{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.

روبه روم ایستاده بود، سرشو انداخته بود پایین.
آروم گفت: "اومدم که با هم باشیم. شروع کنیم..."
گفتم: اختلاف سنیمون زیاده
شوکه شد. گفت: ینی منو نمیشناسی؟!
خندیدم و گفتم:
"نه اینکه تو بچه باشی، نه! من پیرم....
دیر برگشتی... پیر شدم از نبودنت...
دیدگاه ها (۱)

دلم گرفتہ(: از بهترین دوستے ڪہ بهم ڪلے تهمت زد(: ازاون دوستے...

:)از این متنفرم که چیزایی بیاد تو ذهنم که نمیخوام به خاطر بی...

دُخـــــتَـــرَڪـــ دَر دَفــــتَــــر خــــاطِـــراتَــــش ...

همین الان یهویی یلداتون مبارککککک:)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۷پردرد چشمامو بستم و سرمو رو...

چندپارتی☆......p.2اروم کنار دختر نشست _هی ا.ت چت شده تو ...م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط