عشق منpart 25
عشق منpart 25
لیا هیسونگو مجبور کرد تا چندتا وسیله های دیگه هم
امتحان کنن و دیگع شب شده یود رفتن تو ساحل و کنار
دریا پیش هم دراز کشیدن و لذت بردن
اروم
صدای موج ها
رنگ اسمون شب
پیش هیسونگ
برای لیا بهترین چیز بود که تو زندگیش داشت
همون لحظه مادر پدر هیسونگ با یه دسته گل
اولش لیا نفهمید که قضیه چیه ولی بعدش که
هیسونگ بلند شد فهمید چی شده
_لیا...میدونم خیلی زوده
میدونم شاید نتونی انتخاب کنی ولی من
دیگه نمیتونم اینو تو دلم نگه دارم
شاید من اون مردی نباشم که بخوای تو زندگیت داشته
باشی ولی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم
یهو جعبه ای رو از تو جیب شلوارش دراوردو حلقه رو از
داخل بیرون اورد و جلوی لیا روی یکی از زانو هاش
ایستادو با چشمی پر از بغض به لیا نگاه کرد
_لیا...با من ازدواج میکنی؟
لیا که با تعجب و شوق یهش خیره شده بود شروع کرد
به حرف زدن
+....اره..☺☺☺
هیسونگ حلقه رو اداخت توی انگشتش و بلند شد و بغلش کرد
و بعد از یه بغل طولانی به صورتش خیره شد و
بعد به سمت لباش رفت و یه بوسه طولانی رو شروع کرد
_بالاخره...بعد از مدت ها میتونم کامل تو رو مال خودم کنم
+دوست دارم هیسونگ
_منم دوست دارم(ای کاش من جای لیا بودم تو فیکککککککککککککککککککک ولی اگ واقعی بود ای کاش واقن من اون دختر بودم عررررر😭😭خیل خب بسه برم ادامه فیکو بنویسم😂)
=خدای مننننننن عروس دار شدم واییییییییییی اخ جون
/خوشحالم که قراره عروسی پسرمو ببینم😊😊
_بابا 😂😂
+خب میشه حالا بریم خونه خیلی خستم
_اره حتما بریم
و رفتن و سوار ماشین شدن و برگشتن به خونه
توی راه لیا همش زیر چشمی به هیسونگ نگا میکرد تا صورتشو ببینع و بعد از هر نگاه خنده ای روی لباش میشست و بالاخره رسیدن به خونه
بفرمایید خوشگلام اینم از پارت ۲۵ امیدوارم خوشتون بیاد
حمایتا یادتون نره و اینکه ببخشید کم گذاشتم واقن حالم بده شرمنده😔😔
#enhypen
لیا هیسونگو مجبور کرد تا چندتا وسیله های دیگه هم
امتحان کنن و دیگع شب شده یود رفتن تو ساحل و کنار
دریا پیش هم دراز کشیدن و لذت بردن
اروم
صدای موج ها
رنگ اسمون شب
پیش هیسونگ
برای لیا بهترین چیز بود که تو زندگیش داشت
همون لحظه مادر پدر هیسونگ با یه دسته گل
اولش لیا نفهمید که قضیه چیه ولی بعدش که
هیسونگ بلند شد فهمید چی شده
_لیا...میدونم خیلی زوده
میدونم شاید نتونی انتخاب کنی ولی من
دیگه نمیتونم اینو تو دلم نگه دارم
شاید من اون مردی نباشم که بخوای تو زندگیت داشته
باشی ولی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم
یهو جعبه ای رو از تو جیب شلوارش دراوردو حلقه رو از
داخل بیرون اورد و جلوی لیا روی یکی از زانو هاش
ایستادو با چشمی پر از بغض به لیا نگاه کرد
_لیا...با من ازدواج میکنی؟
لیا که با تعجب و شوق یهش خیره شده بود شروع کرد
به حرف زدن
+....اره..☺☺☺
هیسونگ حلقه رو اداخت توی انگشتش و بلند شد و بغلش کرد
و بعد از یه بغل طولانی به صورتش خیره شد و
بعد به سمت لباش رفت و یه بوسه طولانی رو شروع کرد
_بالاخره...بعد از مدت ها میتونم کامل تو رو مال خودم کنم
+دوست دارم هیسونگ
_منم دوست دارم(ای کاش من جای لیا بودم تو فیکککککککککککککککککککک ولی اگ واقعی بود ای کاش واقن من اون دختر بودم عررررر😭😭خیل خب بسه برم ادامه فیکو بنویسم😂)
=خدای مننننننن عروس دار شدم واییییییییییی اخ جون
/خوشحالم که قراره عروسی پسرمو ببینم😊😊
_بابا 😂😂
+خب میشه حالا بریم خونه خیلی خستم
_اره حتما بریم
و رفتن و سوار ماشین شدن و برگشتن به خونه
توی راه لیا همش زیر چشمی به هیسونگ نگا میکرد تا صورتشو ببینع و بعد از هر نگاه خنده ای روی لباش میشست و بالاخره رسیدن به خونه
بفرمایید خوشگلام اینم از پارت ۲۵ امیدوارم خوشتون بیاد
حمایتا یادتون نره و اینکه ببخشید کم گذاشتم واقن حالم بده شرمنده😔😔
#enhypen
- ۴۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط