{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب_من

#ارباب_من

Part: 1

ویو: کوک

کوک: با آلارم گوشیم بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم ای خدا امروز بازم یک روز کسل و پر درد سر امروز اولین روز کاریم در یک کافه بود آماده شدم رفتم پایین تا خواستم از در برم بیرون که با صدای مادرم متوقف شد

مادر کوک: پسره ی عنتر بدرد نخور باز داری کجا میری

کوک: کار پیدا کردم

مادر کوک: کاش یه جا واسه موندن هم پیدا میکردی که دیگه از دستت راحت میشدم

کوک بغضش گرفت و سریع از خونه رفت بیرون رفت سمت محل کارش

۱۰ مین بعد......

کوک: رسیدم به یه کافه مجلل و خیلی شیک خیلی خوشحال بودم بلاخره می‌تونستم خودم واسه خودم پول در بیارم( وارد کافه شد)

کوک: سلام آقا من اومدم

آقای لی: سلام پسرم خیلی خب برو سر کارت و تا ساعت ۱۲ باید همه چی آماده باشه چون امروز یه مهمان ویژه داریم

کوک: چشم عااا راستی میتونم بدونم مهمان ویژه کی هست؟

آقای لی: بزرگترین مافیای کره آقای کیم جوهیون با همسرشون پسرم کارت رو درست انجام بده من خیلی استرس دارم میترسم مشکلی پیش بیاد

کوک: باشه حتما

کوک رفت لباسش رو عوض کرد و شروع به کار کرد

کوک: خیلی در گیر افکارم بودم بزرگترین مافیای کره اسمشو قبلاً شنیدم ولی تا حالا ندیدمش

ویو:ساعت ۱۲......

کوک: همینطور که داشتم کارامو انجام میدادم یه دفعه دیدم چند تا ون مشکی جلو در کافه وایسادن حدس زدم اون باشه دیدم یه مردی که بهش میخورد ۵۵ باشه با یه خانم از ون اولی پیاده شد و چند تا مرد هیکلی مشکی پوش پشتشون وارد شد مدیر کافه رفت سمتشون و ازشون استقبال کرد اونا نشستن پشت یه میز خیلی گرون قیمت

چند دقیقه بعد........

آقای لی: پسرم برو ازشون سفارششون رو بگیر زود باش

کوک: چشم ( رفت طرف میزشون)

کوک: سلام آقای کیم( کمی استرس دار) شما چی میل دارین؟

پدر ته: ( میگه)

کوک: چشم حتما( تعظیم می‌کنه و می‌ره)

مادر ته: عزیزم بنظرت پسر مؤدب و خوبی نبود ؟!

پدر ته: اره همینطوره!!!

مادر ته: ما که برای تهیونگ هنوز یه خدمتکار مناسب پیدا نکردیم نظرت چیه بگیریمش برای خدمتکار تهیونگ الان چون معلومه سنش کمه خدمتکار باشه وقتی بزرگ شد آموزش ببینه و بشه دستیار شخصی تهیونگ پسر نازی هم هست

پدر ته: فکر خوبیه

۱۵ مین بعد.......

کوک: سفارششون آماده شد و بردم سر میزشون خواستم بر گردم برم که

پدر ته: پسرم یه لحظه وایسا

کوک: ( برگشت سمت میز) ب.... بله بفرمایید مشکلی پیش اومده

پدر ته: پسرم چند سالته اسمت چیه ( با لحن مهربون)

کوک: ۱۴ سالمه اسمم جونگکوکه جئون جونگکوک

پدر ته: ببینم دوست داری تو عمارت من کار کنی؟!

کوک: چی اون الان چی گفت داخل یه عمارت ( تو دلش)

پدر ته: جونگکوک !!!!

کوک: ه..... ها خب نمی‌دونم

مادر ته: پسرم میتونی تا ما اینجا هستیم فکر کنی و جواب بدی

کوک: چشم( تعظیم کرد و رفت)

کوک: این شانس خیلی خوبی بود برام که برم و مامانم از دستم راحت بشه من خیلی بد بختم معلوم نیس سرنوشتم چه جوری میشه حتی خانوادمم ازم متنفرن پس تصمیم گرفتم قبول کنم ( دوباره رفت طرفشون)

کوک: آقای کیم من قبول میکنم

پدر ته: خیلی خوبه پسرم

مادر ته: پسرم برو وسایلتو جمع کن ما الان با یکی یه قرارداد داریم یه ساعت دیگه میاییم دنبالت ادرستو بده

کوک: ( ادرسو میده) ( رفت پیش آقای لی)

کوک: ببخشید آقای لی من دیگه نمی‌خوام اینجا کار کنم

آقای لی: باشه هر طور راحتی پسرم

کوک رفت لباسشو عوض کرد و رفت خونه بعد ۱۰ مین رسید در زد مامانش اومد درو باز کرد

مادر کوک: چیشد پسره بی عرضه قبولت نکرد بایدم نکنه آخه تو بدرد چی میخوری

کوک: بس کنن مامان از این روز دیگه روحمم نمی‌بینی من میرم و برای همیشه( بغض و گریه)

کوک رفت تو اتاقش و کلی گریه کرد بعد از ۲۰ مین بلند شد و وسایلشو جمع کرد

ویو : ۴۰ دقیقه بعد.....

پایان پارت اول

#ادتهکوک
دیدگاه ها (۰)

#ارباب_من Part: 2 رینننننننگ ریننننننننننگ( مثلاً زنگ در خور...

#ارباب_من Part: 3ویو: فردا کوک: با آفتابی که چشمام بر خورد م...

نام فیک: #ارباب_منژانر: مافیایی...عاشقانه...اص//ماتکاپل: تهک...

#قمار_سرنوشت پارت¹( تهیونگ = ته )ویو ته : لونا دو سه روز بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط