『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁵
صدای آژیر آمبولانس، سکوت شب را شکست. تهیونگ روی برانکارد دراز کشیده بود و لباسش غرق خون شده بود و به دلیل خون زیادی که از دست داده بیهوش بود . یکی از امدادگرها فشار دستش را روی زخم پهلویش بیشتر کرد.
_ فشار خونش داره پایین میاد! سریعتر!
درهای آمبولانس بسته شد
چند دقیقه بعد...آمبولانس جلوی بیمارستان ایستاد. پرستارها با عجله برانکارد را داخل بردند. پزشکی که به سمتشان میدوید، با دیدن وضعیت تهیونگ اخم کرد.
_ چند ضربه چاقو خورده؟!
_ حدود ۶ ضربه عمیق و ۳ ضربه سطحی ، خون زیادی هم از دست داده
_ اتاق عمل رو آماده کنین
...
چراغ قرمز بالای اتاق عمل روشن شد و در فلزی بسته شد. راهرو دوباره در سکوت فرو رفت. تهسونگ چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و نگاهش از روی چراغ قرمز برداشته نمیشد. هنوز تصویر تهیونگ که بیجان روی آسفالت افتاده بود، از ذهنش پاک نشده بود.
زمان به کندی میگذشت. نیم ساعت...یک ساعت...بالاخره چراغ اتاق عمل خاموش شد. در باز شد و پزشک از اتاق بیرون آمد. تهسونگ سریع جلو رفت.
تهسونگ: دکتر، حالش چطوره؟
پزشک ماسکش را پایین کشید
_ خوششانس بود
تهسونگ نفسش را حبس کرد
_ زخمها عمیق بودن، اما به اندامهای حیاتی آسیب جدی نرسیده. همهشون بخیه شدن و خون هم براش تزریق کردیم
چند لحظه سکوت کرد
_ فعلاً خطر رفع شده...به زودی به هوش میاد
تهسونگ برای اولین بار بعد از چند ساعت نفس راحتی کشید
چند دقیقه بعد، تهیونگ را به اتاق منتقل کردند. اتاق ساکت بود و صدای منظم دستگاه ضربان قلب تنها صدایی بود که شنیده میشد. تهسونگ کنار تخت ایستاد و به صورت رنگپریدهی تهیونگ نگاه می کرد ، همون لحظه تلفنش زنگ خورد ، یکی از مأمورهایش بود. تهسونگ تماس را جواب داد.
ته سونگ: چیه ؟
صدای مأمور با عجله از آن طرف خط آمد.
_ قربان، یکی از زندانیهای فراری که امشب از دستمون در رفت، چند دقیقه پیش توی ترمینال دیده شده. اگه الان نرسیم، دوباره گم میشه
تهسونگ نگاهی به تهیونگ انداخت ، دو دل بود. میدونست اگر دیر بجنبد، ممکن بود دوباره افراد لوکا فرار کنند اما...نمیتونست تهیونگ رو همینطور ول کنه و بره و چاره ای نداشت
تهسونگ: شما برین منم میام
و تماس رو قطع کرد. چند لحظه دیگر کنار تخت ایستاد ، بعد نگاهش به گوشی تهیونگ افتاد که روی میز کنار تخت گذاشته شده بود. آن را برداشت و وارد مخاطبین شد. اسم پدر تهیونگ را پیدا کرد ، انگشتش چند ثانیه روی نام او ماند...اما تماس نگرفت.
_ نه... نمیتونم نصف شبی نگرانشون کنم
از صفحه بیرون آمد و وارد بخش مخاطبین اضطراری شد تا شاید بتواند یکی از دوستان تهیونگ را پیدا کنید اما....فقط یک شماره ثبت شده بود " جونگکوک " تهسونگ لبخند تلخی زد.
_ حتی بعد از همهی این اتفاقا... هنوز اسمش اینجاست...
انگشتش آرام روی دکمهی تماس قرار گرفت...مطمئن نبود جونگکوک جواب میدهد یا نه
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁵
صدای آژیر آمبولانس، سکوت شب را شکست. تهیونگ روی برانکارد دراز کشیده بود و لباسش غرق خون شده بود و به دلیل خون زیادی که از دست داده بیهوش بود . یکی از امدادگرها فشار دستش را روی زخم پهلویش بیشتر کرد.
_ فشار خونش داره پایین میاد! سریعتر!
درهای آمبولانس بسته شد
چند دقیقه بعد...آمبولانس جلوی بیمارستان ایستاد. پرستارها با عجله برانکارد را داخل بردند. پزشکی که به سمتشان میدوید، با دیدن وضعیت تهیونگ اخم کرد.
_ چند ضربه چاقو خورده؟!
_ حدود ۶ ضربه عمیق و ۳ ضربه سطحی ، خون زیادی هم از دست داده
_ اتاق عمل رو آماده کنین
...
چراغ قرمز بالای اتاق عمل روشن شد و در فلزی بسته شد. راهرو دوباره در سکوت فرو رفت. تهسونگ چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و نگاهش از روی چراغ قرمز برداشته نمیشد. هنوز تصویر تهیونگ که بیجان روی آسفالت افتاده بود، از ذهنش پاک نشده بود.
زمان به کندی میگذشت. نیم ساعت...یک ساعت...بالاخره چراغ اتاق عمل خاموش شد. در باز شد و پزشک از اتاق بیرون آمد. تهسونگ سریع جلو رفت.
تهسونگ: دکتر، حالش چطوره؟
پزشک ماسکش را پایین کشید
_ خوششانس بود
تهسونگ نفسش را حبس کرد
_ زخمها عمیق بودن، اما به اندامهای حیاتی آسیب جدی نرسیده. همهشون بخیه شدن و خون هم براش تزریق کردیم
چند لحظه سکوت کرد
_ فعلاً خطر رفع شده...به زودی به هوش میاد
تهسونگ برای اولین بار بعد از چند ساعت نفس راحتی کشید
چند دقیقه بعد، تهیونگ را به اتاق منتقل کردند. اتاق ساکت بود و صدای منظم دستگاه ضربان قلب تنها صدایی بود که شنیده میشد. تهسونگ کنار تخت ایستاد و به صورت رنگپریدهی تهیونگ نگاه می کرد ، همون لحظه تلفنش زنگ خورد ، یکی از مأمورهایش بود. تهسونگ تماس را جواب داد.
ته سونگ: چیه ؟
صدای مأمور با عجله از آن طرف خط آمد.
_ قربان، یکی از زندانیهای فراری که امشب از دستمون در رفت، چند دقیقه پیش توی ترمینال دیده شده. اگه الان نرسیم، دوباره گم میشه
تهسونگ نگاهی به تهیونگ انداخت ، دو دل بود. میدونست اگر دیر بجنبد، ممکن بود دوباره افراد لوکا فرار کنند اما...نمیتونست تهیونگ رو همینطور ول کنه و بره و چاره ای نداشت
تهسونگ: شما برین منم میام
و تماس رو قطع کرد. چند لحظه دیگر کنار تخت ایستاد ، بعد نگاهش به گوشی تهیونگ افتاد که روی میز کنار تخت گذاشته شده بود. آن را برداشت و وارد مخاطبین شد. اسم پدر تهیونگ را پیدا کرد ، انگشتش چند ثانیه روی نام او ماند...اما تماس نگرفت.
_ نه... نمیتونم نصف شبی نگرانشون کنم
از صفحه بیرون آمد و وارد بخش مخاطبین اضطراری شد تا شاید بتواند یکی از دوستان تهیونگ را پیدا کنید اما....فقط یک شماره ثبت شده بود " جونگکوک " تهسونگ لبخند تلخی زد.
_ حتی بعد از همهی این اتفاقا... هنوز اسمش اینجاست...
انگشتش آرام روی دکمهی تماس قرار گرفت...مطمئن نبود جونگکوک جواب میدهد یا نه
....ادامه دارد
- ۴۳۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط