دیدار با گذشته...
از زبان خودم
صدای عجیبی دور و اطراف گوشم میچرخید. بیشتر دوست داشتم بخوابم اما اون صدای آزار دهنده قط نمیشد. به سختی چشمام رو باز کردم اما اولش همه جا تار بود کم کم تصویر اتاق برایم واضح شد.
اولین چیزی که به چشمم آمد صورت پرستار بود که با خوشحالی به من نگاه میکرد. و بعد چهره ی اخموی یه پسر.
با چشمای رنگیش به من نگاه میکرد انگار یه مظنون رو دستگیر کرده باشه. البته اون دوران نمیدانستم که به آنها اروپایی میگویند وگر نه آقا خارجیه صدایش نمیکردم.
صدایم تحلیل رفته بود و احساس درد میکردم، نمیدانستم به چه دلیل انجایم پس با صدای گرفته و خش دار کودکانه ام صحبت کردم:من کجام؟
پرستار داوطلبانه به بیرون از اتاق رفت و مرا با او تنها گذاشت. با چشمان گرد به پسر داخل اتاق نگاه کردم،آشفته به نظر میرسید.
_ویل،اسمم ویله
مثه بچه ها با چشمان گرد نگاهش کردم،:هاااا؟
_من کسی بودم که زدم بهت.
نمی فهمیدم چی میگه،زبانی بود که تا آن موقع نشنیده بودم.
وقتی نگاه گیجم را دید عصبی و کلافه گوشی اش را در آورد.بعد از چند دقیقه سکوت باز همان کلمات عجیب را گفت،البته این بار صدای دستگاهی به کره ای پخش شد.
_ویل،اسمم ویله
پس اسمش ویل بود،مثه احمق ها لبخند زدم و خودم را معرفی کردم.
_منم کوکم،جونگ کوکی.
با نگاه شرمگین نگاهم کرد،بعد باز با همان زبان سخت چیزی گفت که با گوشی ترجمه شد.
_پدر و مادرت کجان؟من باید به آنها برسانمت.
با نگاه اندوهگین نگاهش کردم،مامان؟مامان چی بود؟بابا! یادم رفته بود گفت بدو.
_نگو مامان بابا نداری؟اههههههه(باز ترجمه شده)
_دیگه ندارم.
پسر با چشمان نا امید به من نگریست و در یک حرکت مرا از روی تخت بلند کرد.
سرم درد گرفت و گیج رفت برای همینم به لباسش چنگ انداختم. انگار متوجه شد چون با فشار کمتری رفتار میکرد.
از ساختمان بیمارستان مرا بیرون آورد و به سمت خارج برد ، صورتم بین بازو و سینه اش بود برای همینم پشت سر را نمیدیدم. نمیدانم آن موقع با چه فکری عطر ارام بخش پسر را بوییدم اما هنوز هم اون عطر را یادمه، بوی سردی نبود. بشتر به بوی بارون بهاری شباهت داشت.
خوابم می آمد با چشمان نیمه باز از زیر فک پسر به او خیره شدم.خیلی خوشگل بود.
خوابم برد.
۱ساعت بعد...
گوشام میسوخت.همش با درد بیدار میشدم امروز!چشمانم را باز کردم،با اون پسر خارجیه مواجه شدم.
داشت آب میوه میخورد و از پنجره به بیرون چشم دوخته بود. از روی صندلی بلند شدم.
حس میکردم روی زمین نیستم و خب حس ام درست بود چراکه من در هواپیما بودم،با ترس بچگانه به پسر چسبیدم.:الان کجاییم؟
_اوفففففف تو هوا،بگیر بشین بچه!(باز هم ترجمه شده)
با گیجی بر روی صندلی نشستم،آقای بد!
☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙
توضیح،این داستان از زبان شخصیت اصلی روایت میشه و بعضی از جاها از زبان کودکی نویسنده(جونگ کوک)
صدای عجیبی دور و اطراف گوشم میچرخید. بیشتر دوست داشتم بخوابم اما اون صدای آزار دهنده قط نمیشد. به سختی چشمام رو باز کردم اما اولش همه جا تار بود کم کم تصویر اتاق برایم واضح شد.
اولین چیزی که به چشمم آمد صورت پرستار بود که با خوشحالی به من نگاه میکرد. و بعد چهره ی اخموی یه پسر.
با چشمای رنگیش به من نگاه میکرد انگار یه مظنون رو دستگیر کرده باشه. البته اون دوران نمیدانستم که به آنها اروپایی میگویند وگر نه آقا خارجیه صدایش نمیکردم.
صدایم تحلیل رفته بود و احساس درد میکردم، نمیدانستم به چه دلیل انجایم پس با صدای گرفته و خش دار کودکانه ام صحبت کردم:من کجام؟
پرستار داوطلبانه به بیرون از اتاق رفت و مرا با او تنها گذاشت. با چشمان گرد به پسر داخل اتاق نگاه کردم،آشفته به نظر میرسید.
_ویل،اسمم ویله
مثه بچه ها با چشمان گرد نگاهش کردم،:هاااا؟
_من کسی بودم که زدم بهت.
نمی فهمیدم چی میگه،زبانی بود که تا آن موقع نشنیده بودم.
وقتی نگاه گیجم را دید عصبی و کلافه گوشی اش را در آورد.بعد از چند دقیقه سکوت باز همان کلمات عجیب را گفت،البته این بار صدای دستگاهی به کره ای پخش شد.
_ویل،اسمم ویله
پس اسمش ویل بود،مثه احمق ها لبخند زدم و خودم را معرفی کردم.
_منم کوکم،جونگ کوکی.
با نگاه شرمگین نگاهم کرد،بعد باز با همان زبان سخت چیزی گفت که با گوشی ترجمه شد.
_پدر و مادرت کجان؟من باید به آنها برسانمت.
با نگاه اندوهگین نگاهش کردم،مامان؟مامان چی بود؟بابا! یادم رفته بود گفت بدو.
_نگو مامان بابا نداری؟اههههههه(باز ترجمه شده)
_دیگه ندارم.
پسر با چشمان نا امید به من نگریست و در یک حرکت مرا از روی تخت بلند کرد.
سرم درد گرفت و گیج رفت برای همینم به لباسش چنگ انداختم. انگار متوجه شد چون با فشار کمتری رفتار میکرد.
از ساختمان بیمارستان مرا بیرون آورد و به سمت خارج برد ، صورتم بین بازو و سینه اش بود برای همینم پشت سر را نمیدیدم. نمیدانم آن موقع با چه فکری عطر ارام بخش پسر را بوییدم اما هنوز هم اون عطر را یادمه، بوی سردی نبود. بشتر به بوی بارون بهاری شباهت داشت.
خوابم می آمد با چشمان نیمه باز از زیر فک پسر به او خیره شدم.خیلی خوشگل بود.
خوابم برد.
۱ساعت بعد...
گوشام میسوخت.همش با درد بیدار میشدم امروز!چشمانم را باز کردم،با اون پسر خارجیه مواجه شدم.
داشت آب میوه میخورد و از پنجره به بیرون چشم دوخته بود. از روی صندلی بلند شدم.
حس میکردم روی زمین نیستم و خب حس ام درست بود چراکه من در هواپیما بودم،با ترس بچگانه به پسر چسبیدم.:الان کجاییم؟
_اوفففففف تو هوا،بگیر بشین بچه!(باز هم ترجمه شده)
با گیجی بر روی صندلی نشستم،آقای بد!
☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙☆⊙
توضیح،این داستان از زبان شخصیت اصلی روایت میشه و بعضی از جاها از زبان کودکی نویسنده(جونگ کوک)
- ۶۶۶
- ۲۰ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط