{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part : 4

Part : 4
صدای قدما های کسی در گوشش اکو میشد.
درسته همون بود فرشته ی نجات لینا .
اما لینا جرعت نداشت به پشت سرش نگاه کنه .
و صدای قدم ها تند و تند تر میشد .
انگار کسی بدو بدو به سمتش بیاید .
و در اخرین لحظه بین مرگ و زندگی تهیونگ او را محکم در اغوشش فشرد .
نه انقدر که دختر خفه بشود نه انقدر که احساس نبود بکند .
گریه های لینا قطع شده بود اما هق هق هاش شنیده میشد .
چند لحظه یک بار اسم تهیونگ را صدا میزد . میترسید از اینکه در خواب یا در رویایی شیرین باشد . بعد از اینکه تهیونگ باملایمت در جواب صدا زدن لینا میگفت جانم ؟ ارامش عمیقی به عمق قلب دختر نفوذ میکرد .
چند دقیقه همان طوری در همان حالت ماندند. صدای جین که گفت :« بچه ها پیداشون کردم .» در راهرو پیچید .
همه کنار لینا بودند ولی او فقط وجود یک شخص را حس میکرد « تهیونگ» نامجون گفت :« لینا بهتری ؟» درست در زمانی که دختر از بغل عشقش بیرون امد دوباره رعد و برقی زد که مصادف با...
(ادامه دارد ...)
دیدگاه ها (۰)

تاریکی Part :3 لینا :« همتون رو دوست دارم اما شخصیت تهیونگ ب...

تاریکی Part : 2نامجون سریع پرید وسط حرف شوگا و گفت:« حیح ا...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط