𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵
دو روز بعد...زخمهای جونگکوک کمی بهتر شده بودند. هنوز هنگام راه رفتن درد داشت، اما دیگر مثل روز اول ناتوان نبود و همین برایش کافی بود چون از همان روزی که چشم باز کرده بود فقط به یک چیز فکر میکرد ، فرار. هر روز، وقتی نگهبانها فکر میکردند او استراحت میکند، جونگکوک تمام جزئیات اردوگاه را زیر نظر میگرفت. تعداد نگهبانها ، زمان تعویض شیفتها ، مسیر رفتوآمد سربازها ، حتی فاصلهی بین چادر پزشکی تا حصار اصلی ! هیچ چیزی از چشمش دور نمیماند. او سرباز بود و یک سرباز، همیشه باید راهی برای زنده ماندن پیدا میکرد.
...
آن شب...
باران شدیدی شروع شده بود ،صدای قطرههای باران روی سقف چادرها بهترین پوشش برای حرکت بود. جونگکوک آرام از تخت پایین آمد برای لحظهای به پای زخمیاش نگاه کرد ؛ هنوز درد داشت اما نمیتونست بیشتر صبر کنه. آرام پردهی چادر رو کنار زد و بیرون را نگاه کرد. نگهبان سمت راست تازه شیفتش را عوض کرده بود. همون فرصتی بود که منتظرش بود. قدمهایش را آهسته برداشت. یک قدم...دو قدم...سه قدم... و تا نزدیکی انبار تجهیزات پیش رفت. قلبش محکم میزد، اما چهرهاش آرام مانده بود. فقط چند متر تا حصار فاصله داشت . دستش را به سمت سیمهای فلزی برد اما درست قبل از اینکه لمسشان کند...صدایی از پشت سرش آمد.
_ کجا میری ؟!
تمام بدنش خشک شد. آرام برگشت. یکی از نگهبانها چند متر آنطرفتر ایستاده بود و اسلحه ای در دست داشت و نگاهش نشان میداد همهچیز را فهمیده. جونگکوک بدون فکر کردن به سمت مخالف دوید و صدای فریادها بلند شد.
_ اسیر فرار کرده!
جونگکوک با تمام توانش دوید اما پای زخمیاش هر لحظه دردناک تر میشد و از سرعتش کم میشد . چند قدم بیشتر برنداشته بود که یک سرباز جلوی راهش ظاهر شدند. راهی برای فرار نبود. یکی از آنها اسلحهاش را گرفت سمت جونگکوک گرفت
_ تسلیم شو
جونگکوک چند لحظه به آنها نگاه کرد ، بعد آرام دستهایش را بالا برد.
چند دقیقه بعد....در چادر فرماندهی ، تهیونگ گزارش را در سکوت گوش میداد.
_ قربان، اسیر قصد فرار داشت
تهیونگ: اون واقعا احمقه ، زخمش هنوز کامل خوب نشده
با پوزخند زمزمه کرد و به سرباز نگاه کرد
تهیونگ : بیارینش اینجا
...
جونگکوک را وارد چادر کردند. تهیونگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش سردتر از قبل بود . مدتی در سکوت گذشت تا اینکه بلاخره تهیونگ حرف زد
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت
تهیونگ: میدونستی با این وضعیت زخمت دوباره باز میشه و با اینحال....بازم فرار کردی
جونگکوک : بهتر از اینجا موندنه
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ : چیه ؟ نکنه باید مثل شاهزاده ها باهات رفتار کنیم که فرار نکنی ؟ تو یه اسیری نه یه مهمون ، و حالا برای این تلاش برای فرار مجازات میشه
...
جونگکوک در محوطهی اردوگاه ایستاده بود. دستهایش بسته نبود، اما دو سرباز کنارش ایستاده بودند. تنبیهش ساده بود ، سه روز محدودیت حرکت. ممنوعیت خروج از چادر بدون اجازه و افزایش مراقبت اطراف محل نگهداریاش.
تهیونگ با سردی به جونگکوک نگاه کرد
تهیونگ: ببرینش به چادرش
بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد به سرباز ها دستور داد . سرباز ها بازوهایش را گرفتد و او را به سمت چادرش بردند .
جونگکوک با کلافگی روی تختش نشست ، حالا نگهبانان اطراف چادرش بیشتر شده بود و اگر فقط یک قدم از چادرش دور میشد مجازات سخت تری برایش در نظر گرفته میشد . فرار از اینجا سختتر از چیزی بود که فکر میکرد اما غیرممکن نبود و جونگکوک.... تسلیم نمیشد.
....ادامه دارد
حس میکنم خیلی مسخره داره پیش میره
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵
دو روز بعد...زخمهای جونگکوک کمی بهتر شده بودند. هنوز هنگام راه رفتن درد داشت، اما دیگر مثل روز اول ناتوان نبود و همین برایش کافی بود چون از همان روزی که چشم باز کرده بود فقط به یک چیز فکر میکرد ، فرار. هر روز، وقتی نگهبانها فکر میکردند او استراحت میکند، جونگکوک تمام جزئیات اردوگاه را زیر نظر میگرفت. تعداد نگهبانها ، زمان تعویض شیفتها ، مسیر رفتوآمد سربازها ، حتی فاصلهی بین چادر پزشکی تا حصار اصلی ! هیچ چیزی از چشمش دور نمیماند. او سرباز بود و یک سرباز، همیشه باید راهی برای زنده ماندن پیدا میکرد.
...
آن شب...
باران شدیدی شروع شده بود ،صدای قطرههای باران روی سقف چادرها بهترین پوشش برای حرکت بود. جونگکوک آرام از تخت پایین آمد برای لحظهای به پای زخمیاش نگاه کرد ؛ هنوز درد داشت اما نمیتونست بیشتر صبر کنه. آرام پردهی چادر رو کنار زد و بیرون را نگاه کرد. نگهبان سمت راست تازه شیفتش را عوض کرده بود. همون فرصتی بود که منتظرش بود. قدمهایش را آهسته برداشت. یک قدم...دو قدم...سه قدم... و تا نزدیکی انبار تجهیزات پیش رفت. قلبش محکم میزد، اما چهرهاش آرام مانده بود. فقط چند متر تا حصار فاصله داشت . دستش را به سمت سیمهای فلزی برد اما درست قبل از اینکه لمسشان کند...صدایی از پشت سرش آمد.
_ کجا میری ؟!
تمام بدنش خشک شد. آرام برگشت. یکی از نگهبانها چند متر آنطرفتر ایستاده بود و اسلحه ای در دست داشت و نگاهش نشان میداد همهچیز را فهمیده. جونگکوک بدون فکر کردن به سمت مخالف دوید و صدای فریادها بلند شد.
_ اسیر فرار کرده!
جونگکوک با تمام توانش دوید اما پای زخمیاش هر لحظه دردناک تر میشد و از سرعتش کم میشد . چند قدم بیشتر برنداشته بود که یک سرباز جلوی راهش ظاهر شدند. راهی برای فرار نبود. یکی از آنها اسلحهاش را گرفت سمت جونگکوک گرفت
_ تسلیم شو
جونگکوک چند لحظه به آنها نگاه کرد ، بعد آرام دستهایش را بالا برد.
چند دقیقه بعد....در چادر فرماندهی ، تهیونگ گزارش را در سکوت گوش میداد.
_ قربان، اسیر قصد فرار داشت
تهیونگ: اون واقعا احمقه ، زخمش هنوز کامل خوب نشده
با پوزخند زمزمه کرد و به سرباز نگاه کرد
تهیونگ : بیارینش اینجا
...
جونگکوک را وارد چادر کردند. تهیونگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش سردتر از قبل بود . مدتی در سکوت گذشت تا اینکه بلاخره تهیونگ حرف زد
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت
تهیونگ: میدونستی با این وضعیت زخمت دوباره باز میشه و با اینحال....بازم فرار کردی
جونگکوک : بهتر از اینجا موندنه
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ : چیه ؟ نکنه باید مثل شاهزاده ها باهات رفتار کنیم که فرار نکنی ؟ تو یه اسیری نه یه مهمون ، و حالا برای این تلاش برای فرار مجازات میشه
...
جونگکوک در محوطهی اردوگاه ایستاده بود. دستهایش بسته نبود، اما دو سرباز کنارش ایستاده بودند. تنبیهش ساده بود ، سه روز محدودیت حرکت. ممنوعیت خروج از چادر بدون اجازه و افزایش مراقبت اطراف محل نگهداریاش.
تهیونگ با سردی به جونگکوک نگاه کرد
تهیونگ: ببرینش به چادرش
بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد به سرباز ها دستور داد . سرباز ها بازوهایش را گرفتد و او را به سمت چادرش بردند .
جونگکوک با کلافگی روی تختش نشست ، حالا نگهبانان اطراف چادرش بیشتر شده بود و اگر فقط یک قدم از چادرش دور میشد مجازات سخت تری برایش در نظر گرفته میشد . فرار از اینجا سختتر از چیزی بود که فکر میکرد اما غیرممکن نبود و جونگکوک.... تسلیم نمیشد.
....ادامه دارد
حس میکنم خیلی مسخره داره پیش میره
- ۱۷۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط