوع: تو یکی از باارزش‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین دارایی‌های بونتنی هستی. یک شب، بعد از یک جلسه کاری سخت و خونین، هر کدوم از اون‌ها به شکلی متفاوت عشق و مالکیت‌طلبی‌شون رو بهت نشون میدن.
🏛️ Manjiro Sano (Mikey): The Silent King
ساعت از ۳ صبح گذشته بود. در دفتر کار مایکی، تنها نور موجود، نور ماه بود که از پنجره‌های قدی به داخل می‌تابید. مایکی روی صندلی چرمی بزرگش نشسته بود و به شهر خیره شده بود. تو وارد شدی، خسته و با لباسی که بوی باروت می‌داد. او حتی سرش را برنگرداند، اما صدایش در سکوت اتاق طنین‌انداز شد: «بیا اینجا.»
وقتی کنارش ایستادی، دستش را دراز کرد و مچ دستت را گرفت. آرام، اما محکم. تو را به سمت خودش کشید تا روی پاهایش بنشینی. سرش را روی شانت گذاشت و نفس عمیقی کشید. «بوی مرگ میدی...» زمزمه کرد. «اما هنوزم بوی تو رو میده.» انگشتانش را لای موهایت برد و آنها را نوازش کرد. در آن لحظه، او نه پادشاه بی‌رحم بونتن، بلکه پسری بود که در تاریکی مطلق، به تنها منبع نورش چنگ زده بود. «هیچ‌وقت از پیشم نرو. حتی اگه خودم ازت خواستم.» این یک خواهش نبود، یک حکم بود.
⚔️ Sanzu Haruchiyo: The Mad Dog's Loyalty
تو در حال تمیز کردن اسلحت در اسلحه خانه بودی که سانزو با عجله وارد شد. چشمانش از تاثیر قرص‌ها گشاد شده بود و لبخندی جنون‌آمیز بر لب داشت. مستقیم به سمتت آمد و تو را بین خودش و میز کار محاصره کرد. دست‌های خون‌آلودش را روی صورتت گذاشت و رد خون را روی پوستت برجا گذاشت.
«دیدی چطور اون پسره رو تیکه تیکه کردم؟ داشت جوری بهت نگاه می‌کرد که انگار می‌تونه داشته باشدت.» صدایش لرزان و عصبی بود. «فقط من می‌تونم بهت نگاه کنم. فقط من!» او پیشانی‌اش را به پیشانی‌ات تکیه داد و نفس‌های داغش صورتت را سوزاند. «من سگ دست‌آموز مایکی‌ام، اما تو... تو خدای منی. برای تو می‌کشم، برای تو می‌میرم. فقط بهم بگو کی رو برات نابود کنم؟» او در عین وحشتناک بودن، وحشت‌زده بود از اینکه تو را از دست بدهد.
💜 Ran Haitani: The Velvet Shackle
تو در تراس عمارت بونتن ایستاده بودی و به خیابان‌های توکیو نگاه می‌کردی. ران با دو گیلاس شراب گران‌قیمت از پشت سر بهت نزدیک شد. یکی را به سمتت گرفت و با دست دیگرش، آرام شانت را لمس کرد. «شب قشنگیه، مگه نه؟» صدایش مثل همیشه مخملی و آرامش‌بخش بود.
او پشتت ایستاد و حصاری از بدنش دورت ساخت. «داشتم فکر می‌کردم... تو خیلی خوب کار می‌کنی. خیلی خوب.» او لبش را نزدیک گوشت آورد و با لحنی که بوی خطر می‌داد، ادامه داد: «انقدر خوب که می‌ترسم بقیه گنگ‌ها بخوان بدزدنت. شاید بهتر باشه دیگه از عمارت بیرون نری. من همه چی برات فراهم می‌کنم. لباس، جواهرات، هر چی بخوای. فقط... همین‌جا بمون. جلوی چشم‌های من.» او با لبخندی مهربان، قفسی طلایی را دورت ترسیم می‌کرد.
💙 Rindou Haitani: The Broken Shield
به اتاقت برگشته بودی تا کمی استراحت کنی که صدای در زدن شنیدی. ریندو بود. کت بدشکلش را درآورده بود و آستین‌های پیراهنش را بالا زده بود. نگاهش خسته و کلافه بود. بدون حرفی وارد شد و روی مبل نشست. تو کنارش نشستی و متوجه زخمی روی بازوش شدی.
وقتی خواستی زخمش را پانسمان کنی، دستت را گرفت. «لازم نیست.» صدایش گرفته بود. «فقط... بشین.» او سرش را روی شانت گذاشت و چشمانش را بست. «امروز وقتی اون ماشین منفجر شد... یک لحظه فکر کردم تو توش بودی.» بدنش کمی لرزید. او همیشه سعی می‌کرد سخت و بی‌احساس باشد، اما در برابر تو، سپرش ترک می‌خورد. «نمی‌تونم تحمل کنم که یه اتفاقی برات بیفته. اگه تو بری... من دیگه دلیلی برای موندن توی این جهنم ندارم. پس حواست رو جمع کن، لعنتی.» او تو را محکم‌تر به خودش فشار داد، انگار می‌خواست با بدنش از تو در برابر تمام دنیا محافظت کند.
✨ Channel Credit
S C E N A R I O S K Y
📌 Hashtags
#Scenario
#Bonten
#Manjiro_Sano
#Mikey
#Sanzu_Haruchiyo
#Ran_Haitani
#Rindou_Haitani
#Tokyo_Revengers
#Dark_Romance
#Fanfiction
#Possessive
#Anime_Story
دیدگاه ها (۱۴)

کمبود عکس موج میزنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

چیفویو×باجی 🐈🐈‍⬛🌸。・゚Scenario Sky ゚・。🌸✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・゚: ♡ ✧・...

🌙 S C E N A R I O S K Yموضوع: وقتی کات کردید و اونا طاقت ن...

‌روف تغییر کرد...کمک نکنید😂💅🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط