{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p:⁵


م.ج:کشتیش پسر کم این دختر بیچاره رو اذیت کن

جنگکوک بدون اهمیت از کنار مادرش رد شد و مادرش توی غم خودش موند
با سرعت در اتاق وحشت دخترکمون رو باز کرد و با چند قدم بلند اتاق رو طی کرد و به دخترک رسید که در خون بدنش می غلطید دستاش رو روی کمر دخترک گذاشت که اهش بلند شد

ا‌.ت:مامان حالم بده دارم میمیرم تروخدا تروخدا نزاز زن بگیره
م.ج: قربونت بشم نمیتونم کاری کنم تو جنگکوک رو میشناسی حرفشو زمین نمیزاره ولی مراقبتم
نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره


دخترک چشماش رو روی هم قرار داد و گذاشت توی درد خودش بمیره دردی که بخاطر زخم های عمیق بدنش نبود بخاطر غرور شکستش بود بخاطر زندگی که قرار بود باهووش داشته باشه بخاطر نفرتی بود که شوهرش بهش داشته..............
دیدگاه ها (۹)

p:⁶تمام اون روز رو توی اتاق وحشتش گذروند دیگه بدنش جونی ندا...

p:⁷ج:چرا نیاد؟ناسلامتی خاستگاری شوهرشه چرا نیارم.ج:زیاد رویه...

p:⁴ا.ت:تو این کارو نمیکنی آره ج:چرا نکنم؟ا.ت:غلط کردم جنگکوک...

p:³ا.ت:جنگکوک غلط کردم ولم کن تروخدا ولم کن دیگه این حرفو نم...

اون مال منه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط