{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p:⁷

ج:چرا نیاد؟ناسلامتی خاستگاری شوهرشه چرا نیار
م.ج:زیاد رویه دیگه پسرم بس کن آخر این دختر رو نابود میکنی
ج:مگه تو بابا تو بچگی بهم نمیگفتی که هرکی هر بلایی سرت آورد همونو سرش بیار اوت زندگی منو نابود کرده الانم من نخوام تلافی کنم اوکی..
م.ج:تروخداپسرم از این یکی رد بگذر
ج:لباسا و وسایل مورد نیاز رو میدم خدمتکارا بیارن برو انادش‌کن برا فردا شب

و با قدم های بلد ولی استواد سالن بزرگ خونه رو ترک کرد
درسته اون دختر دختر اصلیه خاله سونو نبود ولی مثل دخترش دوسش داشت و انگار این بلا ها سر دختر اصلیش میرفت
وارد اتاق دخترک بی‌حال شد و روی دخت کنار دختر نشست

م.ج:دخترم حالت خوبه
ا.ت:اگه بگم آره دروغ گفتم
م.ج:درکت میکنم عزیزم این اتفاق اتفاقی ساده نیست بحث یک عمر زندگیه
ا.ت:مامان چرا من چرا من فقط باید پاسوز همچی بشم
اون از بچگیم که شاهد دعوا های مامان و بابام بودم اون از کتکای داداشم که تا نمی‌زدنم خوابشون نمی‌برد اینم از این من فقط میخواستم یه زندگی اروم داشته باشم ولی حماقت های احمقانه و فکر های بچگمونم هم زندگی خودمو خراب کردم هم جونگکوک و فقط آرامش میخواستم مامان

سونو با قلبی شکسته و پر درد دست هایش را دور گردن دخترک انداخت و دخترک را در آغوشش گرفت با دخترک اشک می‌ریخت اون هم نمیتونست همچین وعضی رو هضم کنه چه برسه دخترک ...........

نمیرسونیم به ²⁰¹⁰؟
دیدگاه ها (۲۲)

p:⁶تمام اون روز رو توی اتاق وحشتش گذروند دیگه بدنش جونی ندا...

p:⁵م.ج:کشتیش پسر کم این دختر بیچاره رو اذیت کنجنگکوک بدون اه...

love Between the Tides⁶⁴ا/تاز خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو ش...

love Between the Tides⁶⁰یونا: نه باهامون بیا تهیونگ: آره بیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط