کیش و مات 23
#کیش_و_مات
𝐩𝐚𝐫𝐭 23:
چشماش برقی زد و اومد نزدیکتر
- کتاب حقایق و تقدیر؟.. منظورت اینه که قدرت خاصی داره؟
+ خب.. یجورایی.. یعنی همه حقایق مربوط به این قصر و پادشاه ها توش ثبت میشه.. حتی چیزایی که اصلا مهم نیست ولی مربوط به فرمانروایان ناکاهارا میشه، اینجا ثبت شده.. و بخش عجیب اینجاست که کسی اونا رو نمینویسه.. خود کتاب اینارو ثبت میکنه..
- مثلا چی..؟
یه صفحه باز کردم
+ هومم.. مثلا اینجا.. دوستیه منو فئودور ثبت شده.. که ما از هفت سالگی تا الان که شونزده سال میگذره باهم دوستیم.. هروقت هم که اون بمیره، اینجا توی همین صفحه ثبت میشه.. در کل میشه گفت این صفحه متعلق به فئودوره
خنده ای کرد و بهم خیره شد
- چه جالب.. نمیدونستم همچین اسراری هم دارین..
لبخند زدم و سری به نشونه تایید تکون دادم
دازای: ولی.. چرا به من میگی؟
یه صفحه سفید اوردم و لبخند زدم
چویا: این صفحه.. فردا قراره پر بشه
- با چی؟ از کجا میدونی؟
+ با اسم تو.. قراره این صفحه واسه تو پر بشه.. به محض اینکه به عنوان عضو اصلی قصر معرفی بشی
خنده ای از روی شوق کرد و اومد نزدیکتر
- میشه.. یه لحظه کتابو بهم بدی؟
کتابو سمتش گرفتم و بهش خیره شدم..
شروع کرد به ورق زدن و با هیجان، مثل بچه ها به نوشته های کتاب خیره شد
دازای: این چیه؟
+ هوم؟ چی؟
کتابو اورد جلو.. یه صفحه پاره شده بهم نشون داد.. درست چنتا صفحه قبل از صفحه ای که دوستیه منو فئودور توش ثبت شده بود
نفس عمیقی کشیدم و کتابو ازش گرفتم
+ راستش.. این، معماییه که واسه خودمون هم حل نشده.. حتی رانپو سان.. هیچوقت یه جواب درست و حسابی بهم نداده و منم دیگه ازش نپرسیدم..
- اها.. ولی.. چی میشه وقتی یه صفحه اینطوری پاره میشه؟
+ خب.. فکر نکنم اتفاق خاصی بیفته.. به هرحال.. اون فقط یه کتابه.. حالا یذره عجیبتر از کتابای عادی..
- پس.. چطوری با پاره شدن این صفحه همه هم فراموش کردن چی توش بوده؟ این معنیش همینه که کتاب روی زندگی ادما تاثیر داره.. بنظرت منطقی نیست؟
با تعجب بهش خیره شدم..
حق با اون بود..
هیچکس نمیدونست این صفحه پاره شده راجع به کیه یا اصن چی بوده..
کتاب هم هیچ صفحه ای رو از وسط خالی نمیزاره
+ یعنی میگی.. اون کسی که اسمش توی این صفحه بوده، دیگه توی این دنیا هم نیست؟
- خب.. این حدس منه..
کتابو بستم و فوری رفتم سمت در
+ همین الان باید بریم پیش رانپو سان.. عجله کن...
𝐩𝐚𝐫𝐭 23:
چشماش برقی زد و اومد نزدیکتر
- کتاب حقایق و تقدیر؟.. منظورت اینه که قدرت خاصی داره؟
+ خب.. یجورایی.. یعنی همه حقایق مربوط به این قصر و پادشاه ها توش ثبت میشه.. حتی چیزایی که اصلا مهم نیست ولی مربوط به فرمانروایان ناکاهارا میشه، اینجا ثبت شده.. و بخش عجیب اینجاست که کسی اونا رو نمینویسه.. خود کتاب اینارو ثبت میکنه..
- مثلا چی..؟
یه صفحه باز کردم
+ هومم.. مثلا اینجا.. دوستیه منو فئودور ثبت شده.. که ما از هفت سالگی تا الان که شونزده سال میگذره باهم دوستیم.. هروقت هم که اون بمیره، اینجا توی همین صفحه ثبت میشه.. در کل میشه گفت این صفحه متعلق به فئودوره
خنده ای کرد و بهم خیره شد
- چه جالب.. نمیدونستم همچین اسراری هم دارین..
لبخند زدم و سری به نشونه تایید تکون دادم
دازای: ولی.. چرا به من میگی؟
یه صفحه سفید اوردم و لبخند زدم
چویا: این صفحه.. فردا قراره پر بشه
- با چی؟ از کجا میدونی؟
+ با اسم تو.. قراره این صفحه واسه تو پر بشه.. به محض اینکه به عنوان عضو اصلی قصر معرفی بشی
خنده ای از روی شوق کرد و اومد نزدیکتر
- میشه.. یه لحظه کتابو بهم بدی؟
کتابو سمتش گرفتم و بهش خیره شدم..
شروع کرد به ورق زدن و با هیجان، مثل بچه ها به نوشته های کتاب خیره شد
دازای: این چیه؟
+ هوم؟ چی؟
کتابو اورد جلو.. یه صفحه پاره شده بهم نشون داد.. درست چنتا صفحه قبل از صفحه ای که دوستیه منو فئودور توش ثبت شده بود
نفس عمیقی کشیدم و کتابو ازش گرفتم
+ راستش.. این، معماییه که واسه خودمون هم حل نشده.. حتی رانپو سان.. هیچوقت یه جواب درست و حسابی بهم نداده و منم دیگه ازش نپرسیدم..
- اها.. ولی.. چی میشه وقتی یه صفحه اینطوری پاره میشه؟
+ خب.. فکر نکنم اتفاق خاصی بیفته.. به هرحال.. اون فقط یه کتابه.. حالا یذره عجیبتر از کتابای عادی..
- پس.. چطوری با پاره شدن این صفحه همه هم فراموش کردن چی توش بوده؟ این معنیش همینه که کتاب روی زندگی ادما تاثیر داره.. بنظرت منطقی نیست؟
با تعجب بهش خیره شدم..
حق با اون بود..
هیچکس نمیدونست این صفحه پاره شده راجع به کیه یا اصن چی بوده..
کتاب هم هیچ صفحه ای رو از وسط خالی نمیزاره
+ یعنی میگی.. اون کسی که اسمش توی این صفحه بوده، دیگه توی این دنیا هم نیست؟
- خب.. این حدس منه..
کتابو بستم و فوری رفتم سمت در
+ همین الان باید بریم پیش رانپو سان.. عجله کن...
- ۳.۴k
- ۱۵ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط