کیش و مات 24

#کیش_و_مات
𝐩𝐚𝐫𝐭 24:
کتابو روی میزش گذاشت و سری تکون داد
رانپو: حق با شماست.. من هم هیچ یادم نمیاد که این صفحه درمورد کی بوده.. یا چه بلایی سرش اومده..
یه قدم سمتش برداشتم
چویا: ولی رانپو سان.. شما بهتر و سریعتر از هرکسی همه چیزو میفهمید.. اخه چطور..!
رانپو: درسته سرورم اما درصورتی که چیزی از ذهنم پاک نشه.. ولی در این مورد من هیچ خاطره ای ندارم.. هرچند...
با دقت به چشماش خیره شدم تا ادامه بده..
رانپو: یه سری اسناد و کتاب راهنما دارم.. منتظر بودم سر فرصت مطالعه اشون کنم و.. فکر کنم موقع مناسبی باشه..
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: اگه چیزی فهمیدم، سریعا بهتون خبر میدم..
+ باشه.. خوبه.. پس من کتابو پیشت میزارم.. با این حدس ها هم، حواست خیلی باید به کتاب باشه.. اگه کسی بویی ببره‌ـــ
- نگران نباشید سرورم.. محرمانه میمونه..
نفس عمیقی کشیدم و سری به نشونه تایید تکون دادم و اومدم بیرون..
دازای هنوز بیرون وایساده بود و.. طبق معمول بدجوری میلرزید و داشت منجمد میشد
چویا(کلافه): چرا تو انقد همیشه سردته؟
اومد نزدیکتر و دستاشو توی هم گره کرد
- وقتی یه نفر میمیره بدنش سرد میشه دیگه.. باید یه شنل مثل مال خودت واسم بگیری..
چشامو چرخوندم و شنل خودمو رو دوشش انداختم
+ بیا، هنوزم سرـــ
*هنوزم سردته؟..*
*نگران نباش..من تا صبح اینجا میمونم*
*فقط کافیه که اینو..*
با صدای دازای به خودم اومدم
دازای: چویا ساما؟.. خوبی؟
+ ها؟ ا.. اره.. خوبم
لبخندی زد و شنلو محکم چسبید
- واییی چقد این گرمه..
دستاشو برد زیرش و هیجان زده اینور و اونور رفت
- هووففف بلاخره گرم شدم.. واقعا باید یکی از اینا رو واسم بگیری هویـ.. جـ..
تاچیهارا: اوسامو؟؟ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟؟
با رسیدن تاچیهارا حرفشو خورد و فوری شنلو بهم پس داد
تاچیهارا روشو برگردوند و بعد از احترام گذاشتن گفت: سرورم.. فقط کافیه دستور بدید تا..
حرفشو قطع کردم
+ لازم نیست.. بگو ببینم چیزی شده؟
تاچیهارا: خب.. اره راستش از بازار یه دست لباس مجلل رسیده.. گفتن به دستور شما بوده و الان فئودور سان بردنش به اقامتگاهتون.. ایشون هم گفتن رسیدنشونو بهتون خبر بدم
با شنیدن اسم فئودور چشمام برقی زد و با تعجب گفتم: فئودور؟.. قرار بود دیرتر برسه..
به دازای نگاه انداختم
+ عجله کن.. همین امروز مراسم رو برگزار میکنیم..
اینو گفتم و فوری به سمت اقامتگاهم راه افتادم
فئودور بیرون از اتاق وایساده بود
همینکه منو دید، اومد نزدیک و بغلم کرد
فئودور: دلم واستون تنگ شده بود، سرورم..
لبخند زدم
چویا: خوشحالم که خودتو زودتر رسوندی.. نمیخاستم مراسم معرفی دازای رو از دست بدی
با تعجب بهم خیره شد
- منظورتون چیه؟ چه معرفی ای؟
+ میخام دازایو به عنوان مشاور اصلی خودم معرفی کنم..
- م.. مطمئنید؟
مکث کرد و قبل از اینکه جوابی بدم، ادامه داد: باشه.. هرجور صلاح میدونید.. خب.. فعلا با من کاری ندارید؟ باید برم..
سری به نشونه تایید تکون دادم
+ یادت نره واسه جلسه خودتو برسونی

«داخل اقامتگاه، راوی»

لباسو که پوشید، چویا چند قدم عقب رفت و بهش نگاهی انداخت..
دازای نیشخند همیشگیشو زد و گفت: همه لباس شاه رو درست میکنن.. شاه لباس منو.. کم کم دارم فکر میکنم مخفیانه به من علاقه داری، چویا..
اخم کرد و با پشت دستش زد توی پیشونی دازای
+ حرف های احمقانه نزن..
- هومم.. باشه ولی..
صورتشو برد نزدیکتر و ادامه داد: اگه بقیه همچنین چیزاییو ببینن با خودشون فکر نمیکنن که شاه، به مردها گرایش داره؟..
دیدگاه ها (۱۶)

کیش و مات 25

تک پارتی سوکوکو کریسمس

کیش و مات 23

کیش و مات 22

part 5"سوکوکو"

هنتای :: سوکوکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط