به نام خدا
به نام خدا
سایه ی کلاغ های سیاه آرام می پوشاند چهره ی شهر را ، و آن افکار شوم ،بنگر به دیگران مردم شهر را تیره می بینی دلیلش چیست ؟ سایه ی پرواز تو خورشید را پنهان کرد .
خلاصه : حکایت یه دختر از جنس غم ، خو گرفته با تنهایی ،دختری که برای اطرافیانش از سنگ هم سخت تر شد اما.. دختری با احساسات ناب ولی بر باد رفته ! دختری که بعد از اون تصادف مرگ بار اخلاقش تغییر کرد در واقع در آتش احساساتش سوخت اما دم نزد خاکستر شد اما دختری قوی تر از میان اون خاکستر بلند شد دختری که می جنگه تا عزیزانش نابود نشن اما ...
داستان ،قوی بودن این دختر نیست این حکایت از عشق پاک و خواستنی دم میزنه که بدون هیچ چشم داشتیه در واقع در این میان که دختر داستان به تنهایی باجنگ به دنیا برخاسته پسری از جنس آب بر این آتش غلبه می کنه پسری که چهره اش نا آشناست ..اما صداش بیش از حد آشناست دختر داستان رو به یاد عزیز ترینش می ندازه و در آخر کلام عشق چه بازی ها که به راه انداخته و شور عشق هایی که در سر عشاق به راه انداخته ( مجهول حرف میزنم تا خودتون درک کنین این عشق گفتنی نیست باید با داستان بود و دید چه می شود !)
مقدمه :
عشق پایان بی پایان من است
روزگاری در پی سرو بلند قامت زمین بودم
اکنون چیزی از من جز یادگاری برای آیندگان باقی نمانده است
عشق سراب بی وجدان زندگی من است
غرق میکند ، مرا در خویش غرق می کند
آرام و آهسته نابود می شوم
پی یاری هستم که مرا نجات دهد
این عشق سراب گونه را نمیخواهم
سایه ی کلاغ های سیاه آرام می پوشاند چهره ی شهر را ، و آن افکار شوم ،بنگر به دیگران مردم شهر را تیره می بینی دلیلش چیست ؟ سایه ی پرواز تو خورشید را پنهان کرد .
خلاصه : حکایت یه دختر از جنس غم ، خو گرفته با تنهایی ،دختری که برای اطرافیانش از سنگ هم سخت تر شد اما.. دختری با احساسات ناب ولی بر باد رفته ! دختری که بعد از اون تصادف مرگ بار اخلاقش تغییر کرد در واقع در آتش احساساتش سوخت اما دم نزد خاکستر شد اما دختری قوی تر از میان اون خاکستر بلند شد دختری که می جنگه تا عزیزانش نابود نشن اما ...
داستان ،قوی بودن این دختر نیست این حکایت از عشق پاک و خواستنی دم میزنه که بدون هیچ چشم داشتیه در واقع در این میان که دختر داستان به تنهایی باجنگ به دنیا برخاسته پسری از جنس آب بر این آتش غلبه می کنه پسری که چهره اش نا آشناست ..اما صداش بیش از حد آشناست دختر داستان رو به یاد عزیز ترینش می ندازه و در آخر کلام عشق چه بازی ها که به راه انداخته و شور عشق هایی که در سر عشاق به راه انداخته ( مجهول حرف میزنم تا خودتون درک کنین این عشق گفتنی نیست باید با داستان بود و دید چه می شود !)
مقدمه :
عشق پایان بی پایان من است
روزگاری در پی سرو بلند قامت زمین بودم
اکنون چیزی از من جز یادگاری برای آیندگان باقی نمانده است
عشق سراب بی وجدان زندگی من است
غرق میکند ، مرا در خویش غرق می کند
آرام و آهسته نابود می شوم
پی یاری هستم که مرا نجات دهد
این عشق سراب گونه را نمیخواهم
- ۳.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط