{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز به پدرم زنگ زدم،هر روز زنگ میزنم

دیروز به پدرم زنگ زدم،هر روز زنگ میزنم
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغض کردم
گفت: بنده نوازی کردی زنگ زدی ..
دیشب برادرم به خانه ام آمد،شب ماند
صبح بیدار شدم و دیدم برایم نان گرم گرفته و صبحانه آماده کرده..
امروز عصر با مادرم چت می کردم
برایش عکس بستنی فرستادم چون عاشق بستنی ست؛
گفتم بستنی را دیدم بیادت افتادم!
برایم نوشت:"من همیشه به یادتم چه با بستنی، چه بی بستنی"
و من نشسته ام و به کلمه خانواده فکر می کنم
که در کنار تمام نارفاقتی های روزگار
تنها یک کلمه نیست
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است


الی
دیدگاه ها (۵)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

Do I love him, or do I hate him?p:¹⁸ویو جینا با دل درد شدیدی...

Enemys Embrsce [ part ۲۲ ]

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

KIM V

★دوست بچگی...p³(*چند روز بعد*)_"رااون مدیر میخواد ببینتت"در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط