سناریووو جدیدددددد
سناریووو جدیدددددد
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
جیمین
تمام شهر رو گشته بود.ساعت سه و نیم صبح بود. بغض گلوش رو میجویید نمیتونست نفس بکشه از استرس پوست لبش رو میکند و به سرعت به سمت مقصدی که نمیدونست کجاست میروند که یهو یه فکری به ذهنش اومد.خونه هانا!بهترین دوستت.سریع اومد اونجا دیروقت بود شما خواب بودین ولی اون متوجه نبود.زنگ زد اومدی بیرون و مقاومتش شکست.محکم بغلت کرد اشکاش شونه هات رو خیس میکرد و تو داشتی سکته میکردی"جیمینا چیشده؟!مستی؟!"
"کجا بودی توییتی؟!چرا جوابمو نمیدادی؟"
"من که گفتم کجا میرم!"
"به کی؟!"
"به تو.مسیج دادم"
"واقعا؟!"
اشکاشو پاک کرد و یکم عقب تر وایساد"پس ببخشید بیدارت کردم"
این بار تو بغلش کردی"عیب نداره اینجا میخوابم"
~
تهیونگ
یه قرارداد جدید بسته بود و خوشحال بود با گل برای تو و شام راهی خونه شد.زنگ در رو زد.کسی جواب نداد.فکر کرد احتمالاً حمومی پس کلید انداخت.نایلون غذا رو روی میز گذاشت"کجایی ا.تی؟"
جوابی نگرفت
"یه قرارداد توپ بستم عزیزم!بالاخره شد"
بازم هیچی.در حموم رو باز کرد.از اینکه نبودی هم یکم خیالش راحت شد هم استرس گرفت.کجا بودی؟نمیدونست.به گوشیت زنگ زد ولی در دسترس نبودی.گل رو روی مبل پرت کرد و از خونه زد بیرون.توی راه به هرکی میشناخت زنگ زد.هیچ جا نبودی.دوستای دبیرستانت خانوادت سرکارت بیمارستان ها و حتی اداره پلیس.چون گاهی تو سرکار دعواهای عجیب غریبی میکردی و دفعه آخر بیست و چهار ساعت بازداشتگاه بودی.ولی هیچ جوابی نمیگرفت.بقیه هم نگران شده بودن.به آخرین شماره ای که از دوستات داشت زنگ زد.جواب داد"الو؟سلام تهیونگا"
"سلام رینا.ببخشید بد موقع زنگ زدم ا.ت اونجا نیست؟"
"چرا پیش منه.با دخترهای شرکت و ا.ت یه مهمونی کوچولو گرفتیم.تو هم بیا"
"نه مزاحمتون نمیشم.فقط میشه یه لحظه گوشی رو بدی به ا.ت؟"
"آره حتماً"
صدات چندلحظه بعد از اون سمت خط خیالشو راحت کرد و تپش قلبش آروم شد"جانم عزیزم؟"
"ا.ت...تو...خوبی؟"
"آره نباید باشم؟"
"کاش بهم میگفتی نیستی خیلی نگران شدم"
"مسیج دادم.زنگ زدم در دسترس نبودی"
"ببخشید ندیده بودمش...بدو مزاحمت نشم"
"پس فکر کردی کجام؟"
"نمیدونم...به پلیس هم زنگ زدم"
خندیدی"الان کل شهر دارن دنبالم میگردن یعنی!خدا بگم چکارت نکنه!"
"ا.ت اینو خواستم بهت بگم قرارداده درست شده!"
"دارم برمیگردم میای دنبالم یا خودم بیام؟"
"ا.ت مهمونیت!"
خندیدی"عیب نداره.تو تنهایی دق میکنی بدون من."
~
جونگکوک
ساعت از چهار صبح گذشته انقد تو خونه راه رفته و به همه جا زنگ زده که سرگیجه گرفته از سرشب سیصد بار از خونه رفته بیرون تا دنبالت بگرده و بعد دوباره برگشته که شاید خونه باشی.ساعت پنجه که بهش زنگ میزنی"الو جونگکوکا؟"
بغضش شکست"جانم"
"گریه میکنی؟کوکی ببخشید زنگ زدی ندیدم...گوشیمو خاموش کرده بودم که...چمیدونم خیر سرم گرلز نایت بود!ولی جیوون بیهوش شده.آخه کم خونی شدید داره...میتونی بیای اینجا"
"اومدم.اومدم آدرسو بفرست.تو خوبی؟"
"من آره.تو خوبی؟"
"صداتو شنیدم خوب شدم"
"وقتی دیدمت درباره صدای بغضیت باید مفصل صحبت کنیم"
"هرچی تو بگی"
"چه مهربون شدی!"
"مهربون بودم."
"آره حتما.آدرس اومد برات؟"
یه لحظه گوشی رو از گوشش دور کرد"آره اومد.پشت فرمونم دارم میام"
"قطع کن تصادف نکنی کوک"
"تو حرف بزن من گوش میدم.گوشی رو صندلیه"
"چی بگم آخه"
"هرچی...هرچی دوست داری.چقد دلم برا صدات تنگ شده!"
"وای وای وای...بذار دستم بهت برسه هویج!"
"بیصبرانه منتظرم"
وقتی شب میری خونه دوستت بهشون پیام میدی ولی پیامت تو بقیه پیامای گوشیش گم میشه(یعنی نمیبینه) بعد شب که میاد خونه تا صبح دنبالت میگرده بهت زنگ میزنه ولی تو گوشیتو سایلنت کردی تا با دوستات یه شب خوب داشته باشی
جیمین
تمام شهر رو گشته بود.ساعت سه و نیم صبح بود. بغض گلوش رو میجویید نمیتونست نفس بکشه از استرس پوست لبش رو میکند و به سرعت به سمت مقصدی که نمیدونست کجاست میروند که یهو یه فکری به ذهنش اومد.خونه هانا!بهترین دوستت.سریع اومد اونجا دیروقت بود شما خواب بودین ولی اون متوجه نبود.زنگ زد اومدی بیرون و مقاومتش شکست.محکم بغلت کرد اشکاش شونه هات رو خیس میکرد و تو داشتی سکته میکردی"جیمینا چیشده؟!مستی؟!"
"کجا بودی توییتی؟!چرا جوابمو نمیدادی؟"
"من که گفتم کجا میرم!"
"به کی؟!"
"به تو.مسیج دادم"
"واقعا؟!"
اشکاشو پاک کرد و یکم عقب تر وایساد"پس ببخشید بیدارت کردم"
این بار تو بغلش کردی"عیب نداره اینجا میخوابم"
~
تهیونگ
یه قرارداد جدید بسته بود و خوشحال بود با گل برای تو و شام راهی خونه شد.زنگ در رو زد.کسی جواب نداد.فکر کرد احتمالاً حمومی پس کلید انداخت.نایلون غذا رو روی میز گذاشت"کجایی ا.تی؟"
جوابی نگرفت
"یه قرارداد توپ بستم عزیزم!بالاخره شد"
بازم هیچی.در حموم رو باز کرد.از اینکه نبودی هم یکم خیالش راحت شد هم استرس گرفت.کجا بودی؟نمیدونست.به گوشیت زنگ زد ولی در دسترس نبودی.گل رو روی مبل پرت کرد و از خونه زد بیرون.توی راه به هرکی میشناخت زنگ زد.هیچ جا نبودی.دوستای دبیرستانت خانوادت سرکارت بیمارستان ها و حتی اداره پلیس.چون گاهی تو سرکار دعواهای عجیب غریبی میکردی و دفعه آخر بیست و چهار ساعت بازداشتگاه بودی.ولی هیچ جوابی نمیگرفت.بقیه هم نگران شده بودن.به آخرین شماره ای که از دوستات داشت زنگ زد.جواب داد"الو؟سلام تهیونگا"
"سلام رینا.ببخشید بد موقع زنگ زدم ا.ت اونجا نیست؟"
"چرا پیش منه.با دخترهای شرکت و ا.ت یه مهمونی کوچولو گرفتیم.تو هم بیا"
"نه مزاحمتون نمیشم.فقط میشه یه لحظه گوشی رو بدی به ا.ت؟"
"آره حتماً"
صدات چندلحظه بعد از اون سمت خط خیالشو راحت کرد و تپش قلبش آروم شد"جانم عزیزم؟"
"ا.ت...تو...خوبی؟"
"آره نباید باشم؟"
"کاش بهم میگفتی نیستی خیلی نگران شدم"
"مسیج دادم.زنگ زدم در دسترس نبودی"
"ببخشید ندیده بودمش...بدو مزاحمت نشم"
"پس فکر کردی کجام؟"
"نمیدونم...به پلیس هم زنگ زدم"
خندیدی"الان کل شهر دارن دنبالم میگردن یعنی!خدا بگم چکارت نکنه!"
"ا.ت اینو خواستم بهت بگم قرارداده درست شده!"
"دارم برمیگردم میای دنبالم یا خودم بیام؟"
"ا.ت مهمونیت!"
خندیدی"عیب نداره.تو تنهایی دق میکنی بدون من."
~
جونگکوک
ساعت از چهار صبح گذشته انقد تو خونه راه رفته و به همه جا زنگ زده که سرگیجه گرفته از سرشب سیصد بار از خونه رفته بیرون تا دنبالت بگرده و بعد دوباره برگشته که شاید خونه باشی.ساعت پنجه که بهش زنگ میزنی"الو جونگکوکا؟"
بغضش شکست"جانم"
"گریه میکنی؟کوکی ببخشید زنگ زدی ندیدم...گوشیمو خاموش کرده بودم که...چمیدونم خیر سرم گرلز نایت بود!ولی جیوون بیهوش شده.آخه کم خونی شدید داره...میتونی بیای اینجا"
"اومدم.اومدم آدرسو بفرست.تو خوبی؟"
"من آره.تو خوبی؟"
"صداتو شنیدم خوب شدم"
"وقتی دیدمت درباره صدای بغضیت باید مفصل صحبت کنیم"
"هرچی تو بگی"
"چه مهربون شدی!"
"مهربون بودم."
"آره حتما.آدرس اومد برات؟"
یه لحظه گوشی رو از گوشش دور کرد"آره اومد.پشت فرمونم دارم میام"
"قطع کن تصادف نکنی کوک"
"تو حرف بزن من گوش میدم.گوشی رو صندلیه"
"چی بگم آخه"
"هرچی...هرچی دوست داری.چقد دلم برا صدات تنگ شده!"
"وای وای وای...بذار دستم بهت برسه هویج!"
"بیصبرانه منتظرم"
- ۴۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط