یه شب مهتاب , نشستم روی تل خاک لحظه ها , همونجایی که هی ا
یه شب مهتاب , نشستم روی تل خاک لحظه ها , همونجایی که هی ازش خاطره داریم , همونجایی
که هیچکسی جاشو بلد نیست به جز من و تو !
یه آتیش روشن کردم , نشستیم کنار هم . دستامونو گرفتیم , و به ماه نگاه کردیم , انگار
جادو شدیم با نور ماه مهربون . من شنیدم یه پری آروم اومد رفت کنار یه برکه نشست , موهاشو شونه
کرد , پاهاشو گذاشت توی آب , و همش میترسید از ما !
میدونم که این قصه رو یه شاعر , شعر کرد , ولی نگفت پری مهربون از چی ترسید !
از مایی که همش شبای مهتابی میریم روی تپه خاکی میشینیم !
من و تو ... تو و من ...و توتوتوتوتو و ...یاکه هردمون باهیچکدوم.... ؛
بی هموتنها ...شب بی ستاره... اشک ماه آسمون ....؟؟؟
سعید
که هیچکسی جاشو بلد نیست به جز من و تو !
یه آتیش روشن کردم , نشستیم کنار هم . دستامونو گرفتیم , و به ماه نگاه کردیم , انگار
جادو شدیم با نور ماه مهربون . من شنیدم یه پری آروم اومد رفت کنار یه برکه نشست , موهاشو شونه
کرد , پاهاشو گذاشت توی آب , و همش میترسید از ما !
میدونم که این قصه رو یه شاعر , شعر کرد , ولی نگفت پری مهربون از چی ترسید !
از مایی که همش شبای مهتابی میریم روی تپه خاکی میشینیم !
من و تو ... تو و من ...و توتوتوتوتو و ...یاکه هردمون باهیچکدوم.... ؛
بی هموتنها ...شب بی ستاره... اشک ماه آسمون ....؟؟؟
سعید
- ۱.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط